eitaa logo
فاطمی
423 دنبال‌کننده
9.1هزار عکس
4.7هزار ویدیو
168 فایل
تاسیس : ۹۹/۰۳/۲۷ ارتباط با مدیر کانال 👈 @farezva
مشاهده در ایتا
دانلود
اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی عِنْدَکَ وَجِیها بِالْحُسَینِ علیه‌السلام فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَهِ ❤️ نام تو را می‌برم و... زیبا می‌شوم... @fatemi_ar
زودرس‌ترین نوزاد جهان: پسری که ۱۹ هفته زود به دنیا آمد یک نوزاد پسر آمریکایی که در ۲۱ هفتگی بارداری مادرش به دنیا آمده، لقب نارس‌ترین نوزاد جهان را به خود اختصاص داد. او وزنش کمتر از نیم کیلوگرم بود و در شهر برمینگم آلاباما به دنیا آمد.
خبرهای تازه 🔴 افزایش قیمت‌ خودروهای داخلی لغو شد باتوجه به دستور رئیس جمهور و اینکه ستاد تنظیم بازار برای افزایش قیمت خودرو مصوبه‌ای نداشته است، وزارت صمت به خودروسازان دستور داد هرگونه افزایش قیمت ممنوع است و به قیمتهای قبل بازگردد 🔴 بازداشت دو نفر از مدیران پالایشگاه آبادان با رصد اطلاعاتی سربازان گمنام امام‎زمان، اعضای باند اختلاس در فاز ۲ پالایشگاه آبادان شناسایی و دو تن از مدیران آن در محل کارشان دستگیر شدند. 🔴 سردار حاجی‎زاده: صهیونیست‎ها بهانه دست ما بدهند، نابود می‌شوند مقامات صهیونیست می‌دانند که آن‎ها می‌توانند آغازکننده باشند ولی پایان کار با ماست و این پایان نابودی رژیم‎صهیونیستی است.پهپادهای ایران خاری در چشم دشمنان شده است و می‌گویند آن‎ها را باید محدود کنیم. لزومی ندارد درباره حد توانمان حرف بزنیم. 🔴 خودشیرینی رییس‎جمهور کلمبیا برای صهیونیست‎ها رئیس‌جمهور کلمبیا در جریان سفر به سرزمین‌های اشغالی گفته: «هر اقدامی لازم باشد علیه حزب‌الله انجام می‌دهیم. ایران نباید با گروه‎های تروریستی رابطه داشته باشد. می‌دانیم اسرائیل تسلیحات اتمی دارد اما به ایران اجازه غنی‌سازی بیشتر اورانیوم را نمی‌دهیم.» 🔴 دبیر: از پاداش المپیکی‎ها مالیات گرفتند رییس فدراسیون کشتی: نزدیک به ۸ میلیارد جوایز قهرمانان را به حساب ما ریخته‌اند و برای آن ۲.۵ میلیارد تومان مالیات حساب کرده‎اند. این پول را نه وزارت ورزش می‌دهد نه کشتی‌گیر اما روی دوش فدراسیون می‌افتد. چرا وزارت خودش جوایز را پرداخت نمی‌کند که خودش هم مالیات بدهد؟ 🔴 حضور شهردار تهران در پاتوق معتادان کارتن‎خواب زاکانی: شهرداری موضوع بیماری شما را وظیفه خود می‌داند. در هفته گذشته چندین جلسه برای شما داشتیم. باید بعد از سم‎زدایی، مهارت بیاموزید و ما اشتغال شما را در شهرداری تضمین می‌کنیم تا بتوانید به زندگی برگردید. 🔴 برج ۱۷ طبقه خاکستر شد برج ۱۷ طبقه رامیلا در سردآبرود چالوس از عصر دیروز دچار حریق شده و علی‌رغم حضور آتش‌نشانان و بارش باران چیزی جز اسکلت ساختمان از آن نمانده. خوشبختانه این آتش‌سوزی تلفات جانی نداشته. این برج بدلیل ایمن نبودن و نبود وسایل اطفای حریق به این وضعیت افتاده است. گفته می‌شود اتصال برق عامل شروع آتش بوده است. 