eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
258 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا ادمین ها فعالیت نکردن😐
اینطوری پارت میخواین نه😐👀
شب پارت میدم زیادمون کنید🥲
من ازتو 12 کارها تقریبا تموم شده بود نمیدونم ساعت چند بود واسش چایی ریختم و گذاشتم توسینی برداشتم و رفتم پیش محمد مشغول کتاب خوندن بود باید باهاش درمورد یه موضوع صحبت میکردم برای همین از این فرصت استفاده کردم و سربحث رو بازکردم دوهفته از فوت مامان باباش میگذره و باید یه فکری درمورد باران فکرمیکردیم بحث رو بازکردم اقا محمد میشه یه لحظه هواستون اینجا باشه کتابش روبست وگفت بله بفرمایید درخدمتم راستش میخوام درمورد باران باهات صحبت کنم جانم میشنوم ببین الان باران اگه بخواد پایین زندگی کنه بیشتر جای خالی مامان بابات و بیشتر حس میکنه به نظرم خوب ولی ماالانشم اتاق خالی نداریم که بگیم بیادبالا به نظرت چی کارکنیم نمیدونم ولی اینو میدونم که دل کندن ازاینجا واسش خیلی سخته نمیتونه اینجارو ترک کنه ولی به نظرم باید با این موضوع کنار بیاد بعدشم اینجا پیش خودمون باشه و حواسمون بهش باشه بهتره باشه هرچی شما بگید گرم صحبت بودیم که صدای زنگ در اومد بلندشدم و چادرم رو سرکردم و رفتم در رو بازکردم محمد هم پشت سرم اومد در رو که بازکردم بادیدن باران لبخندمو بیشتر کردم بدون هیچ حرفی رفتم بغلش کردم و بهش گفتم سلام باران خانم خوش اومدین وقتی از بغلم اوردمش بیرون  محمدازپشت سرم اومد وباران و بغل کرد بالاخره رسیدیم سمیه زنگ و زد وعطیه اومد بغلم کردوگفت خوش اومدی تودلم گفتم انگار از سفراومدم رفت کنار و محمد اومد به سمتم رفتم توآغوشش وقتی بغلش کردم وقتی بغلش کردم حس خیلی خوبی میداد فکر میکردم بابام ودارم بغل میکنم محمدبیشترازیقیه آغوشش عین بابا میمونه برای همین سفت خودم و بهش تا بتونم ضربان قلبش رو بشنوم از آغوشش اومدم بیرون همگی رفتیم داخل ولی سعید گفت که ساعت مرخصیش تموم شده و باید بره ازهمگی خداحافظی کرد و رفت ماهم رفتیم تو خیلی خسته بودم احتیاج داشتم برم یه دوش بگیرم وبخوابم ولی ازیه طرف دیگه گشنم بود گوشی محمد زنگ خوردگوشیش رو برداشت رفت توحیاط صحبت کردمنم رفتم پشا پنجره ببینمش خیلی وقت بود که یه دل سیر ندیدمش وقتی عصبی میشه بیشتر شبیه بابا میشه وقتی صحبتش تموم شد اومد بالاو گفت واسش یه کاری پیش اومده باید بره معذرت خواهی کردو رفت منم رفتم پایین تا به کارهام برسم وقتی وارد شدم همه خاطرات مثل عین فیلم تودذهنم پلی شدن همونطوری که تکیه داده بودم به در زانوهام وبغل کردم بی صدا گریه میکردم بعداز چند دقیقه گریه کردن بلند شدم و رفتم دوش گرفتم واومدم بیرون لباسام و که پوشیدم دراز کشیدم رو تختم دلم واسه. تختم تنگ شده بود دوباره اشکام ریختن و ایندفعه بغضم ترکید و زدم زیرگریه بعداینکه گریه کردم نفهمیدم کی خوابم برد سه سال بعد روتختم بودم نگاهم و داده بودم به سقف و داشتم به فردافکرمیکردم که اوایل مدارس و تست زدن شروع میشه خداروشکر که شیراز رفتن فاطمه اینا کنسل شد ونرفتن وگرنه من بدون فاطمه نمیتونستم تحمل کنم حس خیلی خوبی بود مدرسه ساعت 9صبح یه جلسه گذاشته تقریبا ساعت هشت ونیم بودمحمد گفتش میرسونتم