هدایت شده از تبادلات گسترده تایم《 چهارشنبه》
دوست داری پوست بدون لک و صاف و زیبا داشته باشی 🤩😍🤩😍
ولی نمیدونی چطوری🤔🤔
✔️
👈با ارائه ی مشاوره به صورت رایگان بهت کمک میکنه که محصولات پوست و مو وسلامتی با کیفیت و اصل با بهترین قیمت ممکن رو بخری 👉
اونم از برند معروف👇👇
📌نفیس
⚠️همیشه وقت برای جبران هست؛ ولی برای جبران زیبایی وقت اندک است⚠️
جهت مشاور رایگان👇👇👇👇
درخششی با دست های نفیس
@vahidinia1364
کانال ایتا
https://eitaa.com/joinchat/969605851C6252d5be0e
تو کانالشونم کلی مطلب مفید درباره مراقبت از پوست و مو هست🌸🌸
هدایت شده از تبادلات گسترده تایم《 چهارشنبه》
_سلام علی خوبی؟چرا ناراحتی؟
+سلام ایلیا،نه خوب نیستم😕
_چرا؟
+دیروز داشتم با یک ضد انقلاب بحث میکردم،یک #شبهه های مطرح میکرد،منطقی و عجیب😨
_مثلا چی؟🧐
+مثلا ایران چرا به محور مقاومت کمک کرد وقتی اینقدر فقیر داریم؟ یا در ایران🇮🇷 انتخابات نیست انتصابات است
_یک کانال ،به هر شبهه ای که بخواهی مخصوصا این دو شبهه ای که تو گفتی جواب داره،عالی⁉️
+واقعا؟سریع لینکش رو بده
_بیا:https://eitaa.com/Jahad_Tabein_alireza
+ممنون، آره به همه شبهه ها جواب میده، تازه ثابت هم میکنه #جمهور_اسلامی🇮🇷 از #پهلوی بهتره
هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
هنـوزم روسـریهای قدیمی و شلـوغ و
عبای فری سایز تنت میکنـي؟🥲😂
استـایل دختـرای فـامـیلو تو مهمـونیا دیـدی؟🤌🏻
https://eitaa.com/joinchat/1564869196C45bbba8101
نـصفـشون لباساشونو از اینجـا
میخـرن😍👀
دل یه کشورُ بردن با محصولاتشون🤤
هر سایزی باشی برات لباس میدوزن✂️
تازه خرید اقساطیام دارن😱🛍
https://eitaa.com/joinchat/1564869196C45bbba8101
کلیعبایاقتصادیویژهاربعینگذاشتن😍📿
بعدازدیدنشونآبقندلازممیشی🥺❤️🩹
هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
⭐️پایان تبادلات گسترده تایم⭐️
کانال هایی که معرفی کردم بهترین کانال های ایتا هستن🏆
تبادلات تایم کانال ناجور معرفی نمیکنه💥
مدیر ها حتما جذب ها پی وی گفته شه✅
برای اطلاع بیشتر از طرز کارم در اینفوتب عضو شید"سنجاقه"🔥
🕹https://eitaa.com/joinchat/1134493859Ceb9628fd81🕹
بعد از مطالعه شرایط اگر شرایط رو داشتید
پی وی در خدمتتونم✋🏻
🌺 @Time_Manager 🌺
یاعلی✌️🏻
هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
زمان میگذره و برنمیگرده عقب . .🚶♂
میخوای از زمانه عقب نمونی؟!🤔
جای تردید نیست عضو شو🤨😜
https://eitaa.com/joinchat/817955108C10e04433d8
کانال مناسب دهه هشتادیا 🥰
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17224434745422 مایلید یکم صحبت کنیم شما حرفاتونو بزنید من میام جواب م
چشم میذارم فقط صبوری کنید که من اول ازمدیر اجازه بگیرم
بعداباشه
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
#پاسداران_وطن
#فصل_2
#پارت_16
#رسول
همونطور که محمد ویلچر رو به طرف بیمارستان هول میداد سرم رو برگردوندم و رو بهش گفتم:داداش من عمل کنم فرداش میام سایت .نگی نگفتی.