🔴 افغانستان از ایران برق می‌خرد شرکت برق افغانستان اعلام کرد برای تامین بخشی از نیازهای این کشور در ولایت‎های هرات، فراه و نیمروز ۱۰۰ مگاوات برق از ایران وارد می‌کند. 🔴 سیدحسن نصرالله: ایران دوست لبنان است، نه سعودی‎ها پادشاه سعودی می‎گوید که خادم اسلام است ولی وقتی برخی از کشورها به اسلام اهانت کردند عربستان نه سفیر اخراج کرد و نه صادرات و واردات را به حالت تعلیق درآورد. آیا چیزی که وزیر لبنانی گفت شنیع‌تر از اهانت به پیامبر بود؟ عربستان اگر با حزب‎الله دشمن است، چرا سفیر لبنان را اخراج می‌کند؟ سوریه را ببینید. طی ۱۶ سال سیاستمداران لبنان با سوریه چه رفتاری کردند اما سوری‎ها با انتقال گاز به لبنان موافقت کردند. مثال دیگر ایران است. چقدر حرف‎ها علیه ایران زده شد اما ایران همیشه اعلام کرده که دست کمک من برای لبنان گشوده است. 🔴 قهرمانِ فرهادی بازهم جایزه برد با اعلام نام برندگان جوایز آسیا پاسیفیک اصغرفرهادی برای فیلم قهرمان برنده جایزه بهترین کارگردانی شد. قهرمان نامزد بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه، بهترین کارگردانی و بهترین بازیگر نقش اول مرد نامزد جوایز شده بود. جشنواره فیلم آسیا پاسیفیک از سال ۱۹۵۴ آغاز به‌کار کرده‌ و به سینمای کشورهای آسیایی و جزایر اقیانوس آرام اختصاص دارد. منطقه آسیا پاسیفیک ۷۱ کشور را شامل می‌شود. 🔴 سرپرست آموزش‌وپرورش: بازگشایی مدارس تقاضای اجتماعی است ما از سوی خانواده‎ها برای بازگشایی سریع‎ترِ مدارس تحت فشار هستیم. آسیبی که دانش‎آموزان به دلیل افت کیفیت آموزشی دیده‎اند غیرقابل جبران است. 🔴 سفر نماینده ویژه آمریکا در امور ایران به خاورمیانه «رابرت مالی» پیش از حضور در مذاکرات احیای برجام در وین، به امارات، عربستان، بحرین و سرزمین‌های اشغالی سفر می‌کند. در این سفر، در خصوص تعاملات منطقه‌ای، طیف وسیعی از نگرانی‌های مرتبط با ایران و دور تازه مذاکرات برای بازگشت متقابل به پایبندی به برجام بحث و تبادل نظر خواهد شد. 🔴 هاشک: اسکوچیچ رفتاری غیرقابل توجیه داشت سرمربی تیم ملی لبنان‌:‌ سناریوی این مسابقه دیوانه‌کننده بود‌؛ سخت است که درباره شکست در وقت تلف‌شده صحبت کنم. رفتار سرمربی تیم ایران قابل توجیه و مناسب تیمی نبود که برای صعود به جام جهانی می‌جنگد. @fatemi_ar
💌 🌹🍃شهــید امـیر حاج امــینی: ✅اصلاً دنبال شهــرت نبود به اين اصل خيلے اعتقاد داشت ڪہ اگه واقعاً ڪاری رو برای خــــود خدا بکنی خــودش عــزيزت میکنه. 👌آخرش هم همين خصلتش باعث شد تا عڪس شهادتش اينطــور معــروف بشه. 🕊شبتون شهدایی 🔮کانال مرجع گفتمان @fatemi_ar
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 واکنش حاج مهدی طائب به مخالفین ▪️در ۲ طیف مخالف و موافق واکسن، متخصص وجود دارد. ▪️باید دید متخصصین در کدام طیف بیشتر هستند ▪️بنده میدانم متخصصین موافق از لحاظ علمی بالاتر هستند ▪️متخصصین متعهد می گویند واکسن به طور نسبی مانع از میشود ▪️مگر مخالفین واکسن، اطلاعاتشان از رهبری بیشتر است؟ ▪️ با پزشکان متخصص خارجی نیز در ارتباط است. ▪️رهبر انقلاب علم معصوم را ندارد. اما جهل من و شما را هم ندارد.
