•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه😐😂😂😂
چقدر من با این پیاما انرژی میگیرم😍❤️
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
امممم قول نمیدم 🥲😊
کلی ایده یزید بازی به ذهنم رسیده😁😅
هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
کانالمون به آمار ۱۰۵۰ برسه پارت دلی هیجانیمون رو ارسال میکنم😉😈
#فورمرامی
#فورهمسایه_غیرهمسایه
هدایت شده از پناهـ،مـدیا؛)
خیلی فکر کردم تا بالاخره به این نتیجه رسیدم که براتون مجموعه جدید بزارم
۱۰ پارت داره✨
حالا نظر شما چیه؟ 🌱
ناشناس بهم بگو👇❤️🩹https://daigo.ir/secret/2541141897
هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
انتظاری که از آن سخن گفتهاند، فقط نشستن و اشک ریختن نیست؛ #انتظار به معنای این است که باید خود را برای #سربازىِ امام زمان (عج) آماده کنیم...👌
_دوست داری برای امام زمان عج کاری بکنی نمیدونی چطور؟!!
پس بیا به جمع ما👇
https://eitaa.com/joinchat/4184867069C8bca4b15bb
_تشکل مهدیار؛پاتوق دهه هشتادیها_
#سهم من ازتو
#پارت14
#محسن
بالاخره امروز میرم سرکار دیگه باید کارم رو شروع میکردم نمیدونم چرا اصن حوصله هیچکس رونداشتم داشتم فکرمیکردم که باصدای در ازفکر اومدم
در قفل بود ازپشت میزم بلندشدم و رفتم در رو بازکردم افسانه بود دست به سینه به چارچوب دروایساده بود
بله
ساعت شیش ونیمه میبریم یا برم
نه وایسا خودم میبرمت
فقط سریع چون دیرم میشه بیا صبحونه هم بخور سفره پهنه
باشه الان میام
در روبستم و تکیه دادم به در بعداز یه نفس عمیق کشیدن شروع کردم به حاضر شدن بعداز چند دقیقه صدای افسانه بلندشد محسن چرا انقدر طولش میدی
صبر کن اومدم
موهاموشونه کردم و یه ادکلن زدم و رفتم بیرون
افسانه رومبل نشسته بود و سرش هم توگوشی
وادامه داد
سفره پهنه صبحونه ات و بخور بریم
رفتم تو آشپزخونه رفتم رو صندلی نشستم و شروع کردم به خوردن چاییم ، خوردم بلند شدم
پاشو بریم
چه عجب باسش
اونم کیفش رو برداشت وراه افتادیم
#باران
بعد نمازدیگه نخوابیدم رفتم یه دوش گرفتم بعداینکه لباسام وپوشیدم نشستم پای موهام اول
موهام و سشوار کشیدم
بعدش موهام و ازدو طرف بافتم
یه نگاه به ساعتم انداختم تقریبا شیش ونیم بود رفتم بالاتا صبحونه بخورم وارد که شدم چشمم به جای خالی رقیه افتاد یکم که دقت کردم صداش داره ازآشپزخونه میاد رفتم به سمت آشپزخونه حرکت کردم انگار محمد خواب بود عطیه که درحال چیدن میز بود رقیه هم نشسته بود وارد آشپزخونه که شدم سلامی کردم که مطابقا جواب دادن
پیش رقیه نشستم بلندش کردم ونشوندمش روپام بهش گفتم
عمه جون شما چرا زود بیدارشدی
بلم پیس یاسین(برم پیش )
اخه اونم الان خوابه
نخل بیداله
عه چه بچه های سحرخیزین شمادوتا
عطیه برگشت وگفت
به مامان باباهاشون رفتن این دو وروجک
اگه بگی به ماماناشون رفته شاید قانع کننده باشه
چطور ؟
