هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
⭐️پایان تبادلات گسترده تایم⭐️
کانال هایی که معرفی کردم بهترین کانال های ایتا هستن🏆
تبادلات تایم کانال ناجور معرفی نمیکنه💥
مدیر ها حتما جذب ها پی وی گفته شه✅
برای اطلاع بیشتر از طرز کارم در اینفوتب عضو شید"سنجاقه"🔥
🕹https://eitaa.com/joinchat/1134493859Ceb9628fd81🕹
بعد از مطالعه شرایط اگر شرایط رو داشتید
پی وی در خدمتتونم✋🏻
🌺 @Time_Manager 🌺
یاعلی✌️🏻
هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
💢توجه توجه💢
ما اومدیم با یه چالش جدید و جوایز بسیار نفیس 😇
میخوای بیشتر اطلاعات کسب کنی😍
بیا توی کانال زیر👇
https://eitaa.com/joinchat/4184867069C8bca4b15bb
مهلتش کمه🥲
نیای از دستت رفته🦦
#پارت :1
#سهم من ازتو
فلش بک به گذشته
محمد
ازاین که به خاطر پرونده جون خانوادمو تهدید کردن یه شب خواب راحت نداشتم. بابام جانباز بود مامانم هم پرستاربازنشسته مامان بابام مارو عین خودشون باراوردن اینم بهمونیاد دادن که به کشورمون خدمت کنیم حتی به قیمت ازدست دادن جون خودمون باشه ولی نمیتونستم ببینم دارن باجون خانوادم تهدیم کردن بیشتر به باران فکرمیکردم که اون چه گناهی داشت که به خاطرمن باید جونش رو ازدست بده داشتم فکرمیکردم که صدای گوشیم افکارم وپاره کرد دیدم بارانه قطع کردمچون حوصلشو نداشتم الان میخواست بگه بیادنبالم منم حوصلشو بهش پیام دادم زنگ بزن به سعید بیاد دنبالت
پیام وفرستادم به صندلیم تکیه دادم و چشام وبستم تایکم استراحت کنم دیدم که دوباره گوشیم زنگ خورد
دیدم دوباره بارانه باعصبانیت کامل برداشتم و داد زدم و گفتم
وقتی جواب نمیدم یعنی حال ندارم جوابتو بدم بعدشم بهت گفتم به سعید بگو بیاد دنبالت
اونم بادادوگریه که قاطی شده بود گفت
اولا که نمیخواد بیای دنبالم مامانیا قرارشد بیاین دنبالم هنوزم نیومدن انقدرپی گیری کردم که خبر دادن بیمارستانن تصادف کرده
اینوگفت وقطع کرد
گوشیرو قطع کردم وباعجله رفتم سمت بیمارستان نمیدونم چجوری خودم ورسوندم وقتی دیدم باران بغل عطیه اس و داره گریه میکنه هنوز تواتاق عمل بودن یعنی
توبیمارستان به اقای عبدی اطلاع دادم که چی شده ازشون خواستم که به بچه ها مرخصی ساعت بده اقای عبدی هم قبول کرد و بچه ها یه چند دقیقه دیگه اومدن
#باران
بعداز نماز صبح نخوابیدم داشتم زبان میخوندم بعدش رفتم کارهای دیگه کلاسامو انجام دادم دیدم که مامان بابام خوابن رفتم براشون صبحانه اماده کردم مامان بابام عادت کرده بودن ساعت 9صبح بیدارشن اونا هم کاری به من نداشتن تابستون ها میذاشتن بخوابم تالنگه ظهر منم بعضی موقع هاکه خسته بودم میخوابیدم تالنگه ظهرولی وقتی کاری نداشته باشم وخسته نبودم همون 9بیدارمیشدم کارهارو که کردم پنج دقیقه هنوز وقت دارم منم رفتم پای گوشیم. خورده تو اینستا و ایتا وروبیکا گشتم که مامانم بیدارشد
به به چه کرده باران خانم
منم دیدم که مامانم بیدارشده رفتم سمتش و بغلش کردم وبالبخند گفتم
سلام مامان قشنگم صبحت بخیر
صبح توهم بخیر
رفت تواشپزخونه وادامه داد
به به این صبحونه خوردن داره نه
