هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
⭐️پایان تبادلات گسترده تایم⭐️
کانال هایی که معرفی کردم بهترین کانال های ایتا هستن🏆
تبادلات تایم کانال ناجور معرفی نمیکنه💥
مدیر ها حتما جذب ها پی وی گفته شه✅
برای اطلاع بیشتر از طرز کارم در اینفوتب عضو شید"سنجاقه"🔥
🕹https://eitaa.com/joinchat/1134493859Ceb9628fd81🕹
بعد از مطالعه شرایط اگر شرایط رو داشتید
پی وی در خدمتتونم✋🏻
🌺 @Time_Manager 🌺
یاعلی✌️🏻
هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
زمان میگذره و برنمیگرده عقب . .🚶♂
میخوای از زمانه عقب نمونی؟!🤔
جای تردید نیست عضو شو🤨😜
https://eitaa.com/joinchat/817955108C10e04433d8
کانال مناسب دهه هشتادیا 🥰
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17224434745422 مایلید یکم صحبت کنیم شما حرفاتونو بزنید من میام جواب م
چشم میذارم فقط صبوری کنید که من اول ازمدیر اجازه بگیرم
بعداباشه
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
#پاسداران_وطن
#فصل_2
#پارت_16
#رسول
همونطور که محمد ویلچر رو به طرف بیمارستان هول میداد سرم رو برگردوندم و رو بهش گفتم:داداش من عمل کنم فرداش میام سایت .نگی نگفتی.
محمد:اخمام توی هم رفت .با ابروهای در هم همونطور که به جلو خیره بودم لب زدم:به نگهبان های جلوی سایت دستور تیراندازی میدم .اگه اون دور و اطراف دیده شدی میتونن تیر بزنن بهت.پس بهتره پاتو از بیمارستان و خونه بیرون نزاری.
رسول:لبخندم که فکر کنم تا بناگوش باز بود به طور سریعی جمع شد و جمع و جور و صاف روی ویلچر نشستم و همونطور که به جلو نگاه میکردم گفتم:چه نیازی به تیراندازی هست داداش.با مذاکره هم حل میشه .
محمد: شونه ای بالا انداختم :حالا به هر حال گفتم بدونی بعدا که تیر خوردی نگی نگفتی .
..............
با کمک دکتر لباس مخصوص آبی رنگ رو پوشیدم و روی تخت دراز کشیدم.دروغه بگم استرس ندارم.از طرفی هم شادی باعث شده تکلیفم با خودم روشن نباشه.
تخت رو هول دادن و از اتاق بیرون بردن.همون موقع محمد و عزیز و عطیه خانم به طرفم اومدن.محمد دستم رو میون دستاش گرفت و گفت.
محمد:داداش نگران نباشیا.خیلی زود خوب میشی.
رسول:لبخندی زدم و رو به عزیز لب زدم:عزیز ببخش خیلی پسر بدی بودم.
عزیز:قربونت بره مادر این چه حرفیه عزیزکم.اینحوری نگی دیگه میدونی که مادرت بدون تو نمیتونه .
رسول: بدون هیچ حرفی نگاهم رو از همه گرفتم .پرستار ها هم تخت رو هول دادن و وارد اتاق عمل شدیم.
..........
#محمد
رسول رو بردن و ما با دلی که مثل سیر و سرکه میجوشید پشت در منتظر خبر سلامتیش شدیم .عطیه به عزیز کمک کرد تا روی صندلی بشینه و خودشم کنارش نشست.منم به ديوار تکیه دادم و زیر لب صلوات فرستادم و فقط از خدا خواستم داداشم رو سالم و سلامت بهم هدیه بده.
#رسول
ماسک اکسیژن روی صورتم بود .دکتر بالای سرم ایستاد و مشغول چک کردن دستگاه ها شد و در همون حال هم شروع به صحبت کرد.
دکتر:چیزی شده؟چرا رنگت پریده؟
رسول:نه یکم دلهره و دلشوره دارم.
دکتر:نفس عمیق بکش انشاالله که خیلی زود تموم میشه .
رسول:خواستم حرفی بزنم که انگار دیگه جون از تنم خارج شد.داروی بیهوشی رو زده بودن.چشمام آروم آروم بسته شد و تصویر دکتر و پرستار ها پیش چشمم تار شد و در آخر همه جا سیاه شد.
#داوود
از اقای عبدی اجازه گرفتم و از سایت بیرون رفتم و به طرف بیمارستان حرکت کردم.
.......
داخل رفتم و بعد از پرسیدن آدرس اتاق عمل به اون طرف رفتم.اقا محمد و خانواده اش پشت در اتاق عمل نشسته بودن.نزدیک رفتم و سلام کردم که نگاهشون بهم افتادو با روی گشاده سلام کردن.اقا محمد رو بهم گفت.
محمد: داوود اینجا چیکار میکنی؟
داوود:از اقای عبدی اجازه گرفتم بیام پیش شما و از حال رسول هم باخبر بشم و به بقیه هم اطلاع بدم.
محمد:خیلی خب .بیا بشین.
داوود:چشم .
(سه ساعت و نیم بعد)
#محمد
در اتاق عمل باز شد و دکتر رسول بیرون اومد.سریع به طرفش رفتیم و حالش رو پرسیدیم .اونم در جوابمون گفت باید داروهاش رو سر وقت بخوره تا قلبش پیوند رو رد نکنه و از کنارمون رد شد.
نفسی راحت کشیدم و خیره شدم به عزیز که زیر لب خداروشکر میکرد و لبخند روی صورتش نشسته بود.اروم اروم اشک شوق از چشماش ریخت .
مادر بود و این اشک شوق از یه مادر بابت حال خوب بچه اش توقع میرفت.
https://harfeto.timefriend.net/17049838335645
پارتمون نظر میخواد ها
رفقا دیگه امروز حنا حال نداشت و من به جاش تایپ کردم امیدوارم خوشتون بیاد☺️
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
بابا این ممبرای بدبختو بی خانمان نکنید سقف ریزش کرده😂💔
من به شخصه دارم رو سقف خونمون ترکای تازه میبینم🧐🙄