eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
257 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
خوب من پارت قسمت اول پارت دلی رو میدم با پارت 15 سهم من ازتو اگه تاشب زیادشدیم واگه تونستم پارت 16سهم من ازتو وپارت قسمت دوم دلی رومیدم🥲
من ازتو دیگه دیروقت بود ساعت 11ونیم بود وایی خدا  ازدست تو دختر چرا میگی لازم نیست فاطمه اینا برسونتت کوچه ها خیلی خلوت شده بود خیلی حس بدی بود هیچکس تو کوچه وخیابان ها نبود واقعا حتی یه ماشین هم نبود ولی باابن حال خونسردیم و حفظ کردم  پیچیدم توکوچه احساس کردم یکی داره پشت سرمه اهمیتی ندادم و به راهم ادامه دادم داشتم راه خودم و میرفتم که یدفعه یکی من و ازپشت گرفت اون دستش وهم جلوی دهنم گرفت هرچه تقلا کردم تا ازدستش خلاص شم نتوستم تا اینکه من وکوبید به دیوار دستشو از جلوی دهنم برداشت و گلوم فشارداد بیشرف داشت خفم میکرد منم پاهام و جفت کردم کوبیدم توقفسه سینش و پرتش کردم بالاخره ولم کرد. ولی باصورت خوردم زمین دستم و گذاشتم وبلندشدم  نفسم بزور میومد بالا راحت نمیتونستم نفس بکشم داشت میومد نزدیکم جون فرار کردن نداشتم وقتی اومد نزدیکم انگار یکی ازپشت زدش افتاد تااینکه مرد افتاد مردپشت سرش مشخص شد من نفس نمیومد بالا هنوز داشتم نفس نفس میزدم تا اینکه اومد نزدیکم وگفت حالتون خوبه اشاره کردم به کیفم متوجه نگاهم شد رفت سراغ کیفم جیب هاش و گشت بالاخره تونست اسپریم و پیداکنه برداشت چندتا تکون دادو درش رو برام بازش کرد بهم داد منم گذاشتم تودهنم و چندتا زدم بالاخره نفسم بالا اومد بالاخره میتونم حرف بزنم شروع کردم به حرف زدن ممنون شما اگه نبودیدالان مرده بود خواهش میکنم الان بهترید ؟ بله ممنون بلند شدم مردهم کیفم رو برداشت وبهم داد یه دستمال هم ازجیبش در اورد وبهم دادو ادامه داد لبتون داره خون میاد دستمال و ازش گرفتم تشکر کردم بخواین برسونمتون نه ممنون دیگه رسیدم اهان باشه هرجور خودتون دوست دارید راهم و کج کردم دوتا خونه رو که رد کردم رسیدم کلید و ازکیفم برداشتم و کردم توقفل یا نفس عمیق کشیدم و خداخدا میکردم که محمد اینا خواب باشن کلید و توقفل چرخوندم و در رو بازکردم وارد که شدم چراغ خونه محمد اینا خاموش بود خدارو شکر رفتم پایین لباسام و دراوردم و صورتم رو شستم و یکم هم کرم زدم وارد اتقاقم که شدم دیدم محمد اینااومدند محکم زدم توپیشونیم اخ حواسم نبود امشب خونه رسول اینا دعوت بودیم محمد میخواست   بیاد پایین که عطیه جلوش رو گرفت نذاشت بیاد پایین منم خودم پرت کردم رو تخت اخخ کمرم دردگرفت بدجوری درد گرفت صدای بازشدن درکه اومد سریع پتو رو انداختم روم وچشام وبستم امشب خونه رسول دعوت بودیم عطیه گفته بود که باران امشب رفته خونه دوستش تا باهم درس بخونن منم هیچی نگفتم قرارشده بود باران ازاونور بیاد خونه رسول مارفتیم بعدازدو سه ساعت که خبری ازباران نشد زنگ زدیم بهش گوشیش خاموش بودزنگ زدیم  به دوستش گفتش که. رفته  خونه خیلی ازدست باران عصبانی شدم وقتی رسیدیم میخواستم برم