دیگه خیلی دیر شده. دیگه یه کوه فاصله بینمونه. دیگه ذوقشو ندارم. دیگه منتظر پیامت نیستم. دیگه با ذوق نمیام سر گوشی تا نوتیفتو ببینم و باز هم با پیوی خالی مواجه شم. دیگه برات ویس و ویدیومسیج طولانی نمیگیرم. دیگه برات خاطرههای رندوم تعریف نمیکنم. دیگه ذوقشو ندارم. فقط یه وقتایی یاد روزایی میافتم که چقدر همهچیز بهتر بود؛ و برای چند ثانیه بغض میکنم. ولی فروخوردن بغضهامم دیگه کار سختی نیست. بهش عادت کردم.
هدایت شده از 𝖡𝗋𝗂𝗅𝗅𝗂𝗇𝖺
دلم میخواد دیلیت اکانت بزنم از هرجایی که اکانت دارم،خطمو عوض کنم،گوشیمو عوض کنم،محل زندگیمو عوض کنم،و برای همیشه محو و غیب شم و یه زندگی جدید جایی که هیچکس نمیشناستم شروع کنم.
آه تابستون عزیز و نازنیم. نُه ماه دیگه چشم انتظار بازگشت دوبارهت میمونم.
هدایت شده از آرزوهای متوسط.
کاش عشق تو خوابی بود و بس نقش سرابی بود و بس ولی عشق تو خود بیداری و تجسم لحظه به لحظهی وجوده.
متأسفانه عشق چیزی جز سراب نیست. عشق هالهایست از علاقهای ناحقیقی و رویایی دیر و دور. میبافیمش که خوشحال زندگی کنیم؛ بیخبر از اینکه تشت رسواییش یه روزی بد صدا میکنه.
به من نگو عاشقتم، چون مطمئن میشم که دوستم نداری. حتی به من نگو دوستت دارم، که باورم نمیشه.
به هر حال مطمئنم همهمون روی "این آمدن، این رفتنم؛ رنج و عذابی بود و بس" اتفاق نظر داریم. آمد و رفتمون به این دنیا اصلاً.