انتشار نامه‌ مهم شهید طهرانی مقدم خطاب به رهبرمعظم انقلاب 🔺 دستخطی بدون تاریخ از شهید حسن طهرانی مقدم-مرد پشت پرده موشکی ایران- خطاب به رهبرمعظم انقلاب منتشر شده که درآن مشخص می‌شود طهرانی‌مقدم مدت‌ها پیش از شهادت به سراغ پروژه "موشک‌های فوق سریع" رفته‌است. 🔹 بند آخر این دستخط حامل پیام بسیار بسیار مهمی برای دشمنان ایران است، آنجا که به صراحت مشخص می‌شود ایران برای سالها بر روی قابلیت حمل ماهواره کار می کرده 🔹خارج کردن این پیام از طبقه بندی محرمانه اقتدار پشت پرده قدرت دفاعی ایران را تداعی می‌کند @fatemi_ar
✍️ 💠 مصطفی در حرم (علیهاالسلام) بود و صدای تیراندازی از تمام شهر شنیده می‌شد. ابوالفضل مرتب تماس می‌گرفت هر چه سریعتر از خارج شویم، اما خیابان‌های داریا همه میدان جنگ شده و مردم به حضرت سکینه (علیهاالسلام) پناه می‌بردند. 💠 مسیر خانه تا حرم طولانی بود و مصطفی می‌ترسید تا برسد دیر شده باشد که سیدحسن را دنبال ما فرستاد. صورت خندان و مهربان این جوان ، از وحشت هجوم به شهر، دیگر نمی‌خندید و التماس‌مان می‌کرد زودتر آماده حرکت شویم. خیابان‌های داریا را به سرعت می‌پیمود و هر لحظه باید به مصطفی حساب پس می‌داد چقدر تا حرم مانده و تماس آخر را نیمه رها کرد که در پیچ خیابان، سه نفر مسلّح راه‌مان را بستند. 💠 تمام تنم از ترس سِر شده بود، مادر مصطفی دستم را محکم گرفته و به خدا التماس می‌کرد این را حفظ کند. سیدحسن به سرعت دنده عقب گرفت و آن‌ها نمی‌خواستند این طعمه به همین راحتی از دست‌شان برود که هر چهار چرخ را به بستند. ماشین به ضرب کف آسفالت خیابان خورد و قلب من از جا کنده شد که دیگر پای فرارمان بسته شده بود. 💠 چشمم به مردان مسلّحی که به سمت‌مان می‌آمدند، مانده و فقط ناله مادر مصطفی را می‌شنیدم که خدا را صدا می‌زد و سیدحسن وحشتزده سفارش می‌کرد :«خواهرم! فقط صحبت نکنید، از لهجه‌تون می‌فهمن نیستید!» و دیگر فرصت نشد وصیتش را تمام کند که یکی با اسلحه به شیشه سمت سیدحسن کوبید و دیگری وحشیانه در را باز کرد. نگاه مهربانش از آینه التماسم می‌کرد حرفی نزنم و آن‌ها طوری پیراهنش را کشیدند که تا روی شانه پاره شده و با صورت زمین خورد. 💠 دیگر او را نمی‌دیدم و فقط لگد وحشیانه را می‌دیدم که به پیکرش می‌کوبیدند و او حتی به اندازه یک نفس، ناله نمی‌زد. من در آغوش مادر مصطفی نفسم بند آمده و رحمی به دل این حیوانات نبود که با عربده درِ عقب را باز کردند، بازویش را با تمام قدرت کشیدند و نمی‌دیدند زانوانش حریف سرعت آن‌ها نمی‌شود که روی زمین بدن سنگینش را می‌کشیدند و او از درد و ضجه می‌زد. 💠 کار دلم از وحشت گذشته بود که را به چشم می‌دیدم و حس می‌کردم قلبم از شدت تپش در حال متلاشی شدن است. وحشتزده خودم را به سمت دیگر ماشین می‌کشیدم و باورم نمی‌شد اسیر این شده باشم که تمام تنم به رعشه افتاده و فقط را صدا می‌زدم بلکه شود که هیولای تکفیری در قاب در پیدا شد و چشمانش به صورتم چسبید. 💠 اسلحه را به سمتم گرفته و نعره می‌زد تا پیاده شوم و من مثل جنازه‌ای به صندلی چسبیده بودم که دستش را به سمتم بلند کرد. با پنجه‌های درشتش سرشانه مانتو و شالم را با هم گرفت و با قدرت بدنم را از ماشین بیرون کشید که ‌دیدم سیدحسن زیر لگد این وحشی‌ها روی زمین نفس‌نفس می‌زند و با همان نفس بریده چشمش دنبال من بود. 💠 خودش هم بود و می‌دانست سوری بودنش شیعه بودنش را پنهان می‌کند و نگاهش برای من می‌لرزید مبادا زبانم سرم را به باد دهد. مادر مصطفی گوشه خیابان افتاده و فقط ناله جانسوزش بلند بود و به هر زبانی التماس‌شان می‌کرد دست سر از ما بردارند. 