خدایا شکرت
امروز حالم خوب نبود اومدم روضه هم شروع شد روضه یکی میزو برداشت شیشه میز افتاد روی سر جلویی منو دوستم هیچی یهو خانومه غش کرد روی پای دوستم سرش شروع کرد خون اومدن حالا دوستم ترسید منم ترسیدم سریع مامانم اومدن جلو من .
دستمال دادم مامانم گذاشتن رو سرت امبلانس اومد …
بردنش ولی روضه تموم شد و من فشارم پایین بود از صبح هیچی دیگه اومد پایین تر مامانم دیدن من رنگ یهو پرید دستام شروع کرد لریزیدن هیچی دیگه منم ب دیار باقی پیوستم حالا هعی تو دهن من نمک و هلوا میکردن فقط حالم جا بیاد 🙂💔.
ناگفتههایآبی»
زاویه دیدم وقتی شب دختر خالمو دختر داییم خونمون بودن 👀🗣️
به قول مامانم تو اتاق من همیشه یک رخت خواب دیگه هست 😂
دیشب دختر خالم بود
امشب دوتا از دختر خاله های دیگم 😂🤝
ناگفتههایآبی»
سخنی؟🦦
هرکس کاروان خوب واسه اربعین میشناسه لطفا بهم معرفی میکنه؛)..