تابستون با روند عادی خودش داشت میگذشت که یهو شهریور رسید و نمیفهمم چرا روزا و شبا داره انقد زود میگذره. پاییز برسه ولی مهر نه.
با اینکه تموم سلولای بدنم از خستگی دارن زار میزنن ولی حسی که الان، بعد تموم کردن کارمون تو غرفه و بعد چند روز سرپا وایسادن های متعدد و با بچه های خیلی کوچیک وقت گذروندن و خدمت به زائرا، دارم و میپرستم. عاشق این حسم اصلا. رفع خستگیمونم باشه با خود امام رضا =)
دوست دارم ببینم حرم چهشکلی شده بعد دو ماه عزاداری و کلی کتیبه و پرچمای سیاه😭
من بلدم در مواقع انتخابی واسه چیزای مزخرف استرس بگیرم و گند بزنم به معدم و اعصابم، و بازهم در مواقع انتخابی که باید استرس بگیرم و اون قضیه برام مهم باشه فاقد ذره ای استرس باشم و ریلکس بودن تمام وجودم رو احاطه کنه.