هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
⭐️پایان تبادلات گسترده تایم⭐️
کانال هایی که معرفی کردم بهترین کانال های ایتا هستن🏆
تبادلات تایم کانال ناجور معرفی نمیکنه💥
مدیر ها حتما جذب ها پی وی گفته شه✅
برای اطلاع بیشتر از طرز کارم در اینفوتب عضو شید"سنجاقه"🔥
🕹https://eitaa.com/joinchat/1134493859Ceb9628fd81🕹
بعد از مطالعه شرایط اگر شرایط رو داشتید
پی وی در خدمتتونم✋🏻
🌺 @Time_Manager 🌺
یاعلی✌️🏻
هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
شعری که آقا رو حسابی خندوند 😂😂😂
خنده آقا بند نمیاد😅😅😅😅😅
حتما ببینید سنجاقه 👇👇👇😍😍😍
https://eitaa.com/joinchat/817955108C10e04433d8
به جایی اینکه زیادشیم کم شدیم
ولی اشکالی نداره من امشب پارت 16رو میدم
#سهم من ازتو
#16
#باران
وقتی مطمئن شدم عطیه اومد و رفت بیدار شدم یه نفس عمیق کشیدم و دوباره دراز کشیدم گوشیم و برداشتم و ساعت 5کوک کردم وگذاشتم بالای سرم وخوابیدم
#محسن
داشتم با لب تابم ور میرفتم (این آقامحسن همیشه بالب تابشون ورمیرن)یدفعه پیامک برام اومد ناشناس بود
پیام ناشناس
دیگه وقتشه شروع کنید
محسن
باشه
گوشیم و خاموش کردم وافسانه رو صدا کردم اومد داخل وگفت
بله
ازفردا باید شروع کنیم
باشه من برم کارهام وبکنم
باشه
باورم نمیشه چرا آخه باید به این زودی شروع کنیم
#باران
باصدای آلارم گوشیم بلند شدم به بدنم کش وقوس دادم اخم بلند شد کمرم دردمیکرد هنوز ،و گوشیم و برداشتم و قطعش کردم بلند شدم وضورو گرفتم شروع به نمازخوندن بلند شدم رفتم یه دوش گرفتم
بعداز دوشم نشستم یکم درس بخونم دیدم که محمد رفت سرکار خداروشکر که رفت منم باخیال راحت رفتم صبحونه بخورم ولی قبلش یکم پودر زدم به صورتم که جای زخمش معلوم نشه و عطیه گیر بده منم رفتم بالا رقیه رو دیدم خیلی قشنگ خوابیده بود یه لبخند زدم و رفتم توآشپزخونه عطیه داشت تنها صبحونه میخورد توفکر بود
صدام و صاف کردم و گفتم
سلام برزنداداش گلم
بالاخره از فکر دراومد
#عطیه
وقتی محمد و راهی کردم خودمم رفتم صبحونه بخورم رفتم توفکر که چرا دیشب باران نیومده بود
یه دفعه باصدای یکی که میگفت سلام برزنداداش گلم ازفکر اومدم بیرون دیدم باران
علیک سلام برخواهر شوهر گرامی معلوم هست کجایی نه گوشیت و جواب دادی نه اومدی خونه رسول
به خاطر اینکه گوشیم خاموش شدو شارژر نبردم بعدشم من بهتون گفته بودم وقتی مدارس شروع میشه باید دور مهمونی وجشن وتفریح خط بکشم امسال کنکور دارم امسال. سال سرنوشت سازه چرا درکم نمیکنید عه نمیشه که
خوب هم درس هات رو بخون هم تفریح هات وبکن
نمیتونم اگه میتونستم میومدم یادم میره
بابت صبحونه هم ممنون
بلندشدو رفت
باران وایسا باران
جوابمو نداده رفت صبحونه هم هیچی نخورد
#باران
وقتی حرف هام و زدم بدون اینکه صبرکنم عطیه حرف هاشو بزنه بلند شدم ورفتم پایین تا حاضرشم برم مدرسه حاضر شدم و رفتم توراه یه سوپر مارکتی بازبود و رفتم هم واسه مدرسه خوراکی بخرم هم یه کیک وشیر گرفتم توراه مدرسه خوردم واردمدرسه شدم اصن تمرکز کافی واسه درس نداشتم
نفهمیدم که کی زنگ اخر خورد کیفم وبرداشتم و دیدم که محمد پیام داده
پیام محمد
میشه بیای دفترم کارت دارم
نگاه کردم ولی جوابی ندادم راه افتادم به سمت دفتر محمد میدونم میخواد چی بگه ولی میخواستم برم هم من حرف هام و بزنم هم اون که واسه همیشه این پرونده بسته شه
#عطیه
ساعت 9ونیم بود که محمد زنگ بود
سلام جانم محمد
سلام عطیه خانم خوبی رقیه خانم خوبه
سلام بله هردومون خوبیم جانم کارم داشتی
اره میخواستم بگم با باران صحبت کردی
اره باهاش صحبت کردم همون حرف هایی رو که بهت گفتم زده
حرف جدیدی نزده
باشه خودم باهاش صحبت میکنم میاد دفترم تاباهاش بتونیم صحبت کنیم
صحبت کنید توکی ؟!
