eitaa logo
𓂃 ࣪˖ پـرده‌نـقـره‌اي ࣪˖ 𓂃
607 دنبال‌کننده
245 عکس
3.9هزار ویدیو
5 فایل
:: دنیای سریال‌های ایرانی اینجاست😼💪 🌶سکانس‌های ماندگار • کلیپ‌ های کوتاه • لحظه‌های خاطره‌ انگیز • جایی برای عاشقان قصه‌های ایرانی☕️🪄 • از خاطره‌های قدیمی تا سریال‌های محبوب امروز✨🎬 هر سکانس ، یک خاطره . . . هر داستان ، یک حس🕯❤️ 📌کارگردان اینجا;
مشاهده در ایتا
دانلود
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه فیلم قشنگي بود ، ♥️ ⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜ ⿻✦꧇ 𐔌 @Filicf 𐦯
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
که دورت می گشت ، (: 😀 ⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜ ⿻✦꧇ 𐔌 @Filicf 𐦯
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منصور خان وارد می شود : 🫠❤️‍🔥 ⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜ ⿻✦꧇ 𐔌 @Filicf 𐦯
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی من می پرستیدمت 𓂃. 🤍 ⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜ ⿻✦꧇ 𐔌 @Filicf 𐦯
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی برای آخرین بار نگاهش میکنی و از چشمات میوفتــہ🫀🤌🏼‌‌‌‌‌‌‌‌ ⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜ ⿻✦꧇ 𐔌 @Filicf 𐦯
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو گفتی ما یه خانواده‌ایم من اعتماد کردم:)))💔 ⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜ ⿻✦꧇ 𐔌 @Filicf 𐦯
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگر دشمن کند اینها که با خود کردم ⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜ ⿻✦꧇ 𐔌 @Filicf 𐦯
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکم زیبایی پدر دختری ببینیم❤️‍🔥 ⏜⌣ׄ⏜🪴⏜ׄ⌣⏜ ⿻✦꧇ 𐔌 @Filicf 𐦯
هدایت شده از گسترده 3ساعته حنـا
_برای اولین سالگرد ازدواج‌مان سنگ تمام گذاشته و با هر چه به دستش می‌رسید، جشنی رؤیایی برایم گرفته بود. «این یک سال کنار تو چه زود گذشت!» _دنبال دلیلی بودم تا فرصتی برای یک عکس تک نفره با جشن پُر رنگ و لعابم پیدا کنم. _چنین عکس زیبا و پُر زرق و برقی فقط یک کپشن کوتاه طلب می‌کرد: «قشنگ‌ترین شبی که عشقم برام ساخت!» _استوری را ارسال کردم و از تصور حس حسادتی که به دل دوستان و دختران فامیل می‌افتد، زیر لب لبخندی زدم. _تا از اتاق بیرون آمدم، دیدم میان سالن پذیرایی خشکش زده و از نگاهش خون می‌چکد... _گوشی را با خشونت پرت کرد و با صدایی که از خشم، خَش افتاده بود، یک کلمه دستور داد:«پاکش کن!» _چادر را از سرم کشیدم، روی زمین پرت کردم و با کینه‌ای که از روز اول در دلم جا خوش کرده بود، کنایه زدم: «حسرت به دلم مونده یه لحظه اونجوری که دلم می‌خواد زندگی کنم...» _«غلط کردم! من نفهمیدم دارم وارد چه زندانی میشم ولی از این به بعد می‌دونم چی‌کار کنم!» _راه افتادم؛ این نخستین باری بود که می‌خواستم به قهر به خانۀ پدرم بروم. _با گام‌هایی بلند دنبالم دوید و یکبار دیگر، درست پشت در، دستم را کشید: «هرجا دوست داری، بگو خودم می‌برمت!» _در انتهای کوچه با پریشانی دنبال ماشین می‌دوید... _پیشانی‌اش از دانه‌های عرق پوشیده شده و حالا که یک‌بار دیگر چشم‌مان به هم افتاده بود، نمی‌خواست به همین سادگی از دستش بروم. «تا برنگردی من خیالم راحت نمیشه...» https://eitaa.com/joinchat/241500163Cc71fbec5c8 رمان ؛ عاشقانه‌ای امنیتی از زن‌، زندگی، آزادی تا جنگ ۱۲ روزه