معلومه که داره
باباهم یه چنددقیقه دیگه اومد و بعداز تعریف وتمجید همگی بابسم الله شروع کردیم به خوردن صبحانه درحال صبحونه خوردن بودم که گوشیم زنگ خورد بایه معذرت خواهی بلندشدم ورفتم که جواب بدم دیدم فاطمه اس جوابشو دادم وگفتم
به به فاطمه خانوم جان دلم
سلام خوبی
سلام قربان شما منم خوبم توتوخوبی
اره ازت یه درخواست داشتم
جان دلم
من راستش نمیتونم امروز بیام کلاس زبان اگه میری ومیشه برام نکته ااشو بگیری بهم بدی
اره چرا که نشه بزار به خانوادم بگم اگه شرایطش جور شد بیای خونمون هم بهت بدم هم توضیح
نه توبیا خونمون نمیخوام برات دردسر شه
باشه بهت خبرمیدم
اوکی پس من منتظرتم
باشه کاری دیگه ای نداری
نه ممنون
خداحافظ
بای
تلفنمو قطع کردم و رفتم سرسفره
مامانم برگشت گفت کی بود
فاطمه بود میخواست بدونه که میرم کلاس زبان یانه. وقتی فهمید میرم ازم خواست که جزوه هارو بهش بدم
چون زبان اونجوری نیست که فقط بنویسی باید هم بهش یادبدم
بابام ازاونور گفت
اینطوری هم برات خوبه این جوری هم یادت میمونه
خوب حالا میشه برم خونشون بهش یاد بدم بعداز کلاس
مامانم گفت
میدونی که محمد ازاین کارابدش میاد
بعدشم به اون بگو بیاد
مامان جان محمد نمیذاره که داداش بزرگتر داره
داداش اونم نمیذاره که داداش بزرگتر دارم وخونن بعدشم حالاچه لزومی داره که بدونن بعد مگه شما نمیخوای بری خونه خاله
اره خوب میخوام برم خونه خاله
خوب دیگه خونه فاطمه اینانزدیک به خونه خالس شما تامیری خونه خاله منم میرم خونه فاطمه زبان هم توضیح میدم
فکرخوبیه باشه حاج اقا شما نظری ندارید
والا منم موافقم
مامان بابام یه قربون صدقه رفتم و بوسشون کردم ورفتم تاحاضر شم برم کلاس مامانم گفت خودم برم خودشون با بابا بیاین دنبالم
منم رفتم کلاس تموم شد ازکلاسم اومدم بیرون ومنتظر بودم که مامان بابا بیاین
پنج دقیقه صبرکردم نیومدن زنگ زدم بهشون جواب نمیدادن هعی زنگ زدم هیچکدومشون جواب نمیدادن دوباره زنگ زدم ایندفعه به مامانم زنگ زد که برداشت
الوووو مامان کجایین پس
ببخشید شما باصاحب این خط نسبتی دارید
تعجب کردم باشک گفتم
بله مادرم هستن اتفاقی واسشون ؟
بله ایشون با باپدرتون تصادف کردن
چییی تصادف الان کدوم بیمارستانید
بیمارستان امام خمینی م.. من الان میام اونجا
تلفنمو قطع کردم و سریع یه ماشین گرفتم نمیخواستم به محمد زنگ بزنم ولی مجبور بودم شمارشوگرفتم و زنگ زدم بهش دوسه دفعه که گرفتم قطع میکرد دفعه چهارم که زنگ زدم باعصبانیت جواب (به اوایل پارت مراجعه کنید)
ازحرفاش دلم شکست خیلی ناراحتم کرد ازحرفش گریم شدت گرفت
#ادامه پارت اول
خودمو هرجور بود رسوندم به
بیمارستان رفتم توایستگاه پرستاری بعشوم گفتم که بهم اطلاع دادن دونفر تصادف کرده بودن. رواوردن اینجا گفتش که برم سمت اتاق عمل پنج دقیقه نشد که عطیه اومد خودمو پرت کردم توبغلش و همه ماجرارو بهش گفتم وقتی رسیدم به ماجرای محمد گریم شدت گرفت
عطیه سعی میکرد که ارومم کنه درحین گریه کردنم دیدم که محمد اومد و روبه روم سلام کرد منم جوابشو دادم ولی ازدستش دلخوربودم براهمین زیاد نگاش نمیکردم بقیه هم اومدن دیدم یه دکتر ازاتاق عمل اومد بیرون ماهم بلندشدیم و رفتیم جلو دکتر که فهمید چه خبره وگفت باخانمه نسبتی دارید