پایین که عطیه نذاشت وگفت خودم میرم منم یه نفس عمیق کشیدم و رفتم بالا تالباسام و عوض کنم متوجه شدم که محمد میخواست بره پایین ولی خودم خواستم برم باهاش صحبت کنم رفتم پایین و تواتاقش دیدم خوابیده اروم ازاتاقش اومدم بیرون ورفتم بالا برام خیلی عجیب بودکه باران امشب نیومده چون همیشه این دورهمی هارو دوست داره منم رفتم به روشنک معلوم بود که ازدست باران خیلی ناراحت بود وگفتم ناراحت نباش فردا میرم پیشش باهاش حرف میزنم که چرا نیومده نمیخواد دلخور نیستم شاید کارواسش پیش اومده نتونسته بیاد  ایرادی نداره چرا واسه من کلی ایراد داره بعدشم من نمیخوام ناراحتی همسرم روببینم دیگه ناراحت نباش روش رو برگردوند سمتم وبالبخند گفت باشه چشم  ناراحت نیستم منم گونش رو بوس کردم و ازش تشکرکردم رفتم تواتاق زنگ زدم به محمد بعداز بوق خوردن وصل شد الو سلام جانم رسول سلام محمد جانت بی بلا چیشد با باران صحبت کردی نه عطیه رفت که صحبت کنه خواب بود بذار فرداازمدرسه که برگشت باهاش صحبت میکنیم من وتو باشه شب بخیر خواهش میکنم بازم از روشنک خانم تشکرو معذرت خواهی کن باشه این حرف هاچیه خوب کاری نداری نه ممنون خداحافظ خداحافظ تمام کپی ممنوع🚫 پ.ن بازم فعلا هیچ حرفی ندارم😁
بسم اللّه الرحمن الرحیم پارت :دلی قسمت:اول موضوع:شهادت بچه های سایت (به غیراز استادرسول) حال زل زده بود به قاب عکس دوستاش و اشک میریخت حالش خیلی بدبود این حال بدیش دست خودش نبود چندماهی گذشته بود ولی هنوز باورش نمیشد که رفیقاش برادراش همکاراش شهید شده بودند اون تنها مونده بود همینطوری که به عکس هازل زده بود اشک میریخت ولی یدفعه سکوتش به هق هق تبدیل شد و باخودش میگفت چرا من و تنها گذاشتین  چرا ولم کردید ای کاش پام پیچ نمیخورد ای کاش منم باهاتون شهید میشدم چی میشد من و باخودتون میبردید  دیگه گریه امونش رو بریده بود دیگه هم هق هق نمیکرد باصدای بلند گریه میکرد بعداز خوندن نماز ظهروعصر ازبیمارستان زدم بیرون شیفت هم تموم شده بود وحرکت کردم به سمت خونه همین که رسیدم وارد خونه شدم صدای گریه رسول رو شنیدم سریع رفتم سمت کابینت سرنگ و بایه آرامبخش برداشتم و آماده کردم و رفتم تواتاقش بااخم رفتم روبه روش نشستم و گفتم سلام بازمن نبودم وشما شروع کردین به گریه کردن؟ سرش و انداخت پایین و گفت به خدا دست خودم نبود زل زده بودم به قتب عکس هاشون گریم گرفت دوباره همونطوری نگاش کردم و گفتم پاشو برو بخواب بهت این آرامبخش رو بزنم تا آروم شی سرش رو اورد بالاو گفت نه نیازی نیست خوب میشم آقا رسول دفعه پیش هم همین وگفتی ولی تکرارشد پاشو باناراحتی بلندشدورفت وتختش دراز کشید همونطوری که کش انداختم دور دستش و دنبال رگش بودم ادامه دادم ببین رسول درسته که درکت نمیکنم ولی میدونم از دست دادن رفیق چجوریه منم وقتی دلم واسشون تنگ میشه حداقل واسشون چندصفحه قرآن میخونم و یادورکعت نماز میخونم بعدشم رسول هیچوقت از این بابت ناراحت نباش که چراباهاشون نرفتی اگه هم میرفتی شاید اونجا شهید نمیشدی پس هیچوقت غصه نخورکه چرا