ظهر آسمونِ مشهد سه چهار تا رعد و برق خوشگل زد و فک کردم قراره بارون بیاد ؛ ده دیقه بعد دوباره آفتاب پهن بود رو زمین تا همین الان ✨ .
دلم میخاد برم ی جایی انقدر
داد بزنم ُگریه کنم تا یکم اوکی شم.
بعد یکیم اونجا باشه بغلش کنم بدونِ
اینکه بپرسه چته فقط بغلم کنه.
این رک بودنم و روراست بودنم گاهی اوقات مشکلساز میشه و بقیه ناراحت میشن و این بده🦖✨
من دیگه نمیگم « کاش مسیرمون هیچوقت به هم نمیرسید » چون کمکم فهمیدم حضورت که کمرنگ شد ، خیلی چیزا بهم یاد داد ؛
اینکه واسه هرکسی ارزش قائل نشم و آرامش و عشق و محبتمو و خرجِ همه نکنم .
تو بهم خیلی چیزا یاد دادی ، ازت ممنونم که بودی و الان نیستی .
فراریِمسلحبهقلم
الان .
از صب تا شب حرم بودیم و میچرخیدیم ؛ صحنِ قدس تماماً دسته های سینه زنی بود و روضهخونا که صداهاشون باهم قاطی میشد و ما نمیدونستیم به کدوم گوش بدیم 🤌🏻
ولی دیگه حقیقتاً صحن قدس داره از اون حالت دنجیِ خاصش و آروم و ساکت و خلوت بودنش در میاد :)))))
هر طرف و نگا میکنی یا زوج عاشق میبینی یا اونایی که کمکم قراره زوج عاشق بشن✨🤏🏻