امروز سر جمع کردن اتاقم مامانم باهام یه دعوای حسابی کرد ؛ و الان دارم لباسامو از کف زمین جمع میکنم و حس خوبی ندارم از اینکه اتاقم داره مرتب میشه .
فراریِمسلحبهقلم
کرونا گرفتم ؛
یا کروناس یا آنفولانزا یا یه مرگ و کوفتِ دیگه .
‐ اینطور نیست که حرفی برای گفتن نداشته باشیم ؛
در حقیقت حرفهای ناگفتهی زیادی داریم
اما چون هر آنچه که تا به امروز گفتهایم بیفایده بوده ،
دیگر سکوت کردهایم !
الان فقط بارونِ شبونه میخوام ؛ بارون ، تگرگ ، رعد و برق ، برف ، هرچی . فقط ببینم که آسمون امشب میتونه بباره تا منم یکم آروم شم .