eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
248 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نبینم نظرکمه👀
https://eitaa.com/Fa_temion_2/8935 باران🥲 + متاسفانه گیراییم پایینه اگه میشه قشنگ توضیح بدی من منظورت رو نمیفهمم🥲😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
_خب فهمیدی این مبحثو؟! با صداش از فکر اومدم بیرون،یه نگاه به کتاب کردم یه نگاه به محمد.. +اره اره گرفتم..مرسی _خواهش میکنم عزیزم +بیایییییین سر سفرههه با داد و بیداد عطیه به خودمون اومدیم. ناخودآگاه پقی زدم زیر خنده و گفتم _میگم محمد خیلی دلم واست میسوزه داداش +هیسسس،الان میاد پدرمونو درمیاره هاا😂 رفتیم سر سفره نشستیم و شام خوردیم بعد از شام خوردن و جمع کردن سفره شب بخیری گفتم و رفتم خوابیدم با صدای اذان از خواب بیدار شدم به سمت دستشویی رفتم بعد از انجام کارا رفتم نماز خوندم بعد از نماز خوندن یکم عربی خوندم یکم که گذشت دیدم معده ی عزیزم داره سروصدا راه میندازه رفتم دو تا لقمه خوردم و بعدش به سمت مدرسه راه افتادم. فاطمه:وایییییی چقدددددررر سخت بوددد باران _نه بنظرم راحت بود خیلی خوب امتحان دادم. خیلی خسته بودم بعد اینکه بابچه ها حرف زدیم رفتم خونه اول رفتم بالا هیچکس نبود یه یاد داشت روی در یخچال بود که نوشته بود ناهارت رو گذاشتم تو یخچال پایین گرم کن و بخور مراسم خواستگاریت هم خونه ما انجام میشه خیالت راحت کاغذ رو کندم و رفتم پایین دیدم که. در یخچال رو که باز کردم دیدم که توش چندتا ساندویچ بود لاش کتلت بود به به شروع کردم به خوردنش وقتی که تموم شد خودم و باهمون لباس انداختم رومبل و از بس که خسته بدم بیهوش شدم وقتی ماجرا رو به افسانه گفتم خیلی خوشحال شد امشب هم باید میرفتیم خواستگاری امروز مرخصی گرفته بودم که واسه خواستگاری خرید کنم برای همین تصمیم گرفتم که با افسانه بریم باجاری ها تصمیم گرفتیم که واسه  امشب. هممون بریم. خرید برای همین ناهار کتلت درست کردم و واسش ساندویچ گرفتم و رفتم پایین گذاشتم تو یخچال وقتی حاضر شدم یه یاد داشت واسش نوشتم و راه افتادم ساعت حدود 4. 5 عصر بود که بالاخره رسیدیم خونه اونا اول رفتن خونه های خودشون تا لباس هاشون وعوض کنن بعد بیاین اول رفتم ببینم باران درچه حاله دیدم که بله خوابیده خانم بلند شدم دیدم که ساعت 3ونیمه ترسیدم که نمازم قضا شه برای همین لباسام و در اوردم رفتم وضو گرفتم بعد اینکه نمازم وخوندم دوباره خودم و پرت کردم رومبل گرفتم خوابیدم ساعت 6ونیم بود که محمد اومده  با اقا داوود اومده بودند تا یه جابه جایی انجام بدن من و درساهم تو آشپزخونه داشتیم کارهارو انجام میدادیم وقتی کاهارو با محمد انجام دادیم تصمیم گرفتم برم. باران رو اذیت کنم مراسم خواستگاری اونه بعد او گرفته خوابیده رفتم پایین دیدم که رومبل گرفته خوابیده منم شیطونیم گول کرد رفتم یه پارچ از یخچال برداشتم تقریبا میشد که نصفش رو خالی کردم روش ترسیده نشست. همینجوری نشسته دهنش وامونده بود نفهمیدم چیشد که احساس کردم کله ام خیس شده ترسیده نشسته بودم وقتی نشستم کسی رو ندیدم وقتی برگشتم دیدم که بله کار کاره آقا داووده که داره از خنده منفجر میشه داوود این چه کاری بود که کردی؟ اممممم اب ریختم روی خواهرم اهان بعد فکرنمیکنی که باید فرار کنی؟ نه نه بلند شدم دنبالش کردم وایسا داوود بعد کلی که دنبالش کردم پاش خورد به پایه مبل اخش بلند شد منم برگشتم گفتم اخیش دلم خنک شد هردومون زدیم زیر خنده. دیگه بی حساب شدیم( باران) خداروشکر رفتم تو اتاقم تا لباسام و عوض کنم دیدم نمیشه اخر مجبور شدم برم حموم کپی ممنوع🚫 پ.ن بازم خواهر برادریشون😉
