انگار همین دیروز بود که شبهامون با خنده و حرفهای دخترونه با دختر عمهها تو خونهی مامانبزرگ میگذشت.
دلامون سبک و خندههامون واقعی ..
اما حالا؟
حالا بچهی کوچیکشو داریم با خودمون میبریم هیئت...
حسان کوچولو رو..🥹
انگار فقط یه لحظه چشمامونو بستیم و باز کردیم، همه چی فرق کرد...
ما بزرگ شدیم و دنیا عوض شد...
و عمر؟ عمر واقعاً میدوه، رد میشه، جا نمیذاره...
البته خاطرهها رو برامون میذاره ...❤️🩹
میفرماد:
پناه گرفتیم زیر خیمه عشق،
با دلهایی که هنوز میتپند برای حسین؛❤️🩹
روز عاشورا،
وقتی زیر خیمه امام حسین وایسادی،
انگار قلبت خودشو گم میکنه توی شور و شعور اون لحظهها...
یه حال دیگهس،
یه آرامش عجیب، البته با طعم غربت و دلدادگی...
انگار اینجا، زیر این خیمه، آدم یجور دیگه حسین رو میفهمه…
|عزیزِ عراقیِ ما|❤️🩹