محمد لب بازکرد وگفت بله مادرمون هست
دکتر گفت خوب نمیدونم بگم متاسفانه یا خوشبختانه دچار مرگ مغزی شدن وما هرکاری ازدستمون برمیومد انجام دادیم میرن توکما وهرکاری ازمون برمیاد انجام میدیدیم براشون
دکتر رفت و مامانمو ازاتاق عمل اوردن باهاش تایه جایی رفتم ولی دیگه رمق نداشتم وایسادم
بعداز یه چنددقیقه دیگه دکتربابام اومد بازهم رفتیم جلو دکترحال مارو دیدوگفت
متاسفم هرکاری ازدستمون برمیومدانجام دادیم تموم کردن
دکتررفت همینجوری مونده بودع بودم بابام. رفت یعنی چی منم رفتم سمت اتاق مامانم و بادادگفتم مامان ایناچی میگن میگن بابارفته میگه بابادیگه پیشمون نیس یدفعه صدای قطع شدن ضربان مامانمو شنیدن اوناهم بعداز چندتا شک وسایل رو کندن وگفتن تموم کرده دادم وبیشترکردم مامانننننننننننننننننننننننننن اومد محکم بغلم کرد و مامان بابارو برده بودن سردخونه ماهم که دیگه کارهامون تموم شده بودیم رفتیم خونه منم توماشین محمدنشسته بودم بقیه هم رفته بودن تااز اقای عبدی برای یه چندروز مرخصی میگیرن سرم رو تکیه دادم به پنجره و به خیابون ها زل زده بودم نفهمیدم که کی رسیدیم بامتوقف شدن ماشین فهمیدم که رسیدیم ازماشین پیاده شدم کلید انداختم و وارد حیاط خونه شدم بغضم گرفت باورم نمیشه که دیگه نمیبینیمشون رفتم تو فهمیدم که که پیغامگیر دارم رفتم روشن کردم و درهمو گوش کردن داستم لباسامو عوض میکردم یدفعه رفت روپیغامگیر فاطمه
الوووووووو باران باران چرا جواب تلفناتو نمیدی چی شده پیغاممودریافت کردی بهم سریع زنگ بزن تلفنمو نگاه کردم دیدم بله 100تاپیامو200تا تماس بی پاسخ ماجرا رو براش پیامک فرستادم و گوشی رو خاموش کردم چون حوصله هیچی رو نداشتم ساعت که نگاه کردم دیدم ساعت پنجه
بلندشدم ورفتم وضو گرفتم و شروع کردم به نماز خوندن بعد اینکه خوندم رفتم درازکشیدم نفهمیدم کی خوابم برد
#مقصر
(تصادف پدرومادر)
سوارکامیون منتظر این دونقربودم که
بهم گفته بودن بکشمون و فیلم بگیرم یه توضیح بدم منتظر بودم تا بیاین بیرون وقتی راه افتادند منم پشت سرشون راه افتادم تابه پشت چراغ قرمز رسیدیم ازفرصت استفاده کردم و دوربین رو اماده کردم وگفتم
ببین اقامحمد یا تبرئه اش میکنی یانوبت بعدی خواهرته پام رو گاز فشاردادم و شروع کردم به حرکت وباسرعت تمام زدم به ماشین جوری زدم که ماشین چپه شدمنم پابه فراگذاشتم
تمام
پ.نفربعدی خواهرش 😐👀
https://ngli.ir/957350207462
نظرات فراموش نشه
نظرات شما باعث انرژی بیشترمن میشه واسه تایپ😊
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://ngli.ir/957350207462 نظرات فراموش نشه نظرات شما باعث انرژی بیشترمن میشه واسه تایپ😊
نظرنمیدین😐
منم دیگه پارت نمیدم😐
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://ngli.ir/957350207462 نظرات فراموش نشه نظرات شما باعث انرژی بیشترمن میشه واسه تایپ😊
رمان عشق به یک شرط رو دیگه ادامه نمیدید؟
+
نمیفهمم