فــــآ|🇮🇷
حال و هوایِ اینروزایِ کوچه خیابونا خیلی <✨✨✨> عه.. عیدتون مبارک:> #رزق
حال خوب رو بخوام تعریف کنم از این حس و حال میگم؛
از لبخندی که کاشته میشه رو لب کوچولوهای دوستداشتنی،
از جنب و جوش مردمی که شور انتظار منجیشونو دارن،
درسته که هم دیروز و هم امروز رزقامون برای بچههاست،
ولی حالِ خوبش به دلِ هممون میرسه:))🫠🩵
- به رسم هر سال-
پانزدهمین روز از یازدهمین ماه سال صفر چهار
#رزق
"در مدار خدمت"
شاید شماهم پوسترش رو دیده باشین،
پویش ترمیم رنگ قبور شهدای گلزار شهدای کرمان؛
وقتی لیست ثبتنامی رو چک میکردم،
به یه اسم جدید برخوردم که ایرانی نبود.
دختری اهل یکی از کشور های آفریقایی اما دانشجوی کرمان،
غریبه ای که هم دانشگاهی من بود و دیدن اسمش توی لیست رنگ آمیزی قبور شهدای کرمان، واقعا برام عجیب بود.
با یه مکث کوچیک ذهنم پرید سمت روز های آشوب؛
اون دختر دانشجویی که فریاد میزد: (بسیجی سپاهی، داعش ما شمایی!)
اون پسرکی که با کاپشن طرح آمریکا با اسپری روی دیوار مینوشت: (سپاه داعشی!)
بچه هایی از خونِ خودمون،
از نونِ خودمون؛
همونایی که انقدر از اصل خودشون دور افتادن که به عزیزترین فرزندای این خاک، بی احترامی کردن.
طنز روزگار رو میبینین؟!
از اونور دنیا،
از آفریقا،
از نیجریه،
یه دختر میاد که قبر بچه های این خاک رو ترمیم کنه،
همونایی که هموطناشون بهشون میگن: (داعشی!)
اون...
اون نیومده بود تا حرف بزنه یا چیزیو ثابت کنه،
فقط اومده بود تا رنگ بزنه؛
برای کسایی که هرگز اونارو نمیشناخت.
و من...
راستش دیگه به قلممو به چشم یه وسیله نگاه نمیکنم.
چون اینجا قلممو تبدیل شد به یه پل.
پلی بین دوتا قلب،
بین دوتا فرهنگ،
بین دوتا سرزمین دور...
بنظرم احترام، یه زبان سادست.
زبانی که حتی اگه فارسی بلد نباشی،
میتونی باهاش حرف بزنی.
دختر نیجریهای ما، این رو بهم یادآوری کرد.
همونی ک الان خودیترین غریبهی ماست...
🖋: فآ | ۱۵ بهمن ماه ۱۴۰۴..
#فآ_نویس
اینجا حوض خون…
جایی نه برای ترس،
که برای شهادت دادن به وسعتِ رنج و بزرگیِ عشق...
اینجا زنانی ایستادند که دستانشان به خون آغشته شد اما دلشان سفیدتر از برف ماند. زنانی که زخمِ تنِ رزمندهها را میشستند تا زخمِ دلِ ایران کمتر بسوزد.
به یادِ معصومه آباد و زنانی شبیه به او که بیسلاح، اما شجاعتر از خیلی های دیگر جنگیدند.
📍یادمان حوض خون، اهواز
#مسیر_نور