هدایت شده از - شهید امیرمحمد علیمحمدی ؛
موضوع انشا:
*خداوند مهربان نیست.*
سلام. نام من مه- (خط خوردگی) از شهر م- (خط خوردگی) است. ببخشید، من میترسم تا اسم خودم و اسم شهرم را بگویم چون میگویند که دشمن همیشه در کمین است تا ما را پیدا کند. اگر اسمم و اسم شهرم را بگویم، او میآید و من را هم به مانند ماکان و سارا و عبدلاه میکُشَد. اما بدانید که من فقت و فقت ۸ سالم است. امروز که من این انشا را مینویسم، دستم تازه پنج روز است که از گچ درآمده و میتوانم بنویسم. اگر بخواهید بگویم که چرا دستم شکست، برایتان میگویم. من و ماکان و عبدلاه دوستان سمیمی بودیم. آنقدر سمیمی که همیشه سه نفری در یک نیمکت مینشستیم. همیشه در زنگ ورزش در یک تیم بودیم و زنگهای تفریح، با هم قایم موشک بازی میکردیم. یک روز که به مدرسه رفته بودیم، قرار شد تا من چشم بگزارم و از یک تا ده بشمارم و ماکان و عبدلاه قایم شوند. وقتی که به عدد سه رسیدم، ناگهان صدایی مِسلِ ترکیدن بادکنک در مدرسه بلند شد. من که هر دو چشمانم را برای قایم موشک بسته بودم، فقت توانستم که یک چشمم را باز کنم. دیواری که بر روی آن چشم گزاشته بودم، دیگر وجود نداشت. و من هرچه گشتم، ماکان و عبدلاه را پیدا نکردم تا سک سک بگویم. هنوز هم فقت یک چشمم باز میشود؛ آقای دکتر میگفت که دشمن، بادکنک خودش را نزدیک به چشمان من ترکانده. آنها به من میگویند که دشمن در نزدیکیِ ما بادکنک ترکانده، اما من میدانم که بادکنک کسی را نمیکُشَد. آن چیزی که ماکان و عبدلاه را کشته است، موشک است؛ ولی نه آن موشکی که در قایم موشک بود. این روزها خیلی گریه میکنم. سارا، خواهرِ عبدلاه بود که فقت ۶ سالش بود. عبدلاه میگفت که آرزو دارد تا جای خالی پدرشان را برای سارا پر کند و عروسی سارا را ببیند. آن روزی که بادکنک دشمن در مدرسه ما ترکید، سارا قایب بود. سارا را قُصهی عبدلاه کُشت. بَعزی از وقتها که به سر قبر عبدلاه و سارا میرویم، من خیلی گریه میکنم. دلم برای هردوی آنها تنگ شده است، مخسوسا عبدلاه. وقتی گریه میکنم، دیگران من را بقل میکنند و میگویند که قُصه نخورم، چون عبدلاه و سارا و ماکان الان پیش خدا هستند. میگویند خدا مهربان است و جانِ آدمهای خوب را زودتر از دیگران میگیرد. میگویند که خدا قبل از به دنیا آمدنِ آدمها، به آنها میگوید که چقدر عمر میکنند و چگونه میمیرند. اما من فکر میکنم که اگر خدا مهربان بود، در تقدیر عبدلاه و سارا و ماکان این مرگ را نمینوشت؛ شاید هم که ننوشته بود و آدمهای بد، در کار خدا دخالت کردند؛ در قیر این سورت، اصلا *خدا مهربان نیست*. اگر خدا مهربان است، پس چرا اجازه نداد تا عبدلاه و سارا و ماکان بزرگ شوند؟ یا چرا اجازه نداد که در قایم موشک، عبدلاه و ماکان را پیدا کنم؟ عبدلاه بعد از چند روز پیدا شد. اما ماکان، هنوز قایم شده است. من هرچه میگردم او را پیدا نمیکنم. هیچ کسی نمیتواند او را پیدا کند. شاید لازم باشد که دوباره چشم بگزارم. این بار با یک چشم، بر روی یک دیوارِ دیگر.
- محمد منتظر
هدایت شده از جنگلِحفاظتشدهیذهن
-همان قدر که میارزد
درد خواهد داشت..