هدایت شده از گسترده ⁴ ساعته
با صدای بلند جیغ میزدم و کسی نبود به دادم برسه.
مانتوم خراب شده بود و مقنعهام و از سرم در آورده بودن. در که باز شد، با دیدنم جلو اومد و پوزخند زد: تقاص کارات اینه دخترهی چندش! تا تو باشی باعث نشی من از دانشگاه اخراج بشم.
با عصبانیت لب زدم: دستامو باز کن!
- نمیکنم، همینجا میمونی تا بیان نجاتت بدن.
گفت و خواست بره اما با رسیدن حراست، هین بلندی کشیدم و حراست گفت:
- شما دوتا اینجا چیکار میکردین؟ زنگ زدیم پلیس، اگر برسه میری زندان!
- ما که کاری نکردیم.
نگاهی به من انداخت و پوزخند زد:
- کاری نکردین؟ الان که کار از کار گذشته، اگر این دختر ازت شکایت کنه میری زندان، پس مجبوری عقدش کنی!
ناباور به هم نگاه کردیم، اما اون با کاری که کرد...😱❌
#اینرمانفولهیجانه🤫
https://eitaa.com/joinchat/2654668282Cf295a169e5
هدایت شده از گسترده ⁴ ساعته
من نگارینم.
دختری که وقتی وارد دانشگاه شد، همون اول کار دشمن پیدا کرد، اونم یه پسر قوی از سال بالاییها. ناخودآگاه باعث اخراجش از دانشگاه شدم و اونم برای انتقام سپرد به رفیقاش که من و توی سرویس دانشگاه زندانی کنن. خودش رو هم به یه بهونه کنار من کشوندن و حراست رسید، گفت یا میره زندان، یا باید عقدم کنه، اونم سمتم اومد و با کاری که کرد...👀
https://eitaa.com/joinchat/2654668282Cf295a169e5
ساعت ⁴ پاک شه.