همیشه از شرکت توی مسابقات متنفر بودم و این از زمانی شروع شد که وقتی میباختم یسری نگاه ها اذیتم میکرد و من تا چند سال یا حتی کلا اصن نمی تونستم فراموش کنم
ولی من این یکیو فراموش نمی کنم و مینویسم که چقدر یه سفر میتونه خوب باشه از اونجایی که از شهید میخوای قسمتت کنه و دوستای با معرفتت اصرار می کنن باهاشون بری و خانم جزینی با خوشحالی خبر قبول شدنتو توی لیست ثبت نامی ها میده از دیشبش وسایلتو و جمع میکنی و بابا یهویی دلش راضی میشه و دوستت برات چفیه سبز میخره و بلاخره روز رفت میرسه و تو خداحافظی می کنی حالاست که میریم امام زاده سر قبر شهید جواد محمدی ازش کمک میخوایم و بهمو پک فرهنگی میدن و سوار میشیم شروع میشه قصه ی ما خوراکی هامونو بیرون میاریم و باهم میخوریم دوست براتی که مسئوله به اسپیکر اتوبوس وصل میشه و مولودی هایی میزاره که ما باهموناهم میریم تو فاز و حس گنگی بهمون دست میده و و خاله سادات رو می بینیم و خانم اخباری نمیتونم مهربونی خاله سادات رو وصف کنم همون طوری که ترس از خانوم اخباری رو نمیتونم وصف کنم (خادم های بسیج) کم کم نزدیک اندیمشک میشیمو و تونل ها و حالا همراه با خوندن مولودی های حماسی جیغ میکشیم و اقای راننده عصبانی میشه خاله سادات میاد پیشمونو و ما سنشو می پرسیم و باهم می خندیم و چند تا پک های کوچولو بهمون میدن صندلی هانیه از جا در میره و چون ما اخریم و سر صدا میکنیم همش بهمون میگن ساکت بلاخره بعد کلی وقت میرسیم و میبینیم وای خدا عاشق اردوگاهمون شدیم چایخونه و غرفه و ... و خادم ها و روایت گر ها و حاج اقا رحیمیو که دیگه نگو با راضیه و ددی ارتا یعنی زهرا دوست میشیم (خادم ها) راضیه بهمون تو چایخونه نسکافه قاچاقی میده و روایتگری های حاج اقا حبیبی تو اردوگاه و طلائیه قابل وصف نیست از قشنگ بودنو خنده دار بودن و گریه هاش که نگم چند تا روایتگر دیگه هم بودن که توی شلمچه و اروند برامون روایت کردن و موزه دفاع مقدس و بستنی گاومیش ...
شب اخر هم حاج اقا رحیمی باز برامون صحبت کردن انقدر خوب نوجوون هارو میشناختن که ما قشنگ حال میکردیم همچین کسی برامون برنامه اجرا می کنه که توی صحبت های حاج اقا رحیمی و اقای حبیبی درس زندگی و طنز باهم تلفیقی بود و اخر بار هم جشن اختتامیه با تئاتر خیلی خیلی قشنگ و نور افشانی خلاصه که این چهار روز زندگی بود زندگی واقعی:)