همیشه هر وقت به نهایت سختی و غصه هام میرسم و دیگه حرفامو نمیشه به هیچکی بگم جز همون اصلی، بعدش یکهو همه چیز بهتر میشه و کم کم شروع میکنه به روال عادی برگشتن. منو به روال عادی برگردون. از نور خودت بهم بده، من خیلی تاریکم این روزا... [ شب سوم شعبان ۱۴۴۷ ] *
کاش مفاهیم رو میشد به صورت کامل از چشم ها خوند. میشه به صورت ناقص و نا کامل تقریبا فهمید که تو چشماش غمه یا خوشحالی یا فحش ها، اما کاش میشد کاملا متوجه شد طرف چی میخواد با نگاهش بگه. میدونید اصلا کاش نیازی به حرف زدن نبود. کاش همه چیز با نگاه ها رد و بدل میشد دیگه.
الان یک دفعه یاد اون شبی افتادم که تقریبا دو شبانه روز بود درست و حسابی نخوابیده بودم، اما چون شب آخر سفر بود و دلم نمیومد تو حرم خوابم ببره، هرجوری بود بیدار موندم. هر چند دقیقه پا میشدم از آبخوری کوچولویی که کنار حجره بود آب یخ میخوردم که سرحال بشم و خوابم نبره. یا میرفتم لا به لای جمعیت که سر و صدا بشنوم و خواب بپره از سرم. آقای حضرت ابلفضل دوستداشتنیِ من، دلتنگ همه ی خاطرات رندوم و غیر رندوم حرمتون هستم. دلتنگ سرداب سرد و پله برقی باحالش، باب العطاشیٰ، ورودی همیشه شلوغ حرم، کفشداری ای که اسمش رو یادم رفت و کلی ساعت دنبال کفشهام میگشتم و در نهایت فکر کنم اسمش کفشداری السلطانیة بود، نصفه شب هایی که میموندم اول برم حرم شما یا حرم امام حسین. خلاصه همین، تولدتون مبارک، دوباره و سه باره و صدباره، دوستتون دارم و دلم براتون تنگ شده. 💙