بهتر شدن این نبود که خودت را از دست بدهی ،
بهتر شدن این بود که شکوفه بدهی ..
من چهطور میخواستم شکوفه بدهم ،
وقتی شاخههایم را بریده بودم ؟!.
بوی تن ِتو بوئ نعناع و بهار نارنج ، از پوست سرت طرههای طلائی درخشان روئیده ، وجه تو دستهای از خوشهزار و قلب ِتو سایهای از بهشت و تو پاییزی ، که با هر رنگت خواستنیتر قالب میشوی و تو لبریزی ، از عشق ، از لودگی ، از رویا : ) .