#سهم من ازتو
#36
#جمعه بعداز ظهر ساعت 5
محل قرار
# باران
رفته بودم سر قرار هی پام و تکون تکون میدادم یه دفعه دیدم که سمیرا اومد بلند شدم و با یه لبخند ساختگی گفتم
سلام دختر خاله چطوری ؟از این طرف ها
سمیرا از من سه سال از من بزرگتر بود و سپهر شش سال سمیرا رشته پزشکی دکتر داخلی میخونه و سپهر کارش بیزینس بود ولی نمیدونم چیشد سر وکلش یه دفعه پیدا شد
من خوبم. باران جان ازتوچه خبر چه کار خودت خوبی؟
اره منم خوبم هیچی درس میخونم تست میزنم و اماده میشم واسه کنکور
عه چه رشته ایی ؟
انسانی
خوبه. حالا میخوای چی بخونی؟.
به تظرتون بهتر نیست از حاشیه در بیایم بریم سر اصل مطلب
اره بهتره حواسم نبود که از مقدمه چینی بدت میاد
خوبه خوب حالا میشنوم ؟
راستش همونطور که خودت دیدی سپهر برگشته
اره دیدمشون. کار بیزنیسشون چیشد پس چطور سر از ساعت فروشی سر در اوردن ؟
راستش. از وقتی که رفته بود دبی کارش داشت به خوبی پیش رفت ولی تو این یه سال یکی سرش و کلاه گذاشت و ورشکست شد ولی با کمک من و دوستش تونستیم که روپاش کنیم برای همین ساعت فروشی زد همین ولی هنوز بهت علاقه داره ومیخوادت
خوب تموم شد
اره
ولی هنوز حرف من یکیه من بهش هیچ علاقه ایی ندارم و نخواهم داشت پنج شنبه این هفته هم مراسم بله برونمه خوشحال میشم که تشریف بیاری
من دیگه میرم
بلند شدم تاکه برم یکی صدام کرد
باران
برگشتم دیدم سپهر دست به سینه وایسادم و گفتم
بله
حالا حرف های خواهرم و گوش کردی حالا ازت میخوام حرف های من وهم بشنوی
میشنوم
وایساده نه بیا بشین
راحتم میشنوم
بهم نزدیک شد و ادامه داد
ببین من واقعا دوست دارم اونموقع که خاله و بابات ناراضی بودن من کار نداشتم و خوب الان که کار دارم پس چرا دیگه حاضر نمیشی بامن ازدواج کنی ؟؟
چون هیچ علاقه ایی بهت ندارم دوستت ندارم چرا متوجه نمیشی ؟ چرا نمیخوای متوجه شی که من یکی دیگه رو دوست دارم و قراره باهاش ازدواج کنم من هنوزم بهت هیچ علاقه اییی ندارم خواهشا بفهم
باشه ولی این و بدون که من هنوز دوست دارم برام مهم نیست با کی داری زندگی میکنی یا خاطره های خوبی میسازی امیدوارم باهر کی. هستی خوشبخت بشی.
ممنون
راهم وکج کردم و به سمت خونه حرکت کردم
تابرسم ساعت شیش ونیم شده بود
#سپهر
باران رفته بود ماهم راه افتادیم تو راه خونه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشده بود تا اینکه برسم خونه حرف های باران. رو تو سرم اکو میشد
چون هیچ علاقه ایی بهت ندارم دوستت ندارم چرا متوجه نمیشی ؟ چرا نمیخوای متوجه شی که من یکی دیگه رو دوست دارم و قراره باهاش ازدواج کنم من هنوزم بهت هیچ علاقه اییی ندارم خواهشا بفهم
این حرف ها واقعا حرف های باران بود باورم نمیشه
چرا اخه واسه چی دوستم نداره
#باران
حرف های سپهر رو مرور میکردم
چرا زندگی من داره اینجوری پیش میره چشمم به هوا خورد شب شده بود یه نگاه به ساعت. انداختم تقریبا یازده شده بود خوابم نمیبرد ترجیح دادم برم بیرون لب حوض. بشینم بلند شدم یه لباس گرم پوشیدم ورفتم لب حوض نشستم روبه روی خونه لب حوض نشسته ام و داشتم خاطره هام و توذهنم مرور میکردم روز هایی که تولد داشتیم روزهای غم و تلخمون
باران
با صدا کردن اسمم از افکارم اومدم بیرون برگشتم دیدم محمده
سلام خسته نباشی
