eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
247 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم واسه ایسو خادمه الزهرا تنگ شده🥲
من از تو بعد باران : آخرای دی بود دیگه حالم دیگه از کتاب وتست بهم میخورد خسته شدم بلند شدم رفتم سراغ گوشیم تا یه دور بزنم تو اینستا یه چندوقتی بود که. پست های داداش افسانه رو دنبال میکردم پست هایی که میذاشت خیلی خوب بود عکس هاش متن هاش کلیپ هایی که میذاشت وایب. خوبی میدادند بعداز اینکه کل پست ها رو دنبال کردم گوشی رو خاموش کردم یه نگاه به ساعت انداختم دیدم که ساعت 7 کتابم و برداشتم و رفتم تو حیاط نشستم لب حوض و دستم و کردم تو آب حس خیلی قشنگی بود که اینجوری درس بخونم دلم. بدجورپیش یکی گیر کرده بود حتی از این حسی که داشتم به افسانه نگفته بودم ولی چی کار کنم من که خانواده ایی نداشتم برم بهشون بگم که بیاین خواستگاری دلم و زدم به دریا رفتم پیش  آقامحمد تو اتاقشون بودند در زدم بیا داخل سلام آقا اجازه هست سلام محسن جان اره بیا بشین جانم درخدمتم بگو سرم و انداختم پایین و گفتم راستش آقامحمد من توچی محسن جان ؟ من راستش واسم سخته بگم. من اگه پدر و مادرم زنده بودن نمیومدم به شما رو بندازم راستش........ آب دهنم و بزور قورت دادم وادامه دادم من عاشق یه دختر شدم... کسی رو نداشتم بهش بگم اگه میشه درحقم برادری کنید و بریم خواستگاری حتما روم حساب کن حالا این دختر خوشبخت کیه ؟! بعد اینکه حرفامون تموم شد اومدم بیرون یه نفس عمیق وکشیدم و رفتم سرکارم وقتی که محمدبهم گفت یکی ازم خواستگاری کرد چشام از حدقه زدسرم و انداختم پایین بلند شدم تابرم پایین که محمد مچ دستم وگرفت و گفت پس فردامیاین دقیقا بعد از اخرین امتحانت بدون هیچ حرفی مچم و از دستش آزاد کردم و رفتم پایین برای شام حاضر نرفتم بالا به این فکر میکردم که طرف کیه که اومده خواستگاریم باورم نمیشه بدون پدر ومادرم دارن میاین خواستگاریم توهمین افکار بودم که نفهمیدم کی خوابم برد قربون اون با حیابودنش برم من اگه میدیدم که باران. هنوز بزرگ نشده هیچ وقت خواستگار راه نمیدادم ولی مامان بابا باران رو خوب تربیت کردند قرار شد که بعد از اخرین امتحانش بیاد که مصادف میشه پس فردا. ولی ای کاش مامان بابا بودن باران بیشتر از این حس تنهایی نکنه خیلی دلم واسشون تنگ شده بود دلتنگی داره امونم و میبره کپی ممنوع🚫
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
یه بار گفتم یه بارم دیگه هم میگم نظرکه نمیدید من فکرمیکنم که پارت خوب نشده یااگه از رمان خوشتون نیومده بهم بگین یه رمان جدید بنویسم😐🥲
موقعیت وقتی از صبح هیچی نخوردی و حالت هم بده ولی نوشابه خوبت میکنه🥲
مثل اینکه یه نفر خوشش اومده هیچ اشکالی نداره من پارت هارو میدم دیگه مشکلی نیست🥲