2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به تو فکر کردم ؛ 😄
⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜
⿻✦꧇#لحظهگرگومیش
𐔌 @Filicf 𐦯
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منصور خان وارد می شود : 🫠❤️🔥
⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜
⿻✦꧇#بامدادخمار
𐔌 @Filicf 𐦯
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی برای آخرین بار نگاهش میکنی و از چشمات میوفتــہ🫀🤌🏼
⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜
⿻✦꧇#افعیتهران
𐔌 @Filicf 𐦯
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو گفتی ما یه خانوادهایم من اعتماد کردم:)))💔
⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜
⿻✦꧇#ازیادرفته
𐔌 @Filicf 𐦯
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
#پارت_اول
_برای اولین سالگرد ازدواجمان سنگ تمام گذاشته و با هر چه به دستش میرسید، جشنی رؤیایی برایم گرفته بود.
«این یک سال کنار تو چه زود گذشت!»
_دنبال دلیلی بودم تا فرصتی برای یک عکس تک نفره با جشن پُر رنگ و لعابم پیدا کنم.
_چنین عکس زیبا و پُر زرق و برقی فقط یک کپشن کوتاه طلب میکرد:
«قشنگترین شبی که عشقم برام ساخت!»
_استوری را ارسال کردم و از تصور حس حسادتی که به دل دوستان و دختران فامیل میافتد، زیر لب لبخندی زدم.
_تا از اتاق بیرون آمدم، دیدم میان سالن پذیرایی خشکش زده و از نگاهش خون میچکد...
_گوشی را با خشونت پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد:«پاکش کن!»
_چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینهای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم:
«حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم...»
_«غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد میدونم چیکار کنم!»
_راه افتادم؛ این نخستین باری بود که میخواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم.
_با گامهایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید:
«هرجا دوست داری، بگو خودم میبرمت!»
_در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین میدوید...
_پیشانیاش از دانههای عرق پوشیده شده و حالا که یکبار دیگر چشممان به هم افتاده بود، نمیخواست به همین سادگی از دستش بروم.
«تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...»
https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8
رمان #آواتـار؛ عاشقانهای امنیتی از زن، زندگی، آزادی تا جنگ ۱۲ روزه