هدایت شده از 🌱۱۱۰
بعضی وقتا رفتن بعضیا خیلی برای آدم سخته و غیر قابل باور:)
اینکه یه روزی حتی برای یکبارم شده وجودشون رو کنارت حس کردی و بهش افتخار کردی.....
اما الان میفهمی که دیگه نیستن...
سردار!
فقط میخوام بهتون بگم برای ما دخترایی که اون روز بهمون سلام نظامی دادین و ما از ته دل ذوق کردیم خیلی دعا کنید..😔
پ.ن: شهید ایام شهادت سالگرد حاج قاسم مهمون ما بودن توی موکب فرهنگی روایتی بسیج دانشجویی🥀
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
@reyhan_bano80
هدایت شده از هبـنـــا
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻 قاعده همین است.
تو رفتی اما قاعده نرفت.
نمیدانستیم آن روز، خدا ما را میزبان شهیدی کرده که هنوز نفس میکشید.
آری سردار...
"پیروزی از آن ماست"
چه تو باشی در میان ما، چه رفته باشی پیش شهیدانت.
این قاعده را خودت به ما یاد دادی و این قاعده هرگز تغییر نمیکند...
💠 هبنا؛ معاونت بینالملل ناحیه بسیج دانشجویی استان کرمان
🆔 @emtedad_toufan
فــــآ|🇮🇷
🔻 قاعده همین است. تو رفتی اما قاعده نرفت. نمیدانستیم آن روز، خدا ما را میزبان شهیدی کرده که هنوز
خودش است. همان سردار.
همان روزها که موکب داشتیم و عطر حاج قاسم در فضا پیچیده بود، آمد. ایستاد میان ما، تشویقمان کرد. ما را که هیچ نبودیم، جز چند جوان خسته از شببیداری و شوق خدمت.
و در پایان...
سلام نظامی داد و رفت.
اما امروز خبری رسید...
سردار فتحعلیزاده رفت پیش آنکه عاشقش بود.
پیوست به کاروان آن پیر سفرکرده.
آری، حاج قاسم دوباره بازویش را پیدا کرد.
اما آن روز در موکب ما چه گفت سردار؟
با آن صلابت همیشگی و چشمهای باروتزده چه گفت؟
«قاعده این است که ما پیروزیم.»
آری سردار. قاعده همین است.
تو رفتی اما قاعده نرفت.
پیروزی از آن ماست،
چه تو باشی در میان ما، چه رفته باشی پیش شهیدانت.
این قاعده را خودت به ما یاد دادی و این قاعده هرگز تغییر نمیکند.
با خیالِ راحت برو سردار.
به حاج قاسم بگو که امت هنوز پای حرفش ایستاده.
بگو که هنوز «قاعده این است که ما پیروزیم.»
#فآ_نویس
انگار زانوم روی فرش ساییده شده.
کف دستم روی آسفالت کشیده شده.
انگار چون شلوار بلند نپوشیدم، موقع سُر خوردن از قلعه بادی، پاهام زخم شده.
مثل وقتایی که میرفتیم پارک و به زور میخواستم از بارفیکس آویزون شم و بعدش دستام پینه میزد.
شایدم مثل بریده شدن پوست دستم با کاغذ.
عمیق نیستن، اما کلافم میکنن.
نمیدونم به کی یا چی فک کنم تا آروم بشم.
حتی نمیشه این حال رو توضیح داد.
خنثام اما به اندازه ی تموم دنیا فکرم درگیره
من عمیقا حس و حالِ این روزامو دوس ندارم؛
یه حس کم آوردن و پوچ بودنِ ناجالب.
انگار همش منتظرم یکی بیاد دست بزاره رو شونم و بگه: نگران نباش هرچیم که بشه من کنارتما...