محمد:اخمام توی هم رفت .با ابروهای در هم همونطور که به جلو خیره بودم لب زدم:به نگهبان های جلوی سایت دستور تیراندازی میدم .اگه اون دور و اطراف دیده شدی میتونن تیر بزنن بهت.پس بهتره پاتو از بیمارستان و خونه بیرون نزاری.
رسول:لبخندم که فکر کنم تا بناگوش باز بود به طور سریعی جمع شد و جمع و جور و صاف روی ویلچر نشستم و همونطور که به جلو نگاه میکردم گفتم:چه نیازی به تیراندازی هست داداش.با مذاکره هم حل میشه .
محمد: شونه ای بالا انداختم :حالا به هر حال گفتم بدونی بعدا که تیر خوردی نگی نگفتی .
..............
با کمک دکتر لباس مخصوص آبی رنگ رو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم.دروغه بگم استرس ندارم.از طرفی هم شادی باعث شده تکلیفم با خودم روشن نباشه.
تخت رو هول دادن و از اتاق بیرون بردن.همون موقع محمد و عزیز و عطیه خانم به طرفم اومدن.محمد دستم رو میون دستاش گرفت و گفت.
محمد:داداش نگران نباشیا.خیلی زود خوب میشی.
رسول:لبخندی زدم و رو به عزیز لب زدم:عزیز ببخش خیلی پسر بدی بودم.
عزیز:قربونت بره مادر این چه حرفیه عزیزکم.اینحوری نگی دیگه میدونی که مادرت بدون تو نمیتونه .
رسول: بدون هیچ حرفی نگاهم رو از همه گرفتم .پرستار ها هم تخت رو هول دادن و وارد اتاق عمل شدیم.
..........
#محمد
رسول رو بردن و ما با دلی که مثل سیر و سرکه میجوشید پشت در منتظر خبر سلامتیش شدیم .عطیه به عزیز کمک کرد تا روی صندلی بشینه و خودشم کنارش نشست.منم به ديوار تکیه دادم و زیر لب صلوات فرستادم و فقط از خدا خواستم داداشم رو سالم و سلامت بهم هدیه بده.
#رسول
ماسک اکسیژن روی صورتم بود .دکتر بالای سرم ایستاد و مشغول چک کردن دستگاه ها شد و در همون حال هم شروع به صحبت کرد.
دکتر:چیزی شده؟چرا رنگت پریده؟
رسول:نه یکم دلهره و دلشوره دارم.
دکتر:نفس عمیق بکش انشاالله که خیلی زود تموم میشه .
رسول:خواستم حرفی بزنم که انگار دیگه جون از تنم خارج شد.داروی بیهوشی رو زده بودن.چشمام آروم آروم بسته شد و تصویر دکتر و پرستار ها پیش چشمم تار شد و در آخر همه جا سیاه شد.
#داوود
از اقای عبدی اجازه گرفتم و از سایت بیرون رفتم و به طرف بیمارستان حرکت کردم.
.......
داخل رفتم و بعد از پرسیدن آدرس اتاق عمل به اون طرف رفتم.اقا محمد و خانواده اش پشت در اتاق عمل نشسته بودن.نزدیک رفتم و سلام کردم که نگاهشون بهم افتادو با روی گشاده سلام کردن.اقا محمد رو بهم گفت.
محمد: داوود اینجا چیکار میکنی؟
داوود:از اقای عبدی اجازه گرفتم بیام پیش شما و از حال رسول هم باخبر بشم و به بقیه هم اطلاع بدم.
محمد:خیلی خب .بیا بشین.
داوود:چشم .
(سه ساعت و نیم بعد)
#محمد
در اتاق عمل باز شد و دکتر رسول بیرون اومد.سریع به طرفش رفتیم و حالش رو پرسیدیم .اونم در جوابمون گفت باید داروهاش رو سر وقت بخوره تا قلبش پیوند رو رد نکنه و از کنارمون رد شد.
نفسی راحت کشیدم و خیره شدم به عزیز که زیر لب خداروشکر میکرد و لبخند روی صورتش نشسته بود.اروم اروم اشک شوق از چشماش ریخت .
مادر بود و این اشک شوق از یه مادر بابت حال خوب بچه اش توقع میرفت.
https://harfeto.timefriend.net/17049838335645
پارتمون نظر میخواد ها
رفقا دیگه امروز حنا حال نداشت و من به جاش تایپ کردم امیدوارم خوشتون بیاد☺️