چند روزیه که قسمت شده صبحهامو با شهدای گمنام موزه دفاع مقدس شروع کنم...
تو سکوتِ دلنشینِ اینجا،
یه جور آرامش عجیبیه که با هیچ کلمهای نمیشه وصفش کرد ووقعا.
هر صبح، کنار مزار این عزیزای بینام و نشون، زیارت عاشورامو میخونم و صدای گرم علی فانی رو پخش میکنم…
شده یه عادت قشنگ، یا شایدم یه قرارِ دل.
یه خانمی هم هر روز میاد و یه گوشه میشینه و گوش میده.
روز اول که دیدمش، بعد از زیارت اومد سمتم.
نگام کرد، با اون چشمهای خسته و پر درد گفت:
« تو جوونی، دلت پاکه؛
برام دعا کن مادر،
حالم اصلاً خوب نیست.»
من موندم، چی بگم؟ گفتم:
«ما خودمون محتاج دعای شماییم حاج خانم..»
چند روز داره میگذره از هر روز اومدنای من به اینجا…
هر روز حضورش، یه تکه آشنای دلگرمی شده بود.
تا امروز؛
امروز که دیدمش گفتم:
«انشاءالله بهتر شدین حاجخانم؟»
خیلی یهویی زد زیر گریه:
« نه مادر،
درد من از تنهاییه،
دلسوز ندارم،
کسی نیست حواسش بهم باشه؛
بچههام سر هیچ و پوچ با داییشون قهرن، دیگه سراغ منم نمیان.
من موندم و خدای بالای سرم...»
دلم شکست ..
با خودم فکر میکردم، چطور ممکنه آدم مادرشو فراموش کنه؟
مادرش رو!
کسی که بیصدا شب تا صبح بیدار مونده که ما راحت بخوابیم…
کسی که با یه لبخندمون جون میگیره…
کسی که وقت درد کشیدن ما، هزار برابرش رو تو دل خودش تحمل میکنه...
امروز،
از اینجا،
کنار مزار همین شهیدای بینام،
به حق مادر همین شهدا،
از خدا میخوام که مارو هیچوقت از مادرامون غافل نکنه…
دلشونو نشکنیم…
دلشونو تنها نذاریم…
و نذاره اون نگاهی که یه عمر برامون پناه بوده،
پر از حسرت و تنهایی بشه...
📍موزه دفاع مقدس کرمان
#فآ_نویس | #مأمن
از امروز بگم براتون،
از مرضیهای که قرار بود فردا بیاد برای بدرقه من،
ولی امروز خودش یهویی راهی شد...
و من شدم مسافرِ نگاهش؛
امروز مرضیه و فردا من، ما راهی میشیم.
اما یه تیکه از دلمون همینجا میمونه...
کنار شهدای گمنام موزهی دفاع مقدس،
همونایی که رزق کربلای جفتمون رو با لبخندِ آسمونیشون بخشیدن...
سفر بخیر عزیز دل خواهر…
میدونی که خاکِ راهت به عشق متبرکه،
و دعای من همیشه پشت سرت ..🫂🤍
#فآ
#مصورالخضر
#ما
یکی از خوششانسیهای سفرمون این بود که مسئول اتوبوسمون فوقالعاده خوشاخلاق و پایه بود...
ولی خب، بعد از چندین ساعت بیداری، بالاخره زد به خاموشی و ایشون رو از دست دادیم..💔
الانم همه بیدار، ساکت و منتظریم، چون صبحونههامون گروگان خواب ایشونه!
تا خودش بیدار نشه، خبری از صبحانه نیست..
به امید یه بیدارباش معجزهآسا... 😂
📍اینجا کاظمین،
شاید عجیب باشه،
ولی اینجا حس وطن داشتم
نمیدونم،
شاید به خاطر تابلو اعلاناتهایی بود که زیر همشون ترجمه فارسی نوشته بودن،
شاید هم به خاطر هموطنهامون که از لهجههاشون معلوم بود از گوشهوکنار ایران خودشون رو رسوندن اینجا...
ولی هرچی که بود، یه حس آشنا، یه گرمایی داشت انگار..
جالبتر اینکه هرکی نگاهش به جمله روی حمایل میافتاد که نوشته بود "موکب معراج شهدای کرمان"،
میگفت: سلام ما رو به حاج قاسم عزیزمون برسونید...
اون لحظه، انگار نگاه حاج قاسم بهم بود..❤️🩹
#فآ_نویس