هدایت شده از واگن خلوتگاه خیالات ساکو🇮🇷
فنجان چای، هنوز همان جا مانده است؛درست کنار پنجرهای که سالهاست رو به کوچهای پر از خاطره باز میشود، روی طاقچه است.
حال دیگر نه بخار دارد، نه گرما بلکه فقط رد لبخندی کمرنگ و شاید دلخوری خاموشی از فراموش شدن را به فضا تزریق می کند.
نسیم، لبه شالش را میرقصاند و سایهی برگها، تکهتکه روی دیوار می افتند؛ زمان، مثل چای در فنجان، آرامآرام سرد میشود، بیآنکه کسی بفهمد کی طعمش از دل رفته است.
شاید اگر کسی می آمد،نه برای نوشیدن که فقط برای دیدن که برای فهمیدن اینکه بعضی چیزها باید سرد شوند تا عمقشان را بچشی.