همهی ما شبای سختیو داشتیم که
فکر میکردیم تا فرداش نمیتونیم دووم بیاریم !
ولی چی شد؟
همشون صبح نشدن ؟!
ته همشون تاریکی بود؟
نه !
مطمئنا همه ی دشواریایی که الان درگیرشونی
یا در انتظارته، حاصِلِ زیبایی داره.
خدا خودش میگه که :
فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ
“صبر کن که وعده خداوند حق است”🕊♥
#فآ_نویس
این روزا واقعا خیلی ناراحتم میکنه یسری از مسائل…
انگار آدما کمتر برای هم ارزش قائل میشن، یا شاید من هنوز زیادی برای بقیه ارزش قائلم.
من هنوز باور دارم انسان بودن یعنی مهربونی، یعنی دیدنِ دردِ هم، یعنی دست همو گرفتن.
شاید دنیا پر از آدمایی باشه که فقط دنبال منافع خودشونن، اما هنوزم دلایی هستن که به عشق و انسانیت زندهان.
همین دلا، هرچند کم، اما دنیا رو قشنگتر نگه میدارن.
من هنوز به دنیای خیالی خودم ایمان دارم — دنیایی پر از آدمای مهربون، با خندههایی که از ته دل میان و حال خوبشون رو با بقیه قسمت میکنن.
شاید هنوز اون دنیا واقعی نشده، اما از ما شروع میشه.
بابا اصا ما به دنیا اومدیم تا کنار هم باشیم و حال همو بهتر کنیم.
اما حالا؟!
البته که من هنوزم امیدوارم…
چون حتی یه لبخند کوچیک، میتونه یه گوشه از این دنیا رو روشنتر کنه...
#فآ_نویس
اردوهای جهادی قبلی رو که یادم میوفته،
اولین چیزی که میاد تو ذهنم، خندهها و شیطنتای بچههای روستاس...
اینقد باهاشون رفیق بودیم که دیگه شده بودیم مثل یه خانواده.
اما ایندفعه قسمت نشد برم…
دلم پیششون بود ولی پاهام اینجا گیر کرده بودن.
به فاطمه گفتم باهام تماس تصویری بگیر تا حداقل از دور ببینمشون.
امشب که زنگ زد و تصویر که اومد،
همون صورتهای آشنا،
همون چشمهای پر از سادگی و محبت...
یکی از بچهها گفت: «چرا ایندفعه نیومدی پیشمون؟»
همین یه جملش زد وسط دلم…
بغض کردم، ولی خب لبخند زدم تا نفهمه دلم چقدر گرفته.
راستش فقط خدا میدونه چقدر دلم براشون تنگ شده…
من اینجام، ولی دلم اونجاست…
کنار بچههای چاه بلوچه، کنار خندههاشون، کنار دنیای قشنگ و بیریاشون...
جا داره بازم بگم: " حس میکنم اونجا، آدم به خدا نزدیک تره.."
- از رویداد شاخص به اردوی جهادی استمرار گروه سفیران رهبر...
🫠❤️🩹
#جهادی
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
ما تو را عزیز میداریم. پدرت اینطور خواسته بود. ما تو را عزیز میداریم. روز میلادت، روز صفهای طویل ما در گلفروشیها و شیرینیفروشیهاست. روز هدیه خریدنها. جشن گرفتنها. آذین بستنها. روز بغلها. ما تو را عزیز میداریم. و از یمن وجود تو مادرانمان را و زنانمان را بزرگ میداریم. تو خانوم همه خانومهایی. داشتی باز مادر میشدی؛ پستهای زننشناس، دخترکشهای سیهقلب نگذاشتند. لعنت به هرکه عزیزت نداشت. روز میلادت مبارک دختر محمد عربی ما.
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سنش کم بود،
از همون دههنودیایی که بعضیا ناعادلانه دستکم میگیرنشون.
وایساد جلوی تاریخ نگاره ای که راجب سیر تحولات منطقه نوشته بودیم.
نگاهش فقط نگاه نبود؛
شروع کرد به حرف زدن…
از چیزایی میگفت که باورم نمیشد اینهمه دقیق و عمیق توی دل یه بچه جا گرفته باشه.
تاریخ رو میفهمید،
ظلم رو میشناخت،
و عجیبتر از همه این بود که از ظلم متنفر بود؛
نه شعاری،
نه تقلیدی…
از ته دل.
امشب به منِ فائزه امید داد..
یه امید آروم،
یه اطمینان لطیف.
آینده اونقدراعم که آدمو میترسونن، تاریک نیست.
این نسل، با همه زخمهاش، با همه سوالهاش، دل بیدار داره.
دلایی که هنوز بلدن حق رو از باطل تشخیص بدن.
خلاصه که امشب، به فردا امیدوار شدم.
#فآ_نویس | #آرمان
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
تداوم حیات خیابان، نیاز به خون دارد. خون تازه. خون گرم. و البته جوان. تداوم و تشدید این وضعیت، نیاز به یک پیراهن خونین دارد. کشتههایی که نماد شوند و بشود روی خونشان موجسواری کرد. اسمشان را هشتک کرد. زیر عکسشان عنوان جاویدنام زد و بر آتش خیابان دمید. تا امروز نماد دندانگیر و خوبی بهدست نیامده و ادامه این وضعیت به افول و زوال بلوای خیابان خواهد انجامید. فراخوان پنجشنبه و جمعه با همین هدف است. جوانها به خیابان بیایند بلکه با پروژه کشتهسازی، خون گرم و سرخی پای نهال بیوطنی و مزدوری آنسویآبنشستهها ریخته شود و نماد تازهای پیدا شود. دستهای هرآنکه با پیام و استوری و تشویق و تعطیلی آنلاینشاپ و کافه و ویدئوهای هیجانی در این آتش میدمد، در خون جوانان این خاک سهیم است. ضحاک بیوطنی برای زندهماندن آشوب خون خواسته و جاهلان مجازی نادانسته در پی یافتن خوناند!
«مهدی مولایی»