فقط کافیه یه چیز کوچیک استرس دهنده بشنوم ، معدم ضجه زدن و شروع میکنه و دهنشو نمیبنده تا هروقت صلاح بدونه.
یسری جاها ، آدم واقعا کم میاره .
نمیدونه چیکار کنه ، چی بگه ، چجوری ادامه بده ؛ تنها راهی که به ذهنش میرسه همینه که یه گوشه مچاله شه تو خودش و انقدر فکر کنه تا گریهش بگیره و شبشو با گریه و تنهایی بگذرونه ؛ همین وسطا ، یهو یه آدماییم پیدا میشن که میان پیشت ، و تو به جای اینکه زانوهاتو بغل بگیری ، اونارو بغل میکنی .
با حرفاشون ، با صداشون و با خنده هاشون ، آرومت میکنن و مجبورت میکنن که جز به چیزای خوب فکر نکنی و لبخند بزنی ، قوی بمونی و گریه نکنی . اشکاتو پاک میکنن . اینا آدمایین که باید نگه داری کنارت . اینا همون چسب زخم و پانسمان روح آدمن ؛ اینا همون مسکنای قوی خواب آورن که دلت میخواد بخوابی و رویای تا همیشه باهم بودنتونو ببینی .
اینارو بهشون میگن رفیق ..