اونم اومد لب حوض نشست و وگفت
سلام ممنون چرا اینجا نشستی؟
هوای خونه نفس گیر بود اومدم بیرون تایه هوایی تازه کنم
اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم؟
اره
چیشده ؟
راستش محمد یه موضوعی هستش که مامان بابا میخواستن یه موضوعی رو بهت بگن که مصادف شد با ماموریت رفتنت و نشد بهت بگن
چی رو باران؟
راستش ماجرا این که
#فلش بک به گذشته
وحیده
نه سمیرا جون راستش هم خودش نمیخواد با سپهر ازدواج کنه نه من و باباش بعدشم الان واسه باران ازدواج خیلی زوده
سمیرا: بله خاله جان فرمایش شما درسته من که نمیگم اونا الان برن زیر یه سقف که
یه محرمیت بخونن تاباران جان هم به سپهر علاقه مند شن
باشه حالا من هم با باباش هم باخودش صحبت میکنم ببینم چی میگن بعد بهت خبرش رو میدم
باشه ممنون
خواهش میکنم خدانگهدار
باران نظرت چیه ؟
مخالفم دوسش ندارم اصن بعدشم وقتی نه کار داره نه احساس سرش نمیشه براچی باید باهاش ازدواج کنم مامان من این ادم مغروریه خوشمم نمیاد ازش لطفا وخواهشا دیگه حرفی ازش نشه خواهشا
وقتی باران این حرف هارو زد رفت تو. اتاقش منم رفتم تو آشپزخونه
#پایان فلش بک به گذشته
#باران
تمام ماجرا این بود
خوب حالا که گذشته
وقتی مامان بهشون جواب منفی رو داد از هفته دیگه اش رفتن دبی دیگه خبری ازش نشد تا همین دیروز وقتی من و محسن رفتیم ساعت خریدیم دیدمش تا اینکه باسمیرا قرار گذاشتم و حرف هامون و زدیم
خوب الان موضوع چیه؟ واسه چی ناراحتی ؟
راستش محمد اگه محسن بفهمه چی من نمیخوام همین اول بسم اللهی تو زندگیم به مشکل بربخورم
نترس من بهش میگم ؟
نه نمیخواد خودم بهش میگم
باشه هرجور راحتی ،راستی لبا
ست کو نمیخوای بهم نشون بدی؟
چرا میخوام نشون بدم ولی الان نه باید صبرکنی تا روز بله برون
عه اینجوریاس
اره داداش من
هردومون زدیم زیر خنده
#از زبان نویسنده
همه ادم ها یه گذشته و یه رازهایی دارند که بعد از گذر زمان گذشته و رازهاشون برملا میشود این راز باران بود که بعد مدتها حالابرملا شده ولی باران از عواقب این برملا شدن رازش میترسد که نکند محسن دیگه به او هیچ علاقه ایی نداشته باشد ایا واقعا همدیگر رو دوست دارند؟ آیا واقعا باران از رو علاقه به محسن جواب مثبت داده؟ محسن چه گذشته ایی دارد؟آیا اوهم مثل باران میترسد برملا شود و همه چی بهم بریزد؟ آیا محسن به عشقش پایبند هست؟
چع کسی از گذشته. دیگران باخبر هستند جز پروردگار ؟آیا همه ما از گذشته دیگران باخبر هستیم ؟
چه کسی میداند که در پارت های اینده چه اتفاقی قراره رخ بدهد؟
کپی ممنوع🚫
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
ببخشید که نتوستم دیش بدم سرم شلوغ بود ولی اگه تونستم شب یه پارت دیگه میدم🙂😊
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 ببخشید که نتوستم دیش بدم سرم شلوغ بود ولی اگه تونستم ش
چه بگویم که هرچه نگویم بهتر است که اصلا چیزی نگویم چرا باید چیزی بگویم اما آیا اگر نگویم بهتر است یا نه نمیدونم شاید باید چیزی بگویم اما می دانی شاید هم نگویم . این گفتن و نگفتن هاست که باعث میشود چیزی بگویم و همزمان نگویم
+
چقدر قشنگ بید🥲
خوب از اونجایی که امارمون رفته بالا شب یکی دیگه هم پارت میدم
میتونم بگم که از این هفته خیلی بدم میاد🚶♀
فقط دوست دارم تموم شه همین👣