💠 یکی‌شان به صورتم خیره مانده بود و نمی‌دانستم در این رنگ پریده و چشمان وحشتزده چه می‌بیند که دیگری را صدا زد. عکسی را روی موبایل نشانش داد و انگار شک کرده بود که سرم فریاد کشید :«اهل کجایی؟» لب و دندانم از ترس به هم می‌خورد و سیدحسن فهمیده بود چه خبر شده که از همان روی خاک صدای ضعیفش را بلند کرد :«خاله و دختر خاله‌ام هستن. لاله، نمی‌تونه حرف بزنه!» 💠 چشمانم تا صورتش دوید و او همچنان می‌گفت :«داشتم می‌بردم‌شون دکتر، خاله‌ام مریضه.» و نمی‌دانم چه عکسی در موبایلش می‌دید که دوباره مثل سگ بو کشید :« هستی؟» یکی با اسلحه بالای سر سیدحسن مراقبش بود و دو نفر، تن و بدن لرزانم را به صلّابه کشیده بودند و من حقیقتاً از ترس لال شده بودم که با ضربان نفس‌هایم به گریه افتادم. 💠 مادر مصطفی خودش را روی زمین به سمت پای‌شان کشید و مادرانه التماس کرد :«دخترم لاله! اگه بترسه، تشنج می‌کنه! بهش رحم کنید!» و رحم از پلیدشان فرار کرده بود که به سرعت برگشت و با همان ضرب به سرش لگدی کوبید که از پشت به زمین خورد. به‌نظرم استخوان سینه سیدحسن شکسته بود که به سختی نفس می‌کشید و با همان نفس شکسته برایم سنگ تمام گذاشت :«بذارید خاله و دخترخاله‌ام برن خونه، من می‌مونم!» که را روی پیشانی‌اش فشار داد و وحشیانه نعره زد :«این دختر ایرانیه؟»... ✍️نویسنده: @fatemi_ar
✍️ 💠 آینه چشمان سیدحسن را حریری از اشک پوشانده و دیگر برای نجاتم التماس می‌کرد :«ما اهل هستیم!» و باز هم حرفش را باور نکردند که به رویم خنجر کشید. تپش‌های قلب ابوالفضل و مصطفی را در سینه‌ام حس می‌کردم و این قرار بود قاتل من باشد که قلبم از تپش افتاد و جریان خون در رگ‌هایم بند آمد. 💠 مادر مصطفی کمرش به زمین چسبیده و می‌شنیدم با آخرین نفسش زیر لب ذکری می‌خواند، سیدحسن سینه‌اش را به زمین فشار می‌داد بلکه قدری بدنش را تکان دهد و از شدت درد دوباره در زمین فرو می‌رفت. قاتلم قدمی به سمتم آمد، خنجرش را روبروی دهانم گرفت و عربده کشید :«زبونت رو در بیار ببینم لالی یا نه؟» 💠 تمام استخوان‌های تنم می‌لرزید، بدنم به کلی سُست شده بود و خنجرش به نزدیکی لب‌هایم رسیده بود که زیر پایم خالی شد و با پهلو زمین خوردم. دیگر حسی به بدنم نمانده بود، انگار سختی جان کندن را تجربه می‌کردم و می‌شنیدم سیدحسن برای نجاتم گریه می‌کند :«کاریش نداشته باشید، اون لاله! ترسیده!» و هنوز التماسش به آخر نرسیده، به سمتش حمله کرد. 💠 پاهای نحسش را دو طرف شانه سیدحسن کوبید و خنجری که برای من کشیده بود، از پشتِ سر، روی گردنش فشار داد و تنها چند لحظه کشید تا سرش را از تنش جدا کرد و بی‌آنکه ناله‌ای بزند، جان داد. دیگر صدای مادر مصطفی هم نمی‌آمد و به گمانم او هم از وحشت آنچه دیده بود، از هوش رفته بود. پاک سیدحسن کنار پیکرش می‌رفت، سرش در چنگ آن حرامی مانده و همچنان رو به من نعره می‌زد :«حرف می‌زنی یا سر تو هم ببرم؟» 💠 دیگر سیدحسن نبود تا خودش را فدای من کند و من روی زمین در آغوش خوابیده بودم که آن یکی کنارش آمد و نهیب زد :«جمع کن بریم، الان ارتش می‌رسه!» سپس با تحقیر سراپای لرزانم را برانداز کرد و طعنه زد :«این اگه زبون داشت تا حالا صد بار به حرف اومده بود!» با همان دست خونی و خنجر به دست، دوباره موبایل را به سمتش گرفت و فریاد کشید :«خود !» و او می‌خواست زودتر از این خیابان بروند که با صدایی عصبی پاسخ داد :«این عکس خیلی تاره، از کجا مطمئنی خودشه؟» 