ازکلاس نهم تاالان خیلی سخت گیر شده باصدای در رشته افکارم پاره شد و بله باصدای کودکانه رقیه متوجه شدم عمه نمیای بالا صبونه بخوری باشنیدن حرف رقیه لبخندی زدم و گفتم چرا عمه الان میام بلند شدم ورفتم دست و صورتم رو شستم موهام وهم بستم و رفتم بالا همین که رفتم بالا رقیه پریدبغلم و منم بوسش کردم بهش گفتم چرا به این زودی بیدار شدی عطیه از اشپزخونه اومد علیک سلام صبح بخیر سلام صبح شما هم بخیر رقیه رو اوردم پایین ودویید سمت مامانش منم رفتم سرسفره نشستم وگفتم چرا رقیه به این زودی بیدارشده به خاطراینکه من میخوام برم جایی رقیه رو میذارم پیش سمیه رقیه هم دوست داشت بره پیش یاسین سمیه هم گفت خوب کاری میکنی حوصله اونم سرمیره عه محمد کجاس تازه بیدار شده اونم رفت دست وصورتش رو بشوره عه خیلی خوب بعدازچند دقیقه محمد اومد و نشست سرسفره و رقیه هم سریع پرید بغل باباش و باشیرین زبونی گفت صبحت بلربابا صبح توهم بخیر باباجون منم سلام کردم و گفت سلام برتوای خواهر گرامی هیچی نگفتم درحال چایی خوردن بودم که نگام به ساعت خورد چاییم پرید توگلوم و باهول بلندشدم وگفتم اخخخ دیرم شد محمد زود باش سریع رفتم پایین و حاضر شدم محمد هم اومد پایین وگفت حاضری اره خوشبختانه نگفتن باروپوش بیاین سریع رفتم بیرون و کفشم روپوشیدم از عطیه ورقیه خداحافظی کردم بندهای کفشم رو توماشین بستم محمد کمربندشوبست وگفت بریم بریم که خیلی دیرشد راه افتادیم خداروشکر که به موقع رسیدم و ازماشین پیاده شدم وخداحافظی کردم و رفتم داخل کلاس شدم و منتظر فاطمه بودم مدرسمون غیردولتی بود خوبی غیر دولتی این بود که بامعلم هاومدیرصمیمی هستی فاطمه بالاخره اومد رفتم سمتش وگفتم به فاطمه خانم چه عجب تشریف اوردی به یه لبخند اکتفا کردوگفت اولن سلام دوما خوبی سوما من دیراومدم به خاطراینکه ترافیک بود
ازدست تو هردو باهم خندیدن و رفتن بغل هم نشستن تو اون کلاس همه اشنابودن به غیرازیک نفر اون یکی وقتی وارد کلاس شد مدیر هم پشت سرش اومد داخل هممون به احترام مدیر بلندشدیم مدیر بشینید لطفا خوب بچه ها معرفی میکنم ایشون همکلاسی جدیدتون هس اسمش افسانه زارعی هستش امیدوارم که بتونید باهم تااخر سال تحصیلی خاطرهای خوبی بسازید صندلی بغل من خالی بود برای همین مدیر گفت بیاد کنار من بشینه مدیر بعداز اینکه افسانه رو بهمون معرفی کرد رفت بلافاصله افسانه هم اومد کنارمن نشست منم بالبخند بهش گفتم خوش اومدی اسم من بارانه فاطمه هم برگشت وگفت اسم منم فاطمه اس افسانه گفت ازاشناییتون خوشبختم امیدوارم بتونیم درکنارهم خاطرات های خوبی بسازیم منم همینطور بالاخره کلاس ها تموم شد خسته شدم گوشیم از کیفم دراوردم به محمد پیام دادم که میاد دنبالم یا خودم برم خودش پیام داد بعد از چند دقیقه جواب داد که خودم برم من توراه یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه وارد که شدم هیچکی نبود منم ازاین فرصت استفاده کردم پایین لباس هامو دراوردم وخوابیدم تمام کپی ممنوع🚫 پ.ن فعلا حرفی ندارم😊
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 پارت خیلی طولانی دادم انتظار دارم نظراتون بیشتر باشه🥲
درستش کردم دوستان
چشم اگه تونستم فردامیدم 🥲
خیلی کویره🥲 فردا پارت ندم یعنی🥲