من ورسول
اهان باشه بامن ودیگه کاری نداری
نه عزیزم برو
باشه
خداحافظ
خداحافظ
تلفن وقطع کردم ورفتم سراغ کارهام
#محمد
من و رسول تصمیم گرفتیم که باران بیاد دفترم تاباهم صحبت کنیم برای همین بهش پیام دادم
رسول هم روی صندلی نشسته بود وسرش توگوشی
دوساعت گذشت
صدای در اومد منم داد زدم
بیا داخل
رسول پاشد و در رو بازکرد باران بود بالاخره اومد این خواهر دور دونه ما
#باران
بالاخره رسیدم منشی تامن و دید شروع کرد به احوال پرسی کرد برگشتم بهش گفتم
میشه برم داخل
بله حتما برادراتون منتظرتون هستن
باشه ممنون به سمت در اتاقش حرکت کردم یه لحظه مکث کردم که چرا گفت برادرات تازه دو زاریم افتادکه شاید رسول اومده باشه در رو زدم بعدچندثانیه درباز شد دیدم که پشت در رسول رسول در رو بازکرده یه لبخند مصنوعی زدم و بهش گفتم
سلام
سلام بیاتو
داخل شدم باقیافه محمد که پشت میزش بود مواجه شدم که بهش گفتم سلام چیه من وبه عنوان مجرم اوردین اینجا که ازم بازجویی کنید
محمد از روی صندلی بلند شدوروی میزش یه وری نشست وگفت
سلام اره ایندفعه توبه عنوان مجرم اومدی اینجا
اهان جالب شد نشستم رومبل که روبه روش میشد کیف وهم گذاشتم رو پام گفت
خوب جناب آقای قاضی درخدمتم
رسول ادامه داد
چرا دیشب نیومدی اصن ازت انتظار نداشتیم که مارو نگران کنی
کیف رو گذاشتم کنارم و دستام وگذاشتم روزانوهام و به هم قفلش وکردم وادامه دادم
ببین من ازبابت دیشب معذرت میخوام که خبر ندادم و نیومدم این یک دوما من امسال کنکور دارم امسال برام سال سرنوشت سازیه ببینید یه بار بهتون گفتم یه بار دیگه هم میگم لطفالطفا وخواهشا امسال و ازم نخواین که تفریح کنم وبیام مهمونی باشه
رسول هم حین حرف زدنام اومد بغل مبلی که من نشسته بودم روش نشست وادامه داد
ببین باران ماکاملا تورو درک میکنیم (یه دفعه دادزد)خوب حداقل به مامیگفتی که نمیای گوشیت و خاموش نمیکردی که ما نگران ن
شیم بعد هرکاری دلت میخوای بکنی بکن
چشام وبرای یه لحظه بستم ترجیح دادم سکوت کنم
محمد بلند شد و یه ذره راه رفت و دستاش وازپشت قفل کرد وگفت
میدونی چیه باران تو این دوسه سال خیلی بهت رو دادیم چون هرکاری دلت خواست انجام دادی ولی امسال اجازه این کار رو نمیدم از این به بعد هرجایی من وعطیه رفتیم باید بیای بدون هیچ چک وچونه ایی متوجه شدی
با این حرف محمد یه لبخند کوچیکی زدم و کیفم رو برداشتم ورفتم جلوش وایسادم و گفتم میدونی چیه محمد احساس میکنم وقتی اینجایی فکرمیکنی که باید برای همه حکم بنویسی و مجازاتشون کنی اونم واسه همه ولی واسه منی که خواهرتم نه نمیتونی