💠 و دیگری هم موافق رفتن بود که موبایل را از دست او کشید و همانطور که به سمت ماشین‌شان می‌رفت، صدا بلند کرد :«ابوجعده خودش کدوم گوری قایم شده که ما براش بگیریم! بیاید بریم تا نرسیدن!» و به حس کردم اعجاز کسی آن‌ها را از کشتن من منصرف کرد که یک گام مانده به مرگ، رهایم کردند و رفتند. ماشین‌شان از دیدم ناپدید شد و تازه دیدم سر سیدحسن را هم با خود برده‌اند که قلبم پاره شد و از اعماق جانم ضجه زدم. 💠 کاسه چشمانم از گریه پُر شده و به سختی می‌دیدم مادر مصطفی دوباره خودش را روی زمین به سمتم می‌کشد. هنوز نفسی برایش مانده و می‌خواست دست من را بگیرد که پیکر بی‌جانم را از زمین کندم و خودم را بالای سرش رساندم. سرش را در آغوشم گرفتم و تازه دیدم تمام شال سبزش از گریه خیس شده و هنوز بدنش می‌لرزید. یک چشمش به پیکر بی‌سر سیدحسن مانده و یک چشمش به امانتی که به بهای سالم ماندنش سیدحسن شد که دستانم را می‌بوسید و زیر لب برایم نوحه می‌خواند. 💠 هنوز قلبم از تپش نیفتاده و نه تنها قلبم که تمام رگ‌های بدنم از وحشت می‌لرزید. مصیبت سیدحسن آتشم زده و از نفسم به جای ناله خاکستر بلند می‌شد که صدای توقف اتومبیلی تنم را لرزاند. اگر دوباره به سراغم آمده بودند دیگر زنده رهایم نمی‌کردند که دست مادر مصطفی را کشیدم و با گریه التماسش کردم :«بلند شید، باید بریم!» که قامتی مقابل پای‌مان زانو زد. 💠 مصطفی بود با صورتی که دیگر رنگی برایش نمانده و چشمانی که از وحشت رنگ خون شده بود. صورتش رو به ما و چشمانش به تن غرق سیدحسن مانده بود و برای نخستین بار اشکش را دیدم. مادرش مثل اینکه جانی دوباره گرفته باشد، رو به پسرش ضجه می‌زد و من باور نمی‌کردم دوباره چشمان روشنش را ببینم که تیغ گریه گلویم را برید و از چشمانم به جای اشک، خون پاشید. 💠 نگاهش بین صورت رنگ پریده من و مادرش سرگردان شده و ندیده تصور می‌کرد چه دیده‌ایم که تمام وجودش در هم شکست. صدای تیراندازی شنیده می‌شد و هرلحظه ممکن بود دیگری برسد که با همان حال شکسته سوارمان کرد، نمی‌دانم پیکر سیدحسن را چطور به تنهایی در صندوق ماشین قرار داد و می‌دیدم روح از تنش رفته که جگرم برای اینهمه تنهایی‌اش آتش گرفت... ✍️نویسنده: @fatemi_ar
11.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥اطلاعاتی جدید از لحظه شهادت حسن تهرانی‌مقدم خوابی که شهید قبل از شهادت دید @fatrmi_ar
خدا که بد نمیخواد ♥️ شبتون به خواست خدا خیر
✨ بسم الله الرحمن الرحیم ✨ 💚 امروز جمعه ۱۴ آبان ۱۴۰۰ ۲۹ ربیع‌الاول ۱۴۴۳ ۵ نوامبر ۲۰۲۱ : " اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ" خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست و در فرج ایشان تعجیل فرما. 💚حضرت مهدی سلام الله علیه :   قالَ الْمَهدىُّ عليه السلام: وَ أَمّا اَمْوالُكُمْ فَما نَقْبَلُها اِلاّ لِتُطَهَّرُوا فَمَنْ شاءَ فَلْيَصِلْ وَ مَنْ شاءَ فَلْيَقْـطَعْ ... وَما وَصَلْتَنا بِهِ فَلاقَبُولَ عِنْدَنا اِلاّ لِما طابَ وَ طَهُرَ. [الغيبة، شيخ طوسى، 290.] امام مهدى عليه السلام فرمود: اما اموال شما را نمى پذيريم مگر از آن روى كه شما پاك شويد. پس هر كه خواهد بما بپردازد و آنكه خواهد دست باز دارد ... و آنچه به ما بپردازى، جز آنچه پاك و پاكيزه باشد نزد ما پذيرفته نيست. ┈•✾• 🍂🍁🍂•✾•┈ @fatemi_ar
✨ الهی در بسته نیست؛ ما دست و پا بسته‌ایم!... ┈•✾• 🍂🍁🍂•✾•┈ قدّس‌سرّه @fatemi_ar