فراریِمسلحبهقلم
کجا گمت کردم ؟ نمیدونم .
میخوام بگم که ؛ اون نیمه شبِ گرمِ جمکرانتو یادمه :) شبی که از رستوران نقلی دمِ حرم ساندویچ کثیف خریدیم ، و شب تا صبحی که رو نیکمتای محوطه ی جمکران سر کردم و یادمه ! اون عکس و فیلما ، حیاط خلوتِ مخروبهِ پشتِ مسجد جمکران :) ..
خدایا من خاطره یِ خوبِ جدید نمیخوام ، خاطره های خوب قدیمیم لطفا :)))))))))))))))))))))))
هدایت شده از - نمیدانمکیستم -
شاید میخواهد گریهام بگیرد ، اما غمگین ترازآنم.
فراریِمسلحبهقلم
ویو چای آبکی ، با ارتداد که به زور از چنگ معاونای مدرسه در آوردمش *
داستان اینه که سر زنگِ عربی طبق معمول کتاب غیر درسی دستم بود ، سرم رو میز و ارتداد رو پاهام ، یهو معلم عربیمون عین اجل معلق اومد بالا سرم کتابو از دستم کشید و گفت از مدیر بگیر ✨🤌🏻
هرروز ، تکرار ساعتهای نخ کش شده ، بدرد نخور ، دیدنِ آدمهایِ درد آور ، آدم هایی که دردتو دوا نمیکنن ، آدمهایِ زجرآور ، آدم های بُریدهبُریده ، آدم هایی که دوستشون نداریم !
_ 8/21 تکرارِ مکرر بی خاصیت زندگی