eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
257 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ˼ اَمـٰانھـ ˹ 🇵🇸
سید یوقت فکر نکنید که به همین زودی فراموشتون کردیم شما هیچوقتِ هیچوقت قابل فراموش شدن نیستین و داغتون همیشه تازست برامون💔
هدایت شده از پاسداران انقلاب
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راهش را ادامه دهید... حرف آخر مادر شهـید رئیسی در وداع آخر با فرزندش ♻️👇🏻 ⚠️کانال : 🚨 https://eitaa.com/joinchat/2162098380Cd100c9cb52
مخوف، چاقوی تیزی که یک ساعت پیش به خون دیگری آغشته شده را بالا برد. با دست آزادش گردن او را محکم فشرد، به لبه‌ی پشت‌بام آن برج گردن او را خم کرد، طوری که فرد قربانی توانست آدم‌هایی که به دنبال فرصت زندگی در آن شهر بودند را ببیند. با تمام توان فریاد کشید و برای اولین‌بار هق_هق‌های مردانه‌اش بلند شد. دخترک دندانی سایید تا بدن آن جوان را مانند جوان قبلی شرحه_شرحه کند. « داری چیکار می‌کنی؟ من.. من که عاشقتم دیونه.. من که گفتم لو نمی‌دم‘ بر اثر خفگی به سرفه افتاد و به میله‌ی کنارش چنگ انداخت که درب ورودی با شتاب باز شد، با دیدن برادرش در لباس اداری هق_هق‌کنان فریاد کشید. « نجاتم بده.. داداش.. من.. من نمی‌خوام بمیرم » هنوز حرفش تمام نشده بود که صدای رها شدن تیر در قلبی که کمین کرده بود باعث پیچیدن درد بدی در بدنش شد و دست از التماس کشید. دخترک قهقهه زد و به فرد بی‌هوش زیر دستش نگاهی انداخت. « سرگرد.. عاقبت اون‌هایی که پا روی دُم هیلا می‌ذارن به اینجا ختم می‌شه، برادرتم مرد، ته‌تغاری خانواده‌اتون مرد.. دیدارم با تو بمونه پیش اون خدایی که می‌پرستیش » https://rubika.ir/joinc/CBJHFEGD0BMZDSSNYWDECDBCEONHOGIP
-قلم‌ آن‌زمانی‌ جان‌ می‌گیرد که حقیقت و واقعیت آنچه را که اتفاق افتاده است به سخن بیاورد. هیلا روایت ناشنیدنی‌ها و نادیدنی‌هایی است که حالا با گذشت چند ماه تحقیق و تکاپوی به سرانجام رسیده‌ است. فصل اولش با روایتی شیرین و پاک اما سنگین از روی واقعیت تحقق یافت و حالا هیلا به نوبه‌ی خودش وارد عصر شنیدنی‌ها و دیدنی‌ها شده است. رمان و به مراتب با قلم و https://rubika.ir/joinc/CBJHFEGD0BMZDSSNYWDECDBCEONHOGIP
•آوای‌دوستئ✨ اینقدر خسته شده بودم که دلم میخواست همین الان خودمو بکشم آخه این چه بازیه مزخرفیه تا به خودم اومدم صورتم خیس اشک بود کاش من الان بجای رسول بودم بابلی چطور تونست اینکارو بکنه؟ چجوری دلش اومد!؟ _ رسول‌جان داداش...چند روزه کنارم نیستی...حتی نمیدونم مرده‌ای یا زنده!! من بیست و خورده سال کنار تو بودم با تو نفس کشیدم کنار تو قد کشیدم حالا حق دارم دل شکسته باشم نه؟ -------------------------------------------------- لبخندی شیطانی زدو ماشه‌ی اول رو فشار داد و به داوود خیره شد داوودم با لبخند بهم خیره شده بود چشماش حالت عجیبی داشت حالتی که داخلش همیشه کنارتم موج میزد اشکام بی اختیار روی گونه‌هام می‌ریخت با داد به بابلی گفتم _ لعنتی..طرف حسابت منم..با رفیقم چیکار داری؟ بابلی: دوتا راه جلو پات گذاشتم....یا باهام همکاری میکنی و اطلاعات رو در اختیارم میزاری یا این جوجه‌رو میفرستم تو آسمونا _ هرگز باهات همکاری نمیکنمم! اسلحشو به سمت داوود برد قبل اینکه بخواد حرکتی انجام بده یهو حالم بد شد سرگیجه‌ گرفتم دنیا روی سرم میچرخید صداها برام مبهم شد و در نتیجه از هوش رفتم https://rubika.ir/joinc/BJGFCJGG0WQSPGMECINLBZNADRENEVUM
