از امروز بگم براتون،
از مرضیهای که قرار بود فردا بیاد برای بدرقه من،
ولی امروز خودش یهویی راهی شد...
و من شدم مسافرِ نگاهش؛
امروز مرضیه و فردا من، ما راهی میشیم.
اما یه تیکه از دلمون همینجا میمونه...
کنار شهدای گمنام موزهی دفاع مقدس،
همونایی که رزق کربلای جفتمون رو با لبخندِ آسمونیشون بخشیدن...
سفر بخیر عزیز دل خواهر…
میدونی که خاکِ راهت به عشق متبرکه،
و دعای من همیشه پشت سرت ..🫂🤍
#فآ
#مصورالخضر
#ما
یکی از خوششانسیهای سفرمون این بود که مسئول اتوبوسمون فوقالعاده خوشاخلاق و پایه بود...
ولی خب، بعد از چندین ساعت بیداری، بالاخره زد به خاموشی و ایشون رو از دست دادیم..💔
الانم همه بیدار، ساکت و منتظریم، چون صبحونههامون گروگان خواب ایشونه!
تا خودش بیدار نشه، خبری از صبحانه نیست..
به امید یه بیدارباش معجزهآسا... 😂
📍اینجا کاظمین،
شاید عجیب باشه،
ولی اینجا حس وطن داشتم
نمیدونم،
شاید به خاطر تابلو اعلاناتهایی بود که زیر همشون ترجمه فارسی نوشته بودن،
شاید هم به خاطر هموطنهامون که از لهجههاشون معلوم بود از گوشهوکنار ایران خودشون رو رسوندن اینجا...
ولی هرچی که بود، یه حس آشنا، یه گرمایی داشت انگار..
جالبتر اینکه هرکی نگاهش به جمله روی حمایل میافتاد که نوشته بود "موکب معراج شهدای کرمان"،
میگفت: سلام ما رو به حاج قاسم عزیزمون برسونید...
اون لحظه، انگار نگاه حاج قاسم بهم بود..❤️🩹
#فآ_نویس
از خوش شانسیمون میخوام بگم براتون..
تا وقتی ایران بودیم،
روزی دو ساعت برق نداشتیم...
گفتیم ولش کن میریم زیارت دلمون باز شه،
اومدیم کاظمین؛ حالا چی؟
دو ساعت وقت زیارت داشتیم،
دقیقاً همون لحظهای که پامونو گذاشتیم تو حرم... برق رفت،
تا وقتی اونجا بودیم، برق نیومد که نیومد!
خلاصه که برق ایران استراحت داره،
برق کاظمینم با ما قهر بود انگاری...