من ازتو بعد این که یه دوش گرفتم فعلا یه کراپ و شلوارک پوشیدم  نشستم وموهام و باسشوار خشک کردم وقتی موهام. وقتی که موهام و سشوار میکشم تازه میفهمم که موهام چقدر بلنده موهام قشنگ پایین تر از کمرم بود موهام ووفعلا باز گذاشتم ورفتم وضو گرفتم و شروع کردم به نماز خوندن بعد اینکه نمازم و خوندم شروع کردم یه نگاه به ساعت انداختم حدودا هشت. هشت ونیم بود. داشتم بلند میشدم که برم لباسم و بپوشم که عطیه اومد تو چرا حاضر نیستی ؟ دارم کم کم حاضر میشم میشه ازت یه خواهش کنم ؟ این خواهشت از طرف داداشامه یا از طرف زندادشام؟ از طرف داداشات پس از الان جوابم منفیه تو که پیشنهادم و نشنیدی پس چرا از الان میگی منفیه ؟ چون میدونم چیه پیشنهادتون اگه راست میگی چیه؟ اینه که ارایش نکنم درسته؟ دقیقا ولی من فقط در حد یه کرم پودر و ریمله  بارژ همین خوب دیگه مشکل دارن باشه ققط کرم پودر رو ریمل همین باشه اوکیه من دیگه میرم بیادیگه راستی اگه اومدم بالا نمیخوام ازم تعریف تمجید کنن ها زل هم بهم نزنن چون اب میشم میرم زیر زمین باشه😂😂 رفتم بالاو ماجرا رو بهشون گفتم اونم داشتن زمینو گاز میگرفتن وقتی که خودشون و جمع وجور کردن دیگه کم کم اماده شدن واسه مراسم میترسیدم از عواقب این کار خیلی میترسیدم ولی چاره اییی نداشتم داشتم ؟ نه باید این کار رو میکردم کتم وکه پوشیدم رفتم. بیرون دیدم که افسانه. روبه روی تلویزیون نشسته برگشتم بهش گفتم اماده ایی؟ برگشت به سمتم وگفت خوشتیپ شدی. اره بریم اماده ام سوارماشین شدیم افسانه کلش رو کرده بود توگوشی بود داشت چت میکرد کاری بهش نداشتم یه گل فروشی و شیرینی فروشی بغل هم بود زدم کنار تابرم یه جعبه شیرینی و دسته گل بخرم به افسانه گفته بودم که میخواستن راه بیفتن. بهم پیام بده من حاضرشم باصدای پیامک گوشیم به خودم اومدم پیام داده که ما راه افتادیم منم براش پیام دادم وقتی نزدیک شدین بهم بگو باشه پیامش رو سین زدم و شروع کردم به حاضر شدم یه تونیک ودامن و که داشتم اون و برداشتم و پوشیدم یه شال همرنگ اون و برداشتم وقتی لباسم وپوشیدم نشستم پای موهام از دوطرف شروع کردم بافتن یه کرم پودر و ریمل و یه رژ کمرنگ زدم ویه چرخی  هم زدم یه چشمکی هم به خودم زدم روتختم دراز کشیدم حوصله ام سر رفت دلم نمیخواست برم بالا گوشیمو برداشتم و یه چرخ تو اینستا زدم اه حوصله ام پوکید دیگه اینستا کفاف نمیداد پاشدم و یه قوسی به کمرم دادم و بلند شدم.  شالم وبرداشتم ورفتم بالا قبل از اینکه اولین پله رو   بردارم نفس عمیق کشیدم و رفتم بالا بالاخره رسیدیم ولی خیلی استرس داشتم اگه باران خانم من و نپسنده چی؟ اگه جواب منفی بهم بده چی باصدای افسانه از افکارم اومدم بیرون داداش بریم ؟ افسانه نگرانم😔 نگران واسه چی ؟ اگه جوابش منفی باشه که چی ؟ حالابیا بریم تو باصحبت کنیم بعد اخه تو یه نگاه به دور و برم کن ما هیچ بزرگتری نداریم؟ من امشب خواهر بزرگترت میشم غصه نخور 😊 یه خنده ایی کردم و گفتم چشم ابجی جون 😂😂 افرین رسیدم بالا و باصدای رسا گفتم سلام به همگی همه هم گفتن علیک سلام عروس خانم نمیدونم چرا وقتی بهم میگن عروس خانم لپ هام سرخ میشد درهمین حین زنگ خونه به صدا در اومد قلبم داشت. ازجاش کنده میشد کپی ممنوع🚫
