سردرگمی امروزم وحشتناک بود.
هرطرفی میخواستم برم مثل این بود ازم فراری بودن.
دوستا حرفی برای گفتن داشتن، معلما جایی برای رفتن داشتن.
حالا منم این وسط بیکار نبودما. درگیر این بودم که زیرچشمم به طرز وحشتناکی رسما به رنگ اسپرسو دراومده و جفت چشمام دارن از حدقه میزنن بیرون. خوابمم میومد تازه