چطور هان ،اگه یکم دقت کنی میبینی که داداش ما هنوز خوابه
اهان ازاون لحاظ راس میگی باهات موافقم
یه نگاه به ساعت گوشیم انداختم دیدم که یه ربع به هفته یخورده ازچاییم و خوردم وبلندشدم
خول من برم دیگه کاری چیزی نمیخوای
کجا صبرمیکردی محمد بیدار شه ببرتت
نه دیگه تااون بیدارشه من دیرم میشه خداحافظ
باشه خداحافظ
عطیه و رقیه رو بوس کردم و رفتم پایین پنج دقیقه تایم گرفتم تا پنج دقیقه ایی حاضر شم وهم همینطور توپنج دقیقه حاضر شدم یه پیس ادکلن زدم و راه افتادم
رسیدم دم مدرسه یکم یدفعه نگام به افسانه که تو206مشکی بغل دست یه مرد نشسته بود انگار برادرش بود بی خیال شدم و وارد مدرسه شدم کیفم رو گذاشتم روصندلی و نشستم گوشیم وگذاشتم توکیفم و یه کتاب غیر درسی برداشتم همین که برداشتمش افسانه اومد داخل همون جایی نشست که دیروز نشست دقیقا بغل من منم بهش لبخند زدم و گفتم
سلام افسانه خانم چطوری
سلام ممنون تو خوبی
منم خوبم
اممم راستش باران میخواستم بهت یه چیزی بگم
جانم بگو میشنوم
راستش خیلی دوست دارم تو اکیپ تو وفاطمه باشم میشه باهم دوست شیم
امم راستش اولا که خیلی خوشحال میشم که باهات دوست بشم ولی اینکه بیای تو اکیپمون و باید فاطمه دوست داشته اگه اون دوست داشت و دلش خواست اره میشه
ممنون
خواهش میکنم
فاطمه هم اومد بهش اشاره کردم بیاد بریم بیرون تاباهاش صحبت کنم براش ماجرارو توضیح دادم اونم گفت
نه چون دوست ندارم یکی دیگه بیاد توجمعمون همین دوتایی باشیم بسه نمیگم باهاش دوست نباشیم ها نه درهمین که همکلاسی باشیم خوبه
باشه هرجور دوست داری منم اصرار نمیکنم
هردورفتیم کلاس تااینکه نشستیم معلمون اومد
#محسن
وقتی افسانه رو رسوندم یکی از همکلاسی هاش و دیدم نمیدونم چرا قیافش اشنا بود هرچقدرم به مغزم فشار آوردم یادم نیومد تا اینکه رفتم دنبال افسانه که ازش بپرسم نگاه به ساعتم انداختم یه ربع مونده بود تاتعطیل بشن منم صندلیم و عقب ضبط روهم روشن کردم و چشام و روهم بستم یدفعه باصدای در چشام و بازکردم
سلام برداداش خسته چیشده اومدی دنبالم
سلام برخواهری که همش دوست داره ماروغافلگیر کنه
میخنده بریم که خیلی خستم
چشم
استارت ماشین روزدم دیدم که همون دخترهبیرمد بیرون روکردم به افسانه گفتم
افسانه اون اسم دختره کیه
اسمش باران خیلی دخترخوبیه چطور
هیچی همینجوری پرسیدم
ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم مدرسه افسانه تا خونمون باماشین یا ربع راه بود بعد اینکه رسیدیم ماشین روکه پارک کردم هردومون پیاده شدیم افسانه کلید و انداخت تو قفل رو در وبازکرد اون رفت اتاقش ومنم همینطور ولی سریع نشستم پای لب تاب تا بفهمم این دختره کیه بعد از پرس وجو کردن بالاخره پیداش کردم خودشه خیلی وقت بود که دنبالش میگردم وبعداز دنبال گشتن پیداش کردم
تمام
کپی ممنوع
پ.ن فعلا هیچ چیزواسه گفتن ندارم😬
خوب خوب اینم از پارت فقط یه چیز بوگوم که تغییر دادم محسن و برادر افسانه کردم🥲