eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
253 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
خوب خوب بچه ها من شب نمیتونم پارت بدم🥲
ولی من دلتنگ روزاییم که پیشم بودی🥲
چرای یکی نمیاد من وببره قم من دلم حرم میخواد🥲💔
چرا وقتی میگم شب پارت نمیدم لف میدین😐
17.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدر باب الحوائج ؛ برادر سفره داره من هر باری میام تو این حرم بارون میباره... 🖤
شبتون بدون دلتنگی بخیر🥲
هدایت شده از پناهـ،مـدیا؛)
گل دخترا ببخشید نبودم حالم بد شده بود💔 💗https://daigo.ir/secret/2541141897
اومدم بایه پارت جذاببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب😊
من ازتو باران گفته بود میره باشگاه ساعت 8 8ونیم میاد ساعت 9ونیم ولی نیومد بهش زنگ زدم ولی جواب نمیداد داشتم از نگرانی میمردم که گوشیم زنگ خورد باران بودباعصبانیت برداشتم و دادزدم معلوم هس کدوم گوری هستی چرا جواب گوشیت ونمیدی😡 الوو آقا ببخشید شما با این صاحب تلفن نسبتی دارین نمیدونم چرا یدفعه لال شدم باتعجب گفتم ب...بله...بَ ....برادرشم خواهرتون توگوشه خیابون پیداش کردیم والان اوردیمش بیمارستان لطفا بیاین به این بیمارستان تلفن و قطع کردم و به عطیه ماجرارو تعریف کردم و گفتم عطیه من میرم توفقط زنگ بزن سعید و فرشید باشه تواروم باش میخوای منم بیام نه لازم نیست باشه باعجله سوار موتور شدم و راه افتادم به سمت بیمارستان رفتم عقب وایسادم ببینم کسی این دختر رو پیدامیکنه یا نه میخواستم برم به سمتش که دونفرپیداش کردن سوار ماشین شدم و تعقیبشون کردم دیدم که رفتن بیمارستان رفتم بالا ببینم که حال دختر چجوریه که برادراش اومدن ترسیدم اول گذاشتم برن داخل بعد من برم داخل دختری رو اوردن که به پهلوش چاقو خورده بود دست زدم بهش نبضش بیش ازحد کند و بدنش داشت یخ میکرد سریع بردمش اتاق عمل ببینیم میتونیم واسه این دختر کاری بکنیم یا نه وقتی داشتیم سرم و وصل میکردیم ایست قلبی کرد باعجله بهش شوک دادیم خداروشکر برگشت نمیدونم چجوری خودم و رسوندم وقتی رسیدم سعید و فرشید هم اومدند باهول ولاباهم سلام کردیم باهم رفتیم داخل بیمارستان باهم رفتیم به سمت ایستگاه پرستاری تا نشونه ایی ازباران بگیریم پرستارهم نشونه ایی از اتاق عمل بهمون داد تارسیدیم یه چندنفر روصندلی نشسته بودند انگار اوناهم منتظر بودند بیمارشون از اتاق عمل بیاد دکتر از اتاق عمل اومد بیرون اقای دکتر چیشد(محمد) دکتر :متاسفم هرکاری ازدستمون برمیومد انجام دادیم با این حرف دکتر خشکمون زد زبونمون بنداومده بود باورم نمیشد باران !باران ازپیشمون رفت در اتاق عمل بازشد و یه دونفر یه تخت رو اوردن پاهام توان راه رفتن رو نداشت دستم و گرفته بودم. به دیوار خودم و پرت کردم سمت تخت ملافه سفید رو زدم کنار تا صورتش رو ببینم وقتی دیدم که اون سه نفر رو تعحب کردند فهمیدم که فوت کرده هیچی نگفتم و همونطوری که به دیوارتکیه دادم سر خوردم و نشستم مجوز اشکام وروصورتم دادم داشتم از استرس میمردم هرچقدر به بچه ها زنگ میزدم جواب نمیدادن تودلم خدا خدا میکردم که اتفاقی واسش نیفته ازاسترس یخ کردم از قیافم معلوم شده بود که روشنک با یه لیوان اومد سمتم و گفت بیا این و بخور تا توهم نرفتی بیمارستان لیوان و ازش گرفتم همش زدم تایه ذره اشو خوردم سوختم اخخخ این چی بود خوب معلومه که داغه گل گاو زبونه دیگه عه واسه آرامش خوبه بعدشم معلومه اونجوری میخوری میسوزی روی یکی ازمبل ها نشستم و لیوان رو گذاشتم رومیز سرم و مابین دستام قرار دادم و ادامه دادم اگه باران رو ازدست بدم چی روشنک اگه نتونم ازش بخوام من و ببخشه چی اگه من و نبخشه چی ؟ من اگه جای باران بودم صدرصد نمیبخشیدمت ولی باران اینطوری نیست میبخشه بهت قول میدم برمیگرده تنهامون نمیذاره خیالت تخت حرف ها روشنک واسم آرامبخش بود حس میکنم سبک شدم رفتم تواتاقم و آلبومم و برداشتم و شروع کردم به دیدن با هرعکس یه لبخند تلخ میزدم و ردمیشدم تمام کپی ممنوع🚫 پ .ن باران ایست قلبی😔 پ.ن اگه اتفاقی واسه باران بیفته رسول نمیتونه خودش و ببخشه😞