eitaa logo
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
229 دنبال‌کننده
552 عکس
47 ویدیو
2 فایل
نويسندگی، روزمرگی، و کمی رویا... اینجا زندگی واقعی و خیال کنار هم روایت می‌شوند. 📝انتشار رمان درحال نگارش. @Namnamman 👈🏻امری چیزی بود در خدمتم ناشناسمون ؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_v3i93ng&btn=A.R.R
مشاهده در ایتا
دانلود
پیام های ناشناس به ۵ تا برسه، پارت جدید نوشته میشه🤗😅
توی مترو هم، یه آقا پسری، با گیتار برامون آهنگ خوند. صداش واقعا خییلی خوب بود😭✨
خب سر قولم بمونمون دیگه😅.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
خب سر قولم بمونمون دیگه😅.
اینم جواب‌های شما✨. البته من که می‌دونم همه رو یک یا دو نفر نوشتن ولی باز...😂. دستتون درد نکنه😁✨.
خب..... برم پارت ۸ رو بنویسم😃✨
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.صداش😭✨. اولین ترک اصلی خودش رو خونده بود آقاعه. پیج اصلی اینستاگرامش رو برای همایتش اگر خواستید اطلاع بدید، پی‌وی ارسال می‌کنم براتون.
پارت ۸ رو که فرستادم😅. پارت ۹ رو ارسال می‌کنم براتون.
بچه‌ها واقعا خسته‌ام. یکم با تاخیر ( حدود چهار، پنج ساعت دیگه )، پارت رو براتون ارسال می‌کنم. ولی در عوضش پارت ۱۰ رو هم می‌فرستم، شاید ۱۱ رو هم بفرستم😅.
فَصل‌های‌فَراموش‌شُده|A.R.R
.صداش😭✨. اولین ترک اصلی خودش رو خونده بود آقاعه. پیج اصلی اینستاگرامش رو برای همایتش اگر خواستید اطل
شدیدا این آهنگ رو شنیدم یاد شایان، و اتفاقاتی که قراره در آینده، توی روند رمان رخ بده افتادم.😭😂💔
A.R.R همانطور که نگاه متعجبش را روی صورت اطرافیان، به چرخش در می‌آورد، قدم هایش را به سمت کلاس موردنظر می‌کشاند. یادآوری نگاه باقی بچه‌ها در محوطه‌ی دانشگاه حالش را دگرگون میکرد. وارد کلاس شده و در را پشت سر باز گذاشت. بی‌توجه به همهمه‌ی دانشجویان، به سمت آخرین ردیف صندلی‌ها قدم برداشته و سپس روی گوشه‌ای ترین صندلی جاگیر شد. کلافه، دستی به مقنعه‌اش کشیده و کمی منظمش می‌کند. در انتطار آمدن، استاد شرفی؛ تلفن همراهش را برداشته و برای ریحانه پیامکی می‌فرستد. " تو و نیکو امروز با جایگزین ستوده کلاس دارید آره؟ الان می‌گم که بعدا نگید، چرا زودتر نگفتی، اخوان همون شایانه" بلافاصله تلفنش را روی حالت پرواز گذاشته و توی کوله‌اش گذاشت. حوصله‌ی سوال پیچ کردن‌ها و احساس همدردی‌ای که دوستانش به خرج می‌دادند را نداشت. خیلی دوست داشت واکنشات ریحانه و نیکو را موقع خواندن این خبر ببیند. اما از طرفی هم می‌ترسید که با آنها روبه‌رو شود. مخصوصا دوست بی‌اعصابش، نیکو را. کلافه نفس را بیرون داده و کلاس را از نگاه گذراند. دیگر از آن نگاه های قضاوت کننده خبری نبود. ذهنش دوباره، اطراف اتفاقات اخیر، پرسه زد. ابتدا منتشر شدن عکس‌ها، بعد ملاقات با شایان، و بعد... خدا می‌دانست دیگر قرار بود چه شود. به اندازه‌ی کافی تا کنون، گیج و سردرگم شده بود. هنوز استاد به کلاس نیامده بود که در با شتاب باز شده و نیکو وارد کلاس شد. از قیافه‌ی چشمگین و نفس های سنگینش، با آن چشم‌های در حدقه درآمده و اخم های در هم تنیده شده، درست مثل یک شخصیت انیمیشنی شده بود. نتوانست جلوی خنده‌ی خودش را بگیرد و با صدای ملایمی شروع به خندیدن کرد. بچه‌های کلاس، با دیدن قیافه‌ی عجیب نیکو و خنده‌های مروارید گیج شده بودند. بلافاصله، ریحانه وارد کلاس شده و بازوی نیکو را گرفت؛ سعی کرد او را از کلاس خارج کند، اما نیکو بازیش را از دستان ریحانه خارج کرده و به سمت مروارید قدم برداشت. هر دو دستش را محکم به روی میز جلوی مروارید زده و لب به تهدید گشود_ خدا شاهده، مروارید دارم خدارو قسم می‌خورم، اگر باهاش حرف بزنی، فکر کنی، نگاهش کنی، هرکاری کنی، بدجور می‌زنم به سیم‌آخر‌. لبخندی به غیرت و نگرانی دوستش زد، صدایش را پایین آورد تا دانشجو ها صدایش را نشنوند_استادمه، چجوری باهاش حرف نزنم و نگاهش نکنم؟ نیکو کلافه دستانش را مشت کرده و از روی میز برداشت_ناراحتی؟ دختر سرش را به معنای "نه" تکان داد. ناراحت بود؟ نمی‌دانست، فقط می‌دانست که خیلی از این وضع راضی نیست. _بیخیال چجوری ناراحت نیستی وقتی، این مرتیکه رو که می‌بینی یاد مارال و خاله. ناگهان چشمان نیکو نرم، محزون و متاسف شد. چگونه فراموش کرده بود، چهارمین سالگرد فوت دوستش و مادرش را؟ _مروارید. واقعا عذر می‌خوام. نمی‌دونم چی بگم، فقط، نمیدونم چجوری یادم رفت. ریحانه هم، گویی که حرف های نیکو را شنیده باشد، بغض کرده به سمت مروارید قدم برداشته و درآغوشش کشید. زمانی که استاد وارد کلاس شد. ریحانه و نیکو هم متاسف و غمگین، از کلاس خارج شدند.