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من ازتو محسن و خواهرش اومدند بعد اینکه نشستن باران رو صدا کردم واسه اینکه چایی رو بیاره بیچاره محسن فقط خودش و خواهرشن بنده خدا اصن فکر نکنم فکرش رومیکرد که باران. پنج تا داداش داشته باشه استرس از صورت محسن پیدا بود ولی باتمام این وجود میخواست خونسردیش رو حفظ کنه باران بالاخره بایه سینی چایی اومد. استرس ازچهره باران فوران میکرد معلوم بود که خیلی استرس داشت الانا بود که این دوتا غش کنن بالاخره چایی رو تعارف کرد سکوت حکم فرما بود هیچکس حرفی نمیزد و این باعث میشدکه استرس محسن و باران بیشتر میشد یدفعه این سکوت باصدای افسانه شکست خیلی سکوت حکم فرما بود استرس باران ومحسن بیشتر میشد منم دیگه خسته شدم و سکوت رو شکوندم تابیام حرف بزنم استرس وجودم و فراگرفت ولی چه میشه کرد باید جو رو عوض میکردم صدام و صاف کردم و گفتم خوب همونطور باهم یه اشنایی کوچیک داریم نظرتون چیه که محسن و. باران جان برن باهم صحبت کنن عطیه خانم برگشت گفت منم موافقم اشاره کردم به محسن که بلندشه باران پیش من نشسته بود اصن حواسش نبود یه تکونش دادم و بالاخره حواسش جمع شد اروم گفت جانم با اقا محسن برین تو حیاط تاباهم صحبت هاتون و انجام بدید باشه چشم داشتم از استرس میمردم باهم رفتیم تو حیاط من نشستم لب حوض دستم و کردم تو اب خنکی اب باعث میشد که استرسم بریزه اقامحسن هم بافاصله کنار حوض نشست داشتم از استرس میمردم نمیدونستم چی بگم بالاخره یه نفس عمیق کشیدم و یه صلوات فرستادم شروع کردم به صحبت کردن خوب اقا محسن نمیدونم چرا صدام میلریزید میخواستم اول از همه بدونم که این دوست داشتن شما واقعیه؟ بله اگه واقعی نبود نمیومدم خواستگاری همونطور که دستم تو اب بود داشتم با اب بازی میکردم گفتم میشه هیچوقت بهم دروغ نگین ؟ من از دروغ گفتن ها بدجوری شکستم خیالتون راحت هیچ وقت بهتون دروغ نمیگم میشه هیچ وقت هم دست روم بلند نکنید من طاقت سیلی خوردن رو ندارم من هیچ وقت دست روی افسانه بلند نکردم خیالتون راحت هیچ وقت دست روتون بلند نمیکنم یه نفس عمیق کشیدم دلم محکم شد بابت حرف هاش نمیدونم چرا دوس داشتم بزنم زیرگریه بغضم گرفته بود داشت خفه ام میکرد بدون مامان بابام داشتم جواب مثبت رو میدادم حالم اصن دست خودم نبود میخواستم برم تو اتاقم در رو پست سر خودم ببندم و بزنم زیرگریه نمیدونم چرا اینجوری شدم دل تو دلم نبود ازتون یه درخواست دیگه هم دارم میشنوم اینه که هیچ وقت تنهام نذارید خیالتون راحت من هیچ وقت تنهاتون نمیذارم دستم و تو اب تکون میدادم حس خیلی بود باعث میشد که ارام. بشم همینطوری که خیره شده بودم به اب حوض ادامه داد میشه منم ازتون یه خواهش کنم همونطور که خیره شده بودم به اب گفتم بله بفرمایید راستش دیگه با شغل ما اشناهستید دیگه درسته؟ بله. من باشغلتون هیچ مشکلی ندارم فقط اگه تونستید بهم حتی شده یه پیام بدید من نگران نشم مشکلی نیست ممنون که درکم میکنید خواهش میکنم دیگه حرفی نیست نه بلندشدیم ورفتیم بالا سرم پایین بود روشنک گفت مبارکه؟! دوست داشتم بگم با اجازه مامان بابام بله ولی نمیشد نبودن که بشه منم گفتم بله داوود برگشت گفت خوب حالا وقت اینه که دهنتون شیرین کنید ظرف شیرینی رو برداشت و چرخوند افسانه اومد جلوم و گفت خوشحالم که قبول کردی زنداداشم بشی یه خنده ریزی کردم و گفتم دیگه چه کار کنیم. مجبور شدیم شما رو به عنوان خواهر شوهر قبول کنم نامرد زدیم زیر خنده کپی ممنوع🚫 پ.ن دوست داشتم بگم با اجازه پدر ومادرم بله ولی حالانشد...........)))))))) 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