eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
212 دنبال‌کننده
554 عکس
47 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
عامم... جنبه‌ی شوخی داشت ناراحت نشید😁✨. ۱۵ سالمه🎀✨.
وایستید دارم درس مینویسم.😂💔
سناااا کمککک.... من هیچی نفهمیدم از درس.. پیا پی یه دیقه.
A.R.R شانزده سال بیشتر نداشت که دلش را به شایان باخت. از همان عشق های بچه‌گانه و زود گذر نوجوانی همیشه تظاهر میکرد که شایان، برایش هیچ اهمیتی ندارد، اما هر گاه با او رو به رو می‌شد تپش قلبش. شدت می‌گرفت هیچ‌گاه فراموش نمی‌کرد. خودش، خواهرش، بردیا و باراد، روی یک تاب بزرگ، کنار هم نشسته و لبخند به لب داشتند... بسیار صمیمی و فارغ از هر نوع غم و اندوه... آن روز را بسیار خوب به یاد داشت که هر چهار نفر خانواده هایشان را به یک بهانه پیچانده بودند و ساعاتی را کنار هم خوش گذراندند.‌.. با اینکه، به همراه خانواده‌هایشان به آن سفر رفته بودند ولی هر چهار نفر محدودیت هایی داشتند. مارال و بردیا که نامزد بوده تمامی چشم‌ها روی آنان بود که خطایی ازشان سر نزند. باراد و مروارید هم دو دختر و پسر جوان و خام که می‌توانستند از موقعیت خواهر و برادرشان استفاده کرده و کنار یکدیگر باشند... ولی آن موقع ها مروارید دل در دل کس دیگری گرو گذاشته بود. زمانی که مروارید بیست سال داشت، بردیا و مارال تصمیم گرفتند، رابطه‌شان را کمی بیشتر به جلو ببرند. مروارید و نیکو، با ذوق و شوقی، وصف نشدنی، برای خرید به چند پاساژ معروف در آن نزدیکی رفتند. اما همان ذوق و شادی، با دیدن شایان و لبخندی که روی لب دارد، و لبخند متقابل دختری که به صورتش خیره شده بود، کاملا از بین رفت. همه‌چیز در ذهنش خاموش و روشن شد. شایان جدیدا هر قرار ملاقاتی که داشتند را می‌پیچاند. با اینکه میدانست به خاطر کاری های عقد و عروسیِ بردیا و مارال هست، اما دلش گواه بد میداد. نفسی عمیق کشیده و و پشتش را به آن دو کرد. دوست داشت باور کند اینکه شایان از او دوری می‌کند، به این دلیل است که پای فرد دیگری در میان است. نه اینکه شایان، از او دل زده شده است مروارید، نفسی عمیق را وارد ریه‌هایش کرده و سعی کرد لحنش طوری نباشد که دروغش را لو بدهد. _ اوهوم... ترکت کردم چون به این باور رسیده بودم که بهم خیانت کردی. اما چیزی از نگاهِ تیز بینِ شایان دور نمی‌ماند. با اینکه چهار سال هیچ ارتباطی نداشتند، اما هنوز هم می‌دانست، وقتی دختر هنگام صحبت، چشم هایش را می‌بندد و هر از چند گاهی، لب‌هایش را به دندان می‌کشد و ناخن هایش را در پوست دستش می‌فشارد، یعنی دارد دروغ می‌گوید. چیزی از ذهن مرد گذر کرد. ( به خاطر اینکه فکر میکرده بهش خیانت کردی، ولت نکرده )
این پارت رو دیشب توی خواب و بیداری نوشتم😂💔‌. مغزم قشنگ قفل کرده بود، ولی خب باید مینوشتم😔😮‍💨.
افرین 😁✨ واقعا من مغزم کار نمیکنه افرینننن😘✨ خوشبحال اونایی که عضو اینجا هستن
راستی 68 تاییت مبارک همسایه جون دو نفر دیگه تا 70 تاییت🥳🥳
ایشالا⁷⁸تایینمون😉🥳