eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
232 دنبال‌کننده
555 عکس
50 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻بنده در خدمتتونم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
برم پارت هفت رو بنویسم براتون😃
A.R.R _ شایان تو تا خودتو نکشی ول کن نیستی؟ بیا یه چیز بخور لجبازی نکن. کم دق بده منو بگو ببینم چت شده؟ _بس کن شادی دیوونه‌ام کردی گویا فریادم کارساز بود که بالاخره ساکت شده‌ و با نگرانی اتاقم را ترک کرد...طاقت دیدن ناراحتی خواهرم را نداشتم اما خستگی و کلافگی‌ام آنقدری بود که نتوانم توجهی نشان دهم. A.R.R مغزش دیگر یاری‌اش نمیکرد.....تا آخرین لحظه‌ی ممکن مشغول فکر و به دنبال جواب بود اما دریغ.... نگاه خیره‌اش را از سقف جدا کرده و به در اتاق خیره شد خاطراتی که با مروارید گذرانده بود همچو فیلمی کوتاه از جلوی چشمانش عبور کردند و روی یک صحنه متوقف شدند....صحنه‌ی اولین دیدارشان. ابتدا می‌خواست همانند اطرافیانش، کسی را داشته باشد تا بگوید که من هم مانند شما هستم...که از شما و امثالتان عقب نیستم...اما کم‌کم متوجه شد که علاقه‌اش به او یک حس زود گذر و سطحی نیست. در تمام این سال ها، فکر این که چرا مروارید او را ترک کرده، عذابش می‌داد. حدس و گمان های بسیاری در این مورد به ذهنش خطور کرده بود، اما نمی‌دانست کدام یک، دقیقا درست هستند. یکی به یکی، تمامی خاطرات گذشته را مرور می‌کند، و می‌رسد به هفته‌ی پیش. اگر درخواست سینا، برای اینکه مدتی در دانشگاه به جای خواهرش تدریس کند را رد می‌کرد چه؟ **** _شایان منم بیام _نخیر _عه چرا؟! _دانشگاه که جای بچه نیست آخه مهشاد لبخندی زده و با ریتم شروع به خواندن کرد _اولن اخماتو وا کن دایی جون، دومن منو نگاه کن دایی جون، سومن من که آخر یه جوری میام دایی جون. لبخند محوی‌گوشه‌ی‌لبانش را گرفت...سرش را به سمت خواهرزاده‌اش خم کرد. اخم هایش را باز کرد و خیره به چشمان قهوه‌ای مهشاد گفت _اولن برای من اولن دومن نکن....دومن. سرش را بالا گرفته و بلند ادمه داد. _ شادی این وروجک رو من تو دانشگاه نبینما. چشمکی به سمت خواهرزاده‌اش روانه کرده و همانطور که در پشت سرش می‌بست ادامه‌ی جمله‌اش را گرفت _سومن اخماتو وا کن دایی جون **** نگاه کنجکاوش را به جمعیت اطرافش دوخت هرچه بیشتر قدم به سمت دانشگاه برمی‌داشت افراد بیشتری با نگاه های عجیب و غریبشان، توجهش را جلب می‌کرد....صدای داد و بیداد آشنای‌ دخترکی‌، تمام حواسش را تما‌م و کمال معطوف خودش کرد. _شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم می‌شناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی. اخم هایش رنگ باخته و جایش را به تعجب داد...خودش بود!! شایان او بود!...دوست بی‌همه‌چیز و بی‌وجدان بردیا که مروارید از آن گله میکرد خود او بود... تمرکزش را بیشتر کرده و سایه های کم‌رنگ ذهنش، شروع به رنگ گرفتن کردند...دلیل دوری مروارید را می‌توانست به حر‌ف‌هایی که گفته بود ربط دهد؟ ولی... او چه کاری انجام داده بود که خودش بی‌خبر بود؟
حالا این حروفش هم... یکم با خودم فکر کردم و دیدم، از بین اشخاص و افرادی که برام ارزشمند هستن، حروف A و R. دوتا از بیشترین مشترک ها بین، حروف هاشون بوده و خب... اینگونه بود که A.R.R ساخته شد😂
بنده وقتی هنوز، کوییک سیلور رو تموم نکردم، می‌خوام شوالیه و شب پره رو بخونم😃. به خودم قول داده بودم که تا وقتی یه کتاب رو تموم نکردم، نرم سراغ بعدی، ولی وسوسه‌ی شیطان گولم زد🤪😂.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
یکم بدون ملاحظه ورق زدمش🥺، دیدم فیلم رو قلبم درد گرفت😭😂.
