میدونید حکایت چیه؟
عشق امام حسین رو آدمیزاد ها به وجود نمیارن،
که آدمیزاد ها از بین ببرنش..
من همیشه خودمو نسبت بهت، خانوم سه ساله دیدم
وقتایی ک از خودم فرار میکردم
وقتایی که هرچی بیشتر دستوپا میزدم بیشتر توی تاریکی فرو میرفتم
وقتایی که تا ته توی لجن بودم
همیشه با خودم میگفتم میرم کربلا، میرم پیش آقا ابالفضل و همه چیو بهش میگم..
دوس داشتم بیام و مثل خانم سه ساله بشینم جلوت و زخمای دلمو پیشت باز کنم..
همینکه بدونی و ببینی کافیه
همینکه بدونی سر عزیزت چی اومده نصف دردام آروم میشه
تا ابد آدم امنِ این تباری..
بعد از چندتا تا تجربه اربعین، هر بار بیشتر از قبل شگفتزده میشم از برکت و معجزههای این مسیر...
هربار که بعد از سفر، بابابزرگم با ذوق میشینه و به خاطراتم گوش میکنه و ری اکشن نشون میده یه دور از نو متولد میشم...
هدایت شده از جمعیت امتداد طوفان
📌 سلسله نشست «نقش ایران در معادلات منطقه؛ از تحلیل تا آیندهسازی»
🔹 نشست اول | ایران در معادلات سیاسی منطقه؛
«قدرت، منازعه و مسیرهای آینده»
با حضور دکتر محمود بابایی؛
هیئت علمی بخش علوم سیاسی دانشگاه شهید باهنر کرمان
📅 یکشنبه ۲۵ مرداد ماه
👥 جلسه حضوری | ویژه دانشجویان و پژوهشگران
🔻 با توجه به خصوصی بودن جلسه، مکان برگزاری اعلام عمومی نخواهد شد.
- در صورت تمایل به حضور، جهت دریافت اطلاعات تکمیلی به آیدی @Faezebazrkar در پیامرسان ایتا پیام دهید.
📲 اینستاگرام و ایتا:
@emtedad_toofan
صفر هم تموم شد و حالو هوای این روزایِ گذشته
میشه حسرت رو دلمون تا سالِ آینده...
البته ما که فقط دوماه نوکرت نیستیم،
ما همه سال آوارتیم عزیزِمن..
بزار همیشه زیر سایهیِ خیمت باشیم..
ما فقط زیر همین خیمه حالمون خوبه ها..
جیگرمونو برا داغت خنک نکن :)))
فــــآ|🇮🇷
سکانس هفت / وداع چه میشود گفت از امروز؟! از روزی که باید با عزیزترین تکیهگاه زندگیات وداع میکر
سکانس هشت/ روزهای دور از تو
روزها بدون تو میگذرد و ..
سخت میگذرد ...
بعضی نبودنها رو تا وقتی تجربه نکنی، نمیفهمی چقدر جای آدمو وسطِ همهچیز خالی میکنه.
مثل این روزهای من، دور از تو..
مثل راهی که باهم شروعش کردیم و حالا، وسطِ حرفها و تصمیمها، همش جای خالیِ تو بهم نیشخند میزنه...
سه سال میگذره از روزایی که با هم فکر کردیم، حرف زدیم، سرِ خیلی چیزا بحث کردیم، گاهی به جون هم افتادیم و آخرش دوباره نشستیم و راهی برای ادامه دادن پیدا کردیم.
حالا تو نیستی و من موندم و یک عالمه فکر که نمیدونم با کی باید بلندبلند فکرشون کنم..
هر تصمیمی که دیروز و امروز گرفتم، یه جای کار دلم میگفت: «صبر کن، بذار زهرا هم نظر بده…» :)) بعد یادم میافتاد که تو فعلاً نمیتونی کنارم باشی و دوباره دلم میگرفت...
این روزا فقط دلم میخواد زودتر خوب شی و برگردی کنارم...
بعضی چیزا وقتی تو نباشی، هرچقدر هم ادامهشون بدم، یک چیزی کم دارن...
حتی پاییز هم بدون تو یچیزی کم داره…
دو ساله که اولین نرگس پاییزیمو از دست تو میگیرم و حالا نمیدونم امسال نرگسم رو از کجا پیدا کنم که شبیه نرگسای تو باشه..
زودتر خوب شو لطفا
من منتظر اولین نرگس پاییزیم از دست توام :))