eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
257 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم رب الشهدا و صدیقین🥀 اینجا کانالی پر از ادیت شات شخصیت شناسی بازیگر شناسی و رمانی به اسم عشق امنیتی🥀 تکه ای از رمان ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ _صدا زدم عمو....عمو..... بیا کمک😭 _دخترِ عمو، صدا نکن اگه صدا کنی میفهمن😔هم برای خودت بد میشه هم برای ما ✨✨✨✨✨✨ _آره عالی ام با این نامه عالی ام _نامه رو از دستش گرفتم خوندم گفتم چرا زودتر نگفتی جونش در خطره که _ببخشید ✨✨✨✨ _آبجی _جانم _میشه برام یه کاری انجام بدی _چه کاری _میخوام رو پای خودم وایسم و مستقل بشم _واوووو ✨✨✨✨ _داشتم از پله ها میومدم پایین که دیدم به سختی دارن راه میرن رفتم سمتشون و گفتم حالتون خوبه _آره خوبم چیزی نیست _ولی مثل اینکه رنگتون پریده ها ✨✨✨✨ عه داشتی میخوندی ببخشید ولی جوین شو اینجا https://rubika.ir/joinc/CFDEFHFB0ZXJPHEZVRAURUEKDZTUKPXT
آن‌رفیقی‌که‌به‌هنگام‌غمم‌دور‌نرفت.. زیرشمشیرغمش‌رقص‌کنان‌خواهم‌رفت!. دفتریادداشت‌مجازی‌من‌و‌دوستم.:) @refaghatidighar اینجا‌سفر‌می‌کنیم‌به‌آینده‌ای‌دور.:) .... قدم هایش را تند می‌کند،پرده را کنار می‌زند،اما انگار در موقعیت بدتری گیر می‌کند!. کیان با امید بر او زل زده است،چشمانش پر از امید است!،نمی‌خواهد امید او را ناامید کند اما این بار هیچ امیدی نیست!. سرش را پایین می‌اندازد. کیان یک لحظه آرزو می‌کند کاش دکتر نبود،کاش معنی این سر پایین را نمی‌دانست،کاش همه چیز دروغ بود،دلش میخواهد یک شوخی باشد،چه می‌شود یک شوخی باشد؟!.چه می‌شود دختر روبرویش با لبخند بگوید:شوخی کردم؟!.چه می‌شود؟!.انتظار زیادی‌ست؟!. _متاسفم!. دنیا بر سرش خراب می‌شود!.گریه نمی‌کند!.فریاد نمی‌زند!.فقط با ناباوری دختر روبرویش را نگاه می‌کند!. ... دوست‌دارم‌اکانتت‌رو‌تو‌چنلم‌ببینم‌. بیا‌وقوت‌قلبی‌برام‌باش.🌸💕
هدایت شده از ˼ اَمـٰانھـ ˹ 🇵🇸
نخستین مناظره انتخاباتی نامزدهای ریاست‌ جمهوری امشب از ساعت ۲۰ تا ۲۴ برگزار می‌شود. دیگر مناظره‌ها ۳۱ خرداد, یک تیر و ۴ تیر از ساعت ۲۰ تا ۲۴ پخش می‌شود. مناظره پنجم، ۵ تیر از ساعت ۱۲:۳۰ تا ۱۶ پخش خواهد شد.
💔 پسری که سعی داشت ماموریتش رو با بچه ها تو کربلا باشه اما کنار مسجد محلشون به کربلایی که عاشقانه دوریش رو تحمل میکرد به آرزوش میرسه ! رسول با چشم های بسته و زخمی مادرش رو صدا میکرد :مامان......مامان شعله دست رسول رو محکم گرفت با گریه گفت :جانم ...جان مامان ...الهی بمیرم ! رسول :حنا ...حنا کجاست ! شعله :................. رسول لب های خشکیده اش رو تر میکنه و میگه :حنا....رفته !؟حنا .....حنا .... https://eitaa.com/joinchat/638582965C72e0004665 پ.ن..حنا کنارش نشسته اما نمیتونست حرفی بزنه 🥲دوست داری ادامه اش رو بخونی !؟بیا داخل یه رمان با طعم شهیدانه
رسول:محمد ...محمد با توام چرا ..چرا به جای من تصمیم گرفتی . محمد :بده نگران حالتم ... _داوود :فرشییییید ....فرشیییید مراقب باش ... یاابوالفضل .....فرشییییییدددد .... (به سمتش میره ....با دست های لرزون فرشید رو بلند میکنه ..‌همون فرشیدی که این بار غرق در خون بود .این بار ایمانی برای زنده بودنش نداشت ....) https://eitaa.com/joinchat/638582965C72e0004665 ❤️💙🌚❤️💙🌚❤️💙🌚❤️💙🌚
سلام 😍 اگه دلت یه رمان هیجانی و پلیسی میخواد حتما باید اینو بخونی💛👑 + ببین آتاناز من اومدم کمکت کنم ولی تو با من مثل وحشیا رفتار میکنی!😕 +رسوووووول! با اشکای درشتم که داشت از چشمام میومد به بدن بی جونش که به صندلی بسته شده بود نگاه کردم😰 +نهههه ترو خدا اونو نکش ...... منو بکش ازت خواهش میکنم😢 +یعنی چی فرشید رفته کما؟ چی داری میگی داوود؟😱 این ها برش های از رمان نیمه پنهان ماه بود💛 اگه میخوای بدونی جریان چیه بیا تو لینک زیر👇🏻 https://rubika.ir/joinc/CGEEDIJB0BSYLCDHAPLSSFUGQKVWRYRS بفرمایید💛👑