جدالی در بین دو فرد پنهان... با همراه باشید با رمان«مجرم من» ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خدایا این دیگه چی بود اونم موقعه ایی که حکم استخدامم دقیقا تو همون سازمان صادر شده بود من هر طور شده نمیزاشتم این وصلت سر بگیره.... نه دیگه نشد داره یچیزیو قایم میکنه... : معمولا دوست داشتن زندانی کردن و محدود کردن نیست! هست؟ اینو میخوای چی بگی پسرعمه!؟ سلام زندگی... صبح شنبه ساعت ۶ صبح جلسه ی معارفه دارم اونوقت اینجا حرف از ازدواجه همینطوری که بهش زل زده بودم هیچی نمیگفت... رنگ صورتش شده بود عین برف... مطمئنا اگر دستشو میگرفتم سرد تر از برف نبود...! خسته از اینکه نمیتونم عادی باشم.. خسته از نداشتن... نداشتن فردی که ارزوته... کار کی بود!؟ اگه میخوای برات تخفیفی قائل بشم راستشو بگو و تمام... بـه بـه اقا محمد بخش شناسایی چهره شمارو زیارت کردیم! برگشت مثل همیشه یه لبخند شیطانی و بله دوید... بیا کاملشو داخل کانال زیر بخون گاندویی هااا... ( @Romangando2)
داستان عشقی بزرگ عشقی پر دردسر مردانی قوی اما گمنام. گمنامانی که با جانو دل در تلاشند تا مام میهن را حفظ کنند داستان اتش و خون جون از جنس پدرانه همسرانه از جنس غیرت از جنس امانت داران میهن رمان ابریشم و اهن ترکیبی احساسات زنانه و زور بازوی مردان برای یک هدف حفظ میهن داستانی مرکب از واقعیت و تخیل رمان ابریشم و اهن 👇🏻 نگاهی به لیلا که از وضعیت داوود نگران و مضطرب به زمین سرد پناه اورده بود انداختم جلوش زانو زدم نفس عمیقی کشیدم تا شاید بتونم کمی ارامش مهمون قلب نا ارام نوعروس داوود کنم _زن داداش بلند شید همه چشم امید داوود به شماست اگر شما کم بیارید داوود در هم میشکنه بلند شید داوود مثل اهن محکم استوار ایستاده تا شما ابریشم وار با ارزش بمونید پاشید و بهش نشون بدید که هنوز هم همون کوهی هستید که با همه زنانگی پای وطنش ایستاده دشمن هم همین و میخواد که شما کم بیارید که بشکنید... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ توی بیمارستان بستری بودم اما هنوز بیسیمم روشن بود صدای اقا محمد را شنیدم که اسم سعید را فریاد میزد و از بچه ها میخواست به کمک سعید برند از بیمارستان بیرون زدم و وارد معرکه شدم سعید با موتورش روی زمین بین جمعیت چوب میله به دست افتاده بود بی دفاع  و مظلوم روی موتورش بنزین ریخته بودن که اتیش بکشندش و سعید بین دست و پاها بود خودم بهش رسوندم یه نفر با میل گرد توی دستش رجز خوانی میکرد و میخواست که... چیشد مزاحم خوندنت شدم بیا با من بیا همسفر شهر قصه بشیم و ماجرا های گمنامان پر اوازه را باهم بخونیم اینم لینک ورودت به شهر پر ماجرای رمان های ما @Romangando2
راستی بچه ها از تیر ماه به بعد ادمین جدید داریم . همونی که برام مداحی می فرستاد راضیش کردم بیاد برای ادمینی
"به نام خالق بی همتا" رمان ''وصال'' __________          __________   *نگرانی من مگه مهمه آقا؟!مهم بود که تنبیهم نمیشد این،نمیشد بی‌خبری،نمیشد بی‌خداحافظی رفتنشون *یه قول بهم میدی؟قول میدی هروقت احساس خطر کردی برگردی؟قول میدی داداشمو سالم و سلامت برگردونی،ما نیستیم هوس قهرمان بازی نکنی؟ *یهو رگ آرتیست بازیت گل نکنه بیچارمون کنیااا *تو فک میکنی ما اینجا اوضاعمون خیلی خوب بوده؟ *واقعا از من انتظار سوغاتی داری تو این وضع؟! *چیزی شده؟چرا همتون سیاه پوشیدین؟ ____________________________ https://eitaa.com/roman_gan2 اگه مشتاق ادامه ی رمانی بیا تو کانال همراهمون باش💞