وقتی آلزايمر داری😂
برم پارت هشت رو بنویسم براتون🤗✨
A.R.R در این چند وقت یک چیز روانم را همچو یک خوره به بازی گرفته بود. مطمئن بودم که عکس‌ها کار بردیا است اما دلیلش را نمی‌دانستم. تنها کسی که می‌توانست عکس هارا داشته باشد، بردیا بود. هرچند که مسئله‌ی عکس ها، مورد خیلی مهمی نبودند. خدا را شاکر بودم محتوایشان چیز خیلی آبرو بری نیست. تلفن‌همراهم را روشن کرده و با تنها شماره تماسی که از او داشتم تماس گرفتم... بوق های انتظار زیاد طولانی نشدند... بر خلاف تصورم در سومین بوق، جوابم را داده و درست مانند برادرش‌در صدایش بهت و ناباوری موج میزد. _ مروارید؟ خودتی؟ صدایش حالم را بهم میزد....بدون هیچ جوابی مشغول ادامه دادن راهی که مقصدش دانشگاه بود شدم...گویی سکوتم را تأییدی برای پرسشش درنظر گرفته بود که او هم سکوت کرد. وارد حیاط شده بودم که بالاخره سکوت میانمان را شکست. _ تو....یعنی... اتفاقی افتاده؟ باز هم سکوت و سکوت... می‌خواستم واکنشش را بسنجم _ مروارید... دیگر دم‌فروبستن را جایز ندانسته و با بلند ترین تن صدایی که از خود سراغ داشتم داد زدم _ اسم منو روی اون زبون کثیفت نیار بدون اینکه متوجه شوم قدم‌هایم متوقف شده و فریادم سبب دوخته شدن نگاه های پرتعجب، و اندکی تحقیر اطرافیانم شده بود. A.R.R نگاه ترسیده‌اش را به دانشجویان اطرافش دوخت....چه چیز باعث این تحقیر در نگاه‌هایشان شده بود؟ حرف هایش؟ مسلما خیر....او که چیز خاصی بر زبان نیاورده بود. نفسی گرفته و سعی کرد خودش را قانع کند. صدای پشت تلفن حواسش را معطوف خود کرد...باز هم زمان و مکان را از یاد برد....چون حرف او را شنید یکباره برآشفت. حتی کنترل صدایش هم از دستش خارج شده بود. _ باشه...خیلی خب... چی شده که زنگ زدی بهم؟ بعد از این همه مدت یه یادی از من کردی؟ لحن‌صدایش آکنده‌از تمسخربود وهمین‌مورد او راخشمگین تر می‌کرد _ چرا اون عکسای لعنتی‌رو گذاشتی روی یه صفحه‌ی فیک؟ من به درک آبرو برای داداشت موند؟ نکنه یادت رفته توی یه دانشگاهیم؟ من که میدونم تو به خاطر اذیت کردن من همچین میکنی. خواهر و مادرمو کشتی بستت نبود؟ شایان و از راه بدر کردی، بستت نبود؟ تو کم نابودم نکردی بردیا دیگه چی‌کارم داری؟ هرچه بیشتر می‌گذشت پژواک صدای مروارید هم در فضا گسترده‌تر می‌شد و نگاه هارا به سمت خود می‌گرداند. اکنون کمی‌حواسش به اطرافش بود... متوجه نگاه‌های متعجب توام از تحقیر دیگران شده بود... پوزخند پر رنگ کنار لب‌هایشان چیزی نبود که بتواند راحت از کنارش عبور کند. _ چرا اون عکسای لعنتی رو پخش کردی؟ _ چی داری میگی مروارید؟ آرواره‌اش تکانی خورد _ اسم منو روی اون زبون کثیفت نیار _خیلی‌خب....باشه....فقط بهم بگو کدوم عکسا؟ مجدد صدایش بلند شد _ احمق چرا خودتو میزنی به نفهمی؟ _مروا... من واقعا متوجه نمی‌شم. _ کم انکار کن. این‌دفعه نوبت بردیا بود.....فریاد زد_ دیوانه میگم نمیدونم چی میگی حالا باز بگو...روانی‌ای به خدا _ آره... آره من روانیم... روانیم کردید... تو و اون دوست بی همه‌چیزت نابودم کردید _ درمورد شایان درست حرف بزن _شایان؟من شایانی نمیشناسم آقا بردیا...اگرم می‌شناختم خیلی وقته که مُرده برام...من الان فقط یه آدم بی وجدان میشناسم که به لطف بعضیا خیلی راحت، هر غلطی دلشون خواست می‌کنن و آخرم هیچی به هیچی. و تلفن را قطع کرد....اگر واقعا کار بردیا نبود چه؟. امکان داشت آرام هنوز هم عکس هارا داشته باشد؟ ولی با چه انگیزه‌ای باید چنین کاری می‌کرد؟ بی‌توجه قدم‌هایش را به سمت ورودی سالن کشاند... ...بدون آنکه متوجه نگاه خیره‌ی شایان روی خود باشد. مغزش درگیر بود....برعکس چیزی که خیال میکرد، مکالمه با باراد و بردیا هم او را به نتیجه‌ای نرسانده بود. از طرفی ماجرای عکس ها آزارش داده و از طرفی وجود شایان بود که اورا آزرده خاطر و پریشان حال می‌کرد، ولی قرار نبود که همیشه همه چیز بر وفق مراد او باشد!!. گرفتاری هایش به دو بخش تقسیم شده بود...دیروزی که یادآوری میکرد نبود خانواده‌اش را و فردایی که با آمدن شایان و اتفاقات اخیر نمی‌دانست قرار است چگونه گذر کند.