امروز دست فاطمه ( آرنجش )محکم خورد به کمدای تهِ سالن اجتماعات ، و مویه کرد فک کنم ، خیلی حالش بد شد .
بعد با اورژانس داشتن میومدن دنبالش ، و اون اینجوری بود که وااای نههه .. از آمبولانس بدم میاد خیلی چیزه
و من و النا با حسرت بهش نگا میکردیم و حاضر بودیم حتی رگ خودمونو بزنیم ولی با اورژانس ببرنمون بیمارستان .
از ساعت پنج صب بیدارم و شبشم ساعت ۳ و خورده خوابیدم 😀✨✨✨✨
و الانم تو میدون شهدا پلاسم عالی .