هدایت شده از برکهی مخفیگاه*
بعضی آدمها، آرامش را در چیزهای بزرگ پیدا نمیکنند...
در یک فنجانِ گرم، چند برگِ سبز، و نوری که بیصدا از میانِ شاخهها عبور میکند.
اگر قرار بود تو را میانِ تمامِ منظرههای دنیا پیدا کنم، بیشک نگاهم کنارِ پنجرهای میایستاد که رو به باغی سبز باز میشود؛
جایی که باد، آرام برگها را تکان میدهد و زمان، انگار کمی آهستهتر میگذرد.
بودنت، برایم شبیه همان لحظهایست که آدم، فنجانش را میانِ دو دستش میگیرد، نفسی عمیق میکشد، و برای چند دقیقه، همهی شلوغیهای دنیا را بیرونِ پنجره جا میگذارد.
انگار بعضی آدمها، بیآنکه تلاشی بکنند، حسِ خانه را با خودشان میآورند. نه با دیوارها، بلکه با آرامشی که در حضورشان جریان دارد.
شاید همهی ما، گاهی به جایی احتیاج داریم که فقط چند دقیقه در آن بنشینیم...
جایی که بوی چای، رنگِ سبزِ برگها، و سکوتِ طبیعت، یادمان بیاورند آرامش، گاهی در سادهترین لحظهها پنهان شده است...
پیشکشی به ساکنِ آرامشهای کوچک:
فنجون.ُ☕