سکانس هفت / وداع
چه میشود گفت از امروز؟!
از روزی که باید با عزیزترین تکیهگاه زندگیات وداع میکردی اما نبودی و میانِ همه قدمهایی که آرام آرام پیش میرفتند و پدرت را بدرقه میکردند، جای خالیِ تو بیشتر از هر چیزی به چشم میآمد…
انگار این وداع، با همهی تلخیاش، ناتمام بود، چون تو نبودی… چون دخترش نبود که برای آخرین بار، پدرش را بدرقه کند…
.
.
تمامِ امروزِ من به این فکر گذشت که این داغ، چطور یکباره روی دلِ شما آوار شد… از فکرِ اینکه پدرت رفت و تو هنوز در میانهی این درد و بیخبری، دور ماندهای از این وداعِ سخت…
زهرای همیشه همراهِ من...
نمیدانم چه بگویم و چه بنویسم از این روزها و این احوالِ پریشان...
بعضی غمها آنقدر بزرگاند که هیچ کلمهای از پسِ گفتنشان برنمیآید؛ فقط ذره ذره قلب آدم را مچاله میکنند… امروز هم از همان روزها بود… روزی که هم باید اشکِ رفتنِ پدرت را میریختیم و هم دلنگرانِ تو میماندیم… و میانِ این دو غم، فقط دعا میکردیم… دعا میکردیم که خدا پدرت را در آرامشِ خودش جا بدهد و تو را برای مادرت، برای خانهتان، برای این دلهای شکسته، نگه دارد… دعا میکردیم که برگردی… که این داغِ سنگین را، هرچند سخت، با بودنِ تو بتوان تاب آورد...
منت بزارید و امشب به نیابت از زهرایی که هنوز هم از رفتن پدرش خبر نداره نماز لیله الدفن بجا بیارید...
مرحوم مغفور سرهنگ عباس منصوری؛
( عباس ابن محمد )
بهنظرم واژهی «غربگرا» به میزان کافی حقارت و بیچارگیِ فکریِ بعضیا دربرابر آمریکا رو منتقل نمیکنه..
اینا رسما غربلیسی میکنن...
فــــآ|🇮🇷
اطلاعیه مراسم سومین روز و هفتمین روز درگذشت آقای منصوری... - مراسم سوم: پنجشنبه ۴/۲۵ زرند جمعه ۴/۲
- جهت یادآوری مراسم امروز...
با هر پیام تسلیتی که از طرف دانشگاه یا نهاد خاصی برام فوروارد میکنین ک به زهرا برسونم، یه جون از جونام کم میشه:)))