همه چیز از اون کلاس لعنتی شروع میشه. همون کلاس نهم=)
من (طبق معمول) رفتم توی کلاس چون هیچکسی نبود اونجا و واقعا، میخواستم بشینم و به تختهای که آخرین مطالب ریاضی روش نوشته شده زل بزنم و ...
من، نشستم روی صندلی خودم (که میز اول باشه) ولی به محض اینکه نشستم، نمیتونستم پاشم. یعنی dude
ولی الکی هم نبود. هفتتا، دقیقتا هفت تا دختر، با موهای مشکی و صورت واقعا سفید (بدون رنگ، فقط سفید) که چهارتاشون روی صندلیهای دیگه نشسته بودن و سه تای دیگه ایستاده بودن. یکیشون روبروی من بود. و این دخترها دهن نداشتن. ولی بینی و چشم داشتن ولی چشمهاشون.. نمیدونم چطور بگم. خالی بود. بدون مردمک بدون عنبیه ولی اونجا بودن. با پیراهنهای سادهی سفید. اونی که جلوم بود، موهای تقریبا بلند و صافی داشت و فقط سرش رو به سمت من گرفته بود.
و سمت راستم، مرگ.
یعنی واقعا مرگ.
نیمی از صورتش، انسان بود ولی باقی بدنش، یعنی باقی صورت و گردنش فقط اسکلت مشخص بود. یعنی نه گوشت، نه ماهیچه هیچی. فقط اسکلت. و پوستش، بیروحِ بیروح بوده. بی رنگ و تقریباااا خاکستری
با لباسهای کهنه و پوسیده طوری که من، توی خواب میتونستم اون بوی پوسیدگی تابوت رو حس کنم. یعنی انگار واقعا کنارم بوده=)
و واقعا، میتونم بگم بوی خاکستر میداد. خاکستر بدن یعنی دیدین خارج ینفرو میسوزونن و خاکسترشو فلان؟ دقیقا همون بو
با یه پارچه نسبتا ظریف، ولی همجنس با لباس خودش، روی سرش موهای بلندی داشت و مشکی و چشمهاش.. باورتون میشه بگم رنگو یادم نمیاد؟
قبل از اینکه مرگ رو ببینم، داشتم سعی میکردم از اون هفت تا دختر بپرسم اینجا چه خبره؟ چرا نمیتونم بلند شم؟ و.... و اونجا بود که فهمیدم اونا دهنی برای صحبت ندارن و فقط وقتی زر میزنم، سرشونو به سمتم میارن
و بعد سر همشون رفت به سمت راست من (که میدونستم یکم اونورتر پنجرهست) و اونجا مرگ رو دیدم. آروم بود. و بی روح
و به یک زبون خیلی غریبی بهم یچیزی گفت. ولی من میفهمیدم که میخواد من رو با خودش ببره و من اینجوری بودم که سیک لطفا من حتی نمیدونم چه خبره. و اونجا بود که فهمیدم تو مدت زمانی که نباید روی صندلیهای "مرگ" نشستهم که مثل یجور قطار یکطرفه میمونه به اون دنیا
حالا یهو لوک (خواهرم) و یک دختر دیگه کنارش که اول نشناختمش اومدن تو. حالا اون دختر کی بود؟ سیما جان با موهای بلند و عینک=)
سیما بخدا نمیدونم اونجا چیکار میکردی یا چرا کنار آیسان بودی.