امروز هجوم افکار را از ذهنم بیرون کردم منتظر بودم چیز خوب شب اتفاق بیفتد
زنگ خورد از قبل میدانستم چه کسی پشت در است
مانتویی روی لباس خانگیام پوشیدم و بیرون رفتم
گرمابه و گلستان!
شیرینی را گذاشت روی اپن
سه ساعت بعد ؛ بعد از سرو شیرینی دست کشید کنارش روی مبل گفت توتفرنگی بیا اینجا بنشین!
بعد هم گفت هفت اسفند خیلیخوب بود :Γ فهمیدم منظورش را
پنج . نوروز . ۴۰۱
خلاصهی نبودم :
ششم نوروز خونه مامان گلی به سر شد صبح بود قرآن رو آورد گفت عیدیت رو از قرآن دشت کن یه پنجاهی باارزشتر از پنجاه
هفتم عصر خونه ننه حاجی و من از خالهها گلافشان وخاله زهرا عمه عشرت و ننه حاجی عیدیامو گرفتم...
هفتم عید ننه حاجی همه رو مهمون کرد و چقدر من و فرشته و سارا و امید حرف زدیم و بقولی پتهی خودمون رو ریختیم روی آب و موقع شام بسیار نادم شدم که گفتم ماهانه چقدر قسط دارم یه حسی بهم میگفت توی ماشین حسابِگوشی آمار ماهانهامو در میاره ؛ این حرفم باعث میشه خودم رو دلداری بدم که چیزی نیست اشکال نداره ولی دروغ چرا حقیقتاً خوشم نیومد اون ته معصومه گفت فاطمه تو دیگه چرا ! هرچندم چیز مهمی نبود
و نهم زیبای نوروز با ننهحاجی و خالهها فرشته و فاطمه و امید رفتیم طلا فروشی امین:}
و امروز دهم نوروز چهارصدو یک!
صبح زود بیدار شدم کره با مربای آلبالو
و دمنوشی با عطر به و سیب نمیدانمها
و خودم را آماده کردهام برای لذت از تعطیلات نوروزی و فیلمهایی که دانلود کردهام برای دیدن
امروز خستگی عروسی به در کردم
تا ساعت پنج عصر ناهار نخوردم
زنگ زدم و خودم را دعوت کردم
فیلم گذاشتم و سه نفری نگاه کردیم دمنوش ناب خوردم
نهایت لیوان بیمار مسری را سر کشیدم و با قرص به رخت خواب رفتم
یازدهم نوروز
± فاگل
۱۲/فروردین/۱۴۰۱ :)
هی دستدست میکردم
هی میگفتم حالا انجام میدم
چنددقیقه دیگه انجام میدم
و منتظر یه اشاره بودم که منصرف شم
اما انگار کسی در گوشم گفت برو توی دلت نذار دختر
نهیب بود اما انگار طعم تجربه هم میداد
این زندگی سال و ماه و روز و حتی دقیقه ای را به تو برنمیگرداند پس برای دل خودت از این پیله جدا شو
و منی که آماده شدم و در حیاط را بستم و رفتم ...
خودم را برای فردای خوب آماده کردم