باهاشون نرفتی سرنگ رو که زدم کش رو هم ازدستش بازکردم وگفتم حالا آروم باش یکم استراحت کن وقتی بلندشدی بیشتر درموردش باهم صحبت میکنیم باشه چشم افرین پیشونیش روبوسیدم و پتوش روهم انداختم روش وازاتاقش خارج شدم نمیخواستم آرامبخش بزنه ولی اگه میگفتم نه خیلی ازدستم عصبی میشد برای همین بدون هیچ حرفی رفتم درازکشیدم روتخت شروع کرد به بستن کش و صحبت کردن واقعا حرف هاش آرامبخش بود وقتی سرنگ رو زد دستم یکم سوخت. ولی به روی خودم نیاوردم وقتی حرف هامونو زدیم ورفت تازه آرامبخش اثرکرد و چشام سنگین شد وخوابیدم بک به گذشته سرم تو مانیتور بود که یه دفعه دستی رو شونم حس کردم برگشتم دیدم فرشید برگشت گفت استاد رسول سرت اگه خلوته بیابریم فوتبال بازی کنیم اره سرم خلوته بریم پنج نفرمابودیم پنج نفرهم جور کردیم و شروع کردیم به بازی کردن نیمه اول که تموم شد رفتیم واسه نیمه دوم بازی داشت تموم میشد که پام پیچ خورد وافتادم بچه ها اومدم سمتم اقامحمد اومد جلو گفت خوبی رسول بله آقا فقط پام خیلی دردمیکنه خیلی خوب اشکال نداره آقامحمد کمکم کردکه بلند شم ،اقامحمد روبه بچه ها گفت که بازی. کردن بسه. دیگه برید سر کارهاتون. بچه هاهم یه چشم گفتن و رفتن ماهم رفتیم سمت بهداری عباس اقا طبق همیشه بامهربونی وبااون لبخندهمیشگیش ازمون استقبال کرد به اقارسول واقامحمد ازاین طرفا چیشده اقامحمدتمام ماجرا گفت عباس اقا اومد نزدیکم پام و بلند کردومعاینه کرد وگفت چیزی خاصی نیست دررفته یه چند روز تواتل بمونه وبایه حرکت پاموجاانداخت همینکه جاانداخت اخم بلندشد بعد اینکه جاانداخت رفت وسایل اتل رو برداشت اومد به سمتم درعین بستن اتل به من واقامحمد گفت یه چندروز باید استراحت کنه نباید به پاش فشار بیاره اتل و که بست حتی ماموریت هم نباید بره منم باتعجب گفتم عه عباس اقا ماموریت هاروکه نمیشه رفت من اگه نرم نمیشه که اقامحمددستشو گذاشت روشونم وگفت اقارسول شما اگرهم  نیای ماموریت مابه اینکه بشینی پشت مانیتور  بیشترنیازت داریم  تااینکه بیای ماموریت باناراحتی سرم و انداختم پایین وباشه ایی گفتم بعداینکه حرفامون تموم شد بلند شدیم رفتیم سراغ کارهامون بعدنیم ساعت رفتیم تواتاق اقامحمد جلسه داشتیم واسه امشب که ماموریت داشتیم ولی ناراحت بودم که بچه ها میرن ولی من نه........ ادامه دارد............ کپی ممنوع🚫
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات واسه هردوپارت فراموش نشه🥲😊
چرا نظرنمیدید😐🤨
نظرات هم کم باشه پارت کلا نمیدم🥲😔
هدایت شده از رمان های عاشقانه_مذهبی♥✨
این پیامو فور کنید که *خودم توی کانالتون عضو بشم🥲 *بایه اکانت دیگم بیام توی چنل قشنگتون=) *و با چند کلمه زیبا کانال دلبرتونو توصیف کنم ♥️! * به امید جذب خفنتوننننن 🥺 _نباشی‌که‌نمیشه‌جانکم . .
ازمن گفتن بود اگه نظرات کم باشه یا امارپایین باشه امشب پارت بی پارت 😊🤣
دوستان خواهشا منو ببخشید حلال کنید فعالیت نداشتم بخدا اینترنت نداشتم بخاطر کلاس هایی که میرم و درس ها هم اصن وقت نمیکنم خواهشا منو ببخشید😢💔