eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
253 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
⭐️پایان تبادلات گسترده تایم⭐️ کانال هایی که معرفی کردم بهترین کانال های ایتا هستن🏆 تبادلات تایم کانال ناجور معرفی نمیکنه💥 مدیر ها حتما جذب ها پی وی گفته شه✅ برای اطلاع بیشتر از طرز کارم در اینفوتب عضو شید"سنجاقه"🔥 🕹https://eitaa.com/joinchat/1134493859Ceb9628fd81🕹 بعد از مطالعه شرایط اگر شرایط رو داشتید پی وی در خدمتتونم✋🏻 🌺 @Time_Manager 🌺 یاعلی✌️🏻
هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
زمان میگذره و برنمیگرده عقب . .🚶‍♂ میخوای از زمانه عقب نمونی؟!🤔 جای تردید نیست عضو شو🤨😜 https://eitaa.com/joinchat/817955108C10e04433d8 کانال مناسب دهه هشتادیا 🥰
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 همونطور که محمد ویلچر رو به طرف بیمارستان هول می‌داد سرم رو برگردوندم و رو بهش گفتم:داداش من عمل کنم فرداش میام سایت .نگی نگفتی. محمد:اخمام توی هم رفت .با ابروهای در هم همونطور که به جلو خیره بودم لب زدم:به نگهبان های جلوی سایت دستور تیراندازی میدم .اگه اون دور و اطراف دیده شدی میتونن تیر بزنن بهت.پس بهتره پاتو از بیمارستان و خونه بیرون نزاری. رسول:لبخندم که فکر کنم تا بناگوش باز بود به طور سریعی جمع شد و جمع و جور و صاف روی ویلچر نشستم و همونطور که به جلو نگاه میکردم گفتم:چه نیازی به تیراندازی هست داداش.با مذاکره هم حل میشه . محمد: شونه ای بالا انداختم :حالا به هر حال گفتم بدونی بعدا که تیر خوردی نگی نگفتی . .............. با کمک دکتر لباس مخصوص آبی رنگ رو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم.دروغه بگم استرس ندارم.از طرفی هم شادی باعث شده تکلیفم با خودم روشن نباشه. تخت رو هول دادن و از اتاق بیرون بردن.همون موقع محمد و عزیز و عطیه خانم به طرفم اومدن.محمد دستم رو میون دستاش گرفت و گفت. محمد:داداش نگران نباشیا.خیلی زود خوب میشی. رسول:لبخندی زدم و رو به عزیز لب زدم:عزیز ببخش خیلی پسر بدی بودم. عزیز:قربونت بره مادر این چه حرفیه عزیزکم.اینحوری نگی دیگه میدونی که مادرت بدون تو نمیتونه . رسول: بدون هیچ حرفی نگاهم رو از همه گرفتم .پرستار ها هم تخت رو هول دادن و وارد اتاق عمل شدیم. .......... رسول رو بردن و ما با دلی که مثل سیر و سرکه میجوشید پشت در منتظر خبر سلامتیش شدیم .عطیه به عزیز کمک کرد تا روی صندلی بشینه و خودشم کنارش نشست.منم به ديوار تکیه دادم و زیر لب صلوات فرستادم و فقط از خدا خواستم داداشم رو سالم و سلامت بهم هدیه بده. ماسک اکسیژن روی صورتم بود .دکتر بالای سرم ایستاد و مشغول چک کردن دستگاه ها شد و در همون حال هم شروع به صحبت کرد. دکتر:چیزی شده؟چرا رنگت پریده؟ رسول:نه یکم دلهره و دلشوره دارم. دکتر:نفس عمیق بکش انشاالله که خیلی زود تموم میشه . رسول:خواستم حرفی بزنم که انگار دیگه جون از تنم خارج شد.داروی بیهوشی رو زده بودن.چشمام آروم آروم بسته شد و تصویر دکتر و پرستار ها پیش چشمم تار شد و در آخر همه جا سیاه شد. از اقای عبدی اجازه گرفتم و از سایت بیرون رفتم و به طرف بیمارستان حرکت کردم‌. ....... داخل رفتم و بعد از پرسیدن آدرس اتاق عمل به اون طرف رفتم.اقا محمد و خانواده اش پشت در اتاق عمل نشسته بودن.نزدیک رفتم و سلام کردم که نگاهشون بهم افتادو با روی گشاده سلام کردن.اقا محمد رو بهم گفت. محمد: داوود اینجا چیکار میکنی؟ داوود:از اقای عبدی اجازه گرفتم بیام پیش شما و از حال رسول هم باخبر بشم و به بقیه هم اطلاع بدم. محمد:خیلی خب .بیا بشین. داوود:چشم . (سه ساعت و نیم بعد) در اتاق عمل باز شد و دکتر رسول بیرون اومد.سریع به طرفش رفتیم و حالش رو پرسیدیم .اونم در جوابمون گفت باید داروهاش رو سر وقت بخوره تا قلبش پیوند رو رد نکنه و از کنارمون رد شد. نفسی راحت کشیدم و خیره شدم به عزیز که زیر لب خداروشکر میکرد و لبخند روی صورتش نشسته بود.اروم اروم اشک شوق از چشماش ریخت . مادر بود و این اشک شوق از یه مادر بابت حال خوب بچه اش توقع میرفت.
رفقا دیگه امروز حنا حال نداشت و من به جاش تایپ کردم امیدوارم خوشتون بیاد☺️
بابا این ممبرای بدبختو بی خانمان نکنید سقف ریزش کرده😂💔
هعی چه کنیم؟؟ترک خورده .سقف داره میریزه😥