نمیشه تا پایان امتحانا معدم و دریارم بزارم بیرون باز بعدا ازش استفاده کنم ؟ اینجوری که دارم پیش میرم آخر خرداد از معدم فقط زخماش میمونه
منم آن شاعر درماندهٔ خودکار به دست ،
که نداند به چه تشبیه کند دردش را ..
من هرچقدرم نتونم فکرای منفیمو درباره این اتفاق کنترل کنم ؛ همش این میاد تو ذهنم که امامرضا هست که شب ولادتش حواسش به خادمش باشه .
بعضیارو میبینم سوال برام به وجود میاد چجوری این حجم از عقده توشون جا شده
حسم دقیقا حس همون روزه . از خواب بلند شدم ؛ صبح جمعه بود .. خواستم مامان و بابامو بیدار کنم برای صبحانه ؛ دیدم نیستن .. زنگ زدم ، مامانم گوشیو جواب داد . گریه میکرد ، دوروبرش شلوغ بود ، صدا به صدا نمیرسید ؛ ترسیده بودم ، خیلی .. مامانم گفت حاجقاسم ، حاجقاسم دیشب شهید شده .. دیگه نفهمیدم چیشد ؛ چند ساعت بعدش تو خیابونای سرد جمعه سیزدهٔ دی ، از دور با گریه به تابوتش نگاه میکردم ! الانم دقیقا همون حسو دارم ، یه چیزی بین غم و استرس و نگرانی و دلهره ، ولی اینبار کنار امامرضام ؛ جلوی پنجره فولاد کلی گریه کردم ، گفتم حواسش به کشور ما باشه ، گفتم مردم ایران الان ناراحتن ، خودش بغلمون کنه .