یدفعه رسول صدام کرد برگشتم ببینم چی میگه که احساس کردم یه طرف صورتم سوخت چشام و بستم یه قطره ازچشم افتاد برگشتم گفتم
میدونید چیه مامان بابا هیچوقت نذاشتن من طعم حبس رو بکشم هیچوقت نذاشتن سیلی خوردن رو احساس کنم ولی باکارهای شما همه رو تجربه کردم میدونید ادم ها بایه حرکت ازچشم می افتن این سیلی رو که زدی رسول دوسال پیش محمد زد حالا توهم زدی فقط مونده بقیه که نزدن خیلی نامردیه خیلی تمام
بدون اینکه دیگه چیزی بگم از اتاق زدم بیرون وقتی ازدفترش اومدم بیرون بغضم ترکید دیگه هیچی دست خودم نبود تا9،10 بی هدف بیرون توخیابون ها گشتم
#عطیه
دیگه ساعت 8بود ولی خبری نه از باران بود نه از محمد استرس تمام وجودم و گرفته بود به هرکی که فکرش رو بکنی به جاری ها زنگ زدم ببینم که ازباران خبر دارن یانه هیچکدومشون خبرنداشتن یدفعه صدای در اومد
عه محمد تویی
سلام انتظارداشتی کی باشه
سلام باران هنوز نیومده خونه گوشیش هم خاموشه
دوباره صدای در اومد ایندفعه هردومون رفتیم حیاط محمد باجدیت گفت
معلوم هس کجایی چرا گوشیت خاموشه
ببخشید تا الان داشتم از آزادیم لذت میبردم که از فردا قراره حبسم شروع شه رفت وپایین و در روهم محکم بست .
تمام
کپی ممنوع🚫
پ.ن شاید شروع ماجرا😁
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
نظرات فراموش نشه
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
ممنون🥲
ممنون🥲
ممنون🥲
🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
هدایت شده از پناهـ،مـدیا؛)
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم رب الحسن🌿
تنهاترین آقایی که تنهاتراز حسینش بود 💔
بریم برای شروع هفته امام حسن💚
قلبتو امام حسنی کن🌿
توضیح پویش در کانال هست🌚✨
جهت شرکت در پویش: 👈@Helmazabihi
#من_مسلمونم_به_دین_امام_حسن💚
پارت: یک¹
شروع شد پویش مون🌿
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
پس پارت دلی چی؟
+
پارت دلی رو اگه زیادشدیم میدم🥲
یه سؤالی ازتون دارم... دریا به اسم زنه👩یا مرده؟ 👨
خب این چه سؤالیه؟ دریا دختره👧
هیچ دقت کردید وقتی به بالا نگاه میکنیم... آسمون، خورشید، سماء، ناهید، مهتاب، زهره، ستاره... 🌅
به اسم توعه بانو🥰
به دریا نگاه میکنیم... مروارید، صدف، موج، پری... 🌊
به باغچه نگاه میکنیم... شبنم، مریم، نسترن، رز، نرگس، یاس، نیلوفر، لاله🌷...باز هم به اسم توعه✨
به دشت نگاه میکنیم... آهو، غزل، گلشن، غزاله،.. باز هم به اسم توعه🌱
به دل کوه نگاه میکنیم... یاقوت، الماس، نقره، طلا💍
به بدن نگاه میکنیم... نفس، جان🫀
من دیگه هییییچ سؤالی ندارم... این چه حکمتیه که دنیا به اسم بانوانه! حتی میهنم ایران🇮🇷
روزتون مبارک عزیزای دلم...!❤️