گاهیوقتا هرکاریام کردی نشد ، به هردری زدی نشد ، هرچی تونستی انجام بدی و انجام دادی دوییدی وسطش نفس تازه کردی و بندِکفشتو محکم کردی ، ولی نشد ؛ بعد میپیچی میری ، یه جایی که تنهایی و یه پنجره داري که بیرون رو نگاه میکنی و هنوز خستهای و وقتی نفس عمیق میکشی گلوت از شدت دوییدن و فشاراومدن بهش میسوزه ، ترجیح میدی بشینی همونجا و فقط نگاه کنی ؛
-| . . شدی نور ِته تونل ! .
نفسای عمیقی که میکشم ، آهنگای بیکلامی که گوش میدم ، تاريکي اتاقم ، نور ضعیف پنجره و بوی عود ؛ هیچکدومشون نمیتونند اونقدری حالمو خوب کنن که دوباره بخوام انگیزه داشته باشم برای اینکه صبحها بیدار بشم ، نمیدونم میتونم حسش کنم ، نمیتونم ؛ انقدر توی مغزم بهم ریخته هست که مثل یه اداره میمونه که همه پروندهها ریختو پاشن و اگه مدیر ببینه شوت میکنه بیرون ؛ من حتی نا ندارم شوت کنم بیرون خودمو باید یه دکمه استپ باشه ولی ، که هروقت از فکر کردن زیاد حالت تهوع گرفتم اونو بزنم - همهچی بپره ؛