چقدر خونه خوبه. چقدر اتاقم خوبه. چقدر آرامش و امنیت اینجا خوبه. لباس خونگی خوبه، نرم و راحته، از بیرون و لباس های بیرونی و مخلفات خستهام. دارم اجتماع گریز میشم اما مهم نیست، درود بر در خانه ماندن و خزیدن زیر پتو و فاقد ادا زیستن.
اگه این بار هم نشه یک بخش بزرگی از امیدواریم رو و شاید یک بخش قابل توجهی از احساساتم و خودم رو از دست بدم. نمیدونم.
خدایا قربونت برم، میشه الان با خودت بگی دیگه اینجاهاش واسش سخته و داره دووم نمیاره، وقتشه یکم بهش آسونتر بگیرم؟
دو ساعت پیش میخواستم بمیرم، اما راستش الان خیلی خوبم. ( تا حد ممکن کتاب خریدم )
کاش زبون نینیا رو میفهمیدم، ترجیح میدادم به جای آدما بشینم ساعتها با نینیا حرف بزنم.