فراریِمسلحبهقلم
ویو چای آبکی ، با ارتداد که به زور از چنگ معاونای مدرسه در آوردمش *
داستان اینه که سر زنگِ عربی طبق معمول کتاب غیر درسی دستم بود ، سرم رو میز و ارتداد رو پاهام ، یهو معلم عربیمون عین اجل معلق اومد بالا سرم کتابو از دستم کشید و گفت از مدیر بگیر ✨🤌🏻
هرروز ، تکرار ساعتهای نخ کش شده ، بدرد نخور ، دیدنِ آدمهایِ درد آور ، آدم هایی که دردتو دوا نمیکنن ، آدمهایِ زجرآور ، آدم های بُریدهبُریده ، آدم هایی که دوستشون نداریم !
_ 8/21 تکرارِ مکرر بی خاصیت زندگی
خدایا نه از دست من کاری بر میاد ؛ نه بنده هات .
فقط خودتی که میتونی به دادم برسی =]
همیشه با خودم فکر میکنم شاید لفظِ " رِفیق " برا شما که خیلی آقایی ؛ زیادی سطحی بنظر برسه :) اما بیشتر که فکر میکنم ، میبینم مگه چیزی غیر این بوده ؟ شما آقایی و بهترین رفیقمی ، کنار تو بزرگ شدم ، زندگیمو با شما نفس کشیدم ، بهت وابستهام ، عمرِ منی و خلاصه آره بهترین رفیقمی آقای امام رضا :)
کم نذاشتی برام بامرام ! دلتنگتیم 💛 ..