فراریِمسلحبهقلم
- یادگاریای اعتکاف 🫀 ؛
سهروز کنارت نفس کشیدم ، دقیقا کنارت ..
انگار تو تار و پود گوهر شادت حل شدم ، با یه تلنگر کوچیک گریهام راه گرفت ، رفیقامو موقع گریه هاشون بغل کردم ، و قطعا وضوهای نصفه شبی بیرون شبستان رو یادم نمیره که رو پله برقی میدویدیم و میخندیدیم (: آقای پناهیان و محمود کریمی از فاصلهٔ چند متری تا صندلیاشون ، استاد عزیزی و اون آقایی که هرشب روضه میخوند ، اون حسِ قشنگِ خوب ؛
من قول میدم فراموش نکنم ، سناریو ، ضیافت ، ارواح مؤمنین ، دژاوو ؛ کلماتی که خاطرهانگیز ترین شدن برام .. و چقدر ممنونتم ! چقدر ممنونتم ، عشقِ همیشگیِ من ، انگار بیشتر فهمیدمت🤍
فراریِمسلحبهقلم
سهروز کنارت نفس کشیدم ، دقیقا کنارت .. انگار تو تار و پود گوهر شادت حل شدم ، با یه تلنگر کوچیک گریه
امروز صب ساعت پنج خیلی رندوم از خواب پریدم و منتظر پخش مناجات و مداحی از بلندگو ها شدم ، بعد با سکوت و سقف اتاقم مواجه شدم و یادم اومد که اعتکاف تموم شده ؛ غم *
نمیتونم بزارم اون حس خوب تو وجودم خاموش شه و نورش از بین بره ؛ دارم دست و پا میزنم حفظش کنم .
هرچقدر میگذره بیشتر میفهمم که چقدر شبیه بقیه نیستم ، عجیب و غریبم و این بعضی وقتا منو با خودم ناآشنا میکنه .
فراریِمسلحبهقلم
ولی من اگه یدونه کالسیفر تو زندگیم داشتم الان اینقد غمگین نبودم ، تازه قلبمم دستش بود