اون دختر که جلوم بود، دهن در آورد (!) و گفت که نباید چیزی بگم. چون کارم تمومه باید تسلیم شم و من، نمیدونم چرا ولی واقعا داشتم پافشاری میکردم دست از سرم بردارین.
مرگ دستش رو روی شونهم گذاشت و بعدش؟ بیدار شدم
و اینم بگم. کل مدت به من نگاه نمیکرد. به اون حالا مثلا "دوربینی" نگاه میکرد که من داشتم میدیدم از اونجا. یعنی داشت به خود من نگاه میکرد. نه صرفا